<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745</id><updated>2012-02-16T11:13:30.931+03:30</updated><title type='text'>Brightlook نگاه روشن</title><subtitle type='html'>Paintings &amp;amp; writings of Siavash Roshandel
نوشته‌ها ترجمه و نقاشي‌هاي سياوش روشندل، 


نقل مطالب فقط با ذكر منبع مجاز است</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>48</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-199717576175568950</id><published>2011-12-16T13:11:00.000+03:30</published><updated>2011-12-16T19:37:41.835+03:30</updated><title type='text'>رودخانه، پلها و خوابها</title><content type='html'>&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-ss4ZIkOTxEc/TutrmrFNR6I/AAAAAAAAAJc/5BMW2cz4d2g/s1600/Injured+River%252C+Oil+on+Canvas%252C+60x120+cm+%252C%25D8%25B1%25D9%2588%25D8%25AF%25D9%2590+%25D8%25B2%25D8%25AE%25D9%2585%25D9%258A%25D8%258C+%25D8%25B1%25D9%2586%25DA%25AF+%25D9%2588+%25D8%25B1%25D9%2588%25D8%25BA%25D9%2586+%25D8%25B1%25D9%2588%25D9%258A+%25D8%25A8%25D9%2588%25D9%2585.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="197" src="http://2.bp.blogspot.com/-ss4ZIkOTxEc/TutrmrFNR6I/AAAAAAAAAJc/5BMW2cz4d2g/s400/Injured+River%252C+Oil+on+Canvas%252C+60x120+cm+%252C%25D8%25B1%25D9%2588%25D8%25AF%25D9%2590+%25D8%25B2%25D8%25AE%25D9%2585%25D9%258A%25D8%258C+%25D8%25B1%25D9%2586%25DA%25AF+%25D9%2588+%25D8%25B1%25D9%2588%25D8%25BA%25D9%2586+%25D8%25B1%25D9%2588%25D9%258A+%25D8%25A8%25D9%2588%25D9%2585.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;Injured River, Oil on Canvas, 60x120 cm ,رودِ زخمي، رنگ و روغن روي بوم&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center" class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.blogger.com/blogger.g?blogID=6337745" name="OLE_LINK2"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.blogger.com/blogger.g?blogID=6337745" name="OLE_LINK1"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Tahoma, sans-serif;"&gt;رودخانه، پل‌ها و خواب‌ها&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Tahoma, sans-serif;"&gt;آبزير پل‌‌هاي زاينده رود در اصفهان جريان دارد، اما هنوز آن را نديده‌ام. آخرينباري كه پارسال اصفهان رفتم رودخانه خشك بود. فعلا كه آب در جريان است تا زماني كهدوباره قطع شود و دوباره داد همه دربيايد. مردم با دف و دايره به استقبال آب رفتندو عكس‌هاي آن را همه ديده‌ايم. شادي هم دارد، چرا كه نه؟ مگر نه اينكه رودخانه روحآن شهر كرانه‌ي كوير است و بي آن از اصفهان چيزي باقي نمي‌ماند؟ برخي چيزها آنقدربه آدم نزديكند كه وجودشان را حس نمي‌كني، تا وقتي كه نباشند، آن‌‌وقت هم نبودشانفقط در خاطره‌ي آدمي است كه مي‌چرخد. هيچ چيز چاره‌ناپذيرتر از رنج فقدان نيست. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Tahoma, sans-serif;"&gt;رودخانهو پل‌هاي آن يكي از تم‌هاي اصلي نقاشي من بوده است. اين اواخر يك نقاشي كشيدم كهحسم را نسبت به خشك‌شدن آب و جفايي كه بر رودخانه روا داشته‌ايم بيان كردم، بدك ازآب درنيامد، اما گوياي همه چيز نيست. نقاشي‌هاي زيادي از زاينده‌رود كشيده‌ام، وهر بار بازمي‌گردم تا باز هم بكشم. من &amp;nbsp;روزها و شب‌ها كنار آن آب گذرانده‌ام و بخشي ازبهترين خاطرات عمرم مربوط به اين آب مي‌شود، گويي كه روخانه روح زمين باشد، وانگار كه رشته‌ي رگ‌هاي باز زمين است كه جريان يافته مثل خون در رگ، و مثل آب درآوند گياه. انگار كه زمين يك گياه يا موجود بزرگ باشد و اين آب در رگهاي آن جريانداشته باشد، روان و زندگي‌بخش. كودكان همدوره‌ي من، هر كه نزديك رودخانه زيسته، آنرا نقاشي مي‌كردند، و شايد همان را هم بيشتر بلد نبودند. چند كوه در دوردست، ورودخانه‌اي كه از ميان آن‌ها به سوي جلوي نقاشي در حركت بود، با نيم‌دايره‌ي خورشيديبر فراز آن، درست آنجا كه آب شروع مي‌شد، ميان دو كوه، و ابرهايي كه آبي بودند برفراز. در پيش‌زمينه خانه‌اي با گل و گياه، و توي رودخانه، ماهي‌ها و مرغابي‌ها وپلي برفراز آن. اين گاه خودِ نقاشي بود و گاهي زمينه‌ي آن و كودكاني كه به سويبيننده رو به بيرون نگاه مي‌كنند. و گاه با آدم‌هاي بزرگ پدر و مادر شايد. ايننقاشي را تقريبا همه‌ي ما كشيده‌ايم، هر كس كه در اطراف آن رود زندگي كرده است، وشايد شماي خواننده هم بارها آن را كشيده باشيد. نقاشي‌اي كه نماد زندگي و صلح دراين بوم است، و هر كس هر بار روايت خود را از آن ارائه كرده است. اين نقاشي برايآدمي كه در آن زيسته طبيعي است، چنان كه طبيعي است كسي كه در شمال زندگي كند جنگلو دريا را بكشد. من اين سنت را در نقاشي‌ام ادامه داده‌ام و اين منظره را هر باربا ديدي تازه كشيده‌ام. آخرين آن دو تابلوي رنگ و روغن بود كه همين امسال كشيدم،يكي با عنوان "&lt;i style="mso-ansi-font-style: normal;"&gt;رود تابستان&lt;/i&gt;"،و ديگري "&lt;i style="mso-ansi-font-style: normal;"&gt;رود زخمي&lt;/i&gt;". اوليتصويري از بهشتي بود كه از كودكي تا حال روح مرا تازه كرده است. و در دومي آزردگيو تاسفم را از خشكي رود بيان كردم. من نگران اين رودخانه‌ام. رودي كه نه تنها دربيداري كه در خواب هم با آن زيسته‌ام، مي‌خواهم دو تا از خواب‌هايم را با شما درميان بگذارم، اين روشن خواهد كرد كه مقصودم از اين نوشته چيست.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Tahoma, sans-serif;"&gt;خواباول: رودپيمايي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Tahoma, sans-serif;"&gt;خوابمي‌ديدم كه از سرچشمه‌ي رودخانه شنا مي‌كردم، درست از سرچشمه، جايي مثل چشمه‌ ديمهكه يك رودخانه آب زلال از دل كوه بيرون مي‌زند، مثل يك كودك تازه به دنيا آمده گيجو گول است، هنوز راه رفتن هم بلد نيست و درست با همان زلالي چشمان يك كودك به دنياچشم مي‌دوزد، و اگر برويش بخنديد برايتان لبخند مي‌زند. تا ته آن آبِ گِرد وتپل رامي‌توان ديد، علف‌هايي با رنگ سبز بهاري كه زير آب هميشه و در هر فصلي به همان رنگسبز روشن مي‌مانند، گويي كه آن زير فصول تغيير نمي‌كنند و زير آب هميشه بهار باشد.بله درست از همين جا شروع مي‌كردم به شنا كردن، شنا اما در زير آب بود، ريگ‌هاي كفرودخانه اينجا مثل جواهر مي درخشند، ريگ‌ها ساييده نشده‌اند، درشت و خشن هستند،مثل الماس تراش‌نخورده، اما هر يك به رنگي و در مجموع فضايي بازيگوشانه ايجاد مي‌كنند،با تلالو نور خورشيد كه بر آن‌ها مي‌درخشد هر وجه‌شان رنگي ديگر را منعكس مي‌كند.ماهي‌ها، قزل‌آلاها و كپورها دسته‌دسته از كنارم مي‌گذرند و من به دنياي زير آبچشم مي‌دوزم، و خوشم. اما قرار بر آن است كه بروم، همراه با جريان آب زير آب شنامي‌كنم و پيش مي‌آيم، اينجا آب رودخانه تند است و آدم را با خود مي‌برد، من هم مي‌روم،همراه با آب مي‌روم، از كنار تخته‌سنگ‌هاي عظيم مي‌گذرم، و از زير پل‌ها مي‌گذرم،و از آبشارها به پايين مي‌پرم. يك چشمم از بيرون نگاه مي‌كند و يكي از درون. نگاهمي‌كنم، دوستي همراه با من است، دوتايي شنا مي‌كنيم، نمي‌توانيم با هم حرف بزنيم ونيازي هم به آن نيست، حرفي در كار نيست، ما داريم مي‌رويم، خودِ رفتن هدف ماست.خسته نمي‌شويم، زير آب هم مي‌توانيم مثل روي آب تنفس كنيم. گاه اما روي آب مي‌آييم،از مسير باغ‌هاي بادام مي‌گذريم، و از كنار درختان سنجد كه شاخه‌هاشان سرخ است واز زير شاخه‌هاي بيدهاي مجنون كه سر بر آب مي‌سايند. و از كنار بيشه‌هاي كبوده‌هاكه از اينجا بلندتر از هميشه ديده مي‌شوند. بالا را كه نگاه كني آسمان آبيِ آبي وابرهاي سپيدِ سپيد پشت شاخه‌ها ديده مي‌شوند. هيچ لاجوردي نمي‌تواند از اين آبي‌ترباشد، و هيچ سپيدي سپيدتر از سپيدي اين ابرها نيست. اما ته آب، اينجا ريگ‌هاگردند، گرد شده‌اند، تا اينجا آمده‌اند، با ميليون‌ها ميليون برخورد بر هم غلطيده‌اندو ماسه‌ها آنها را ساييده‌اند و آب برقشان انداخته است. روي آن‌ها كه درشت‌ترند وكمتر تكان مي‌خورند را لايه‌ي نازكي از خزه گرفته، آن طرف قلوه‌سنگي كه طرف آباست، رو به بالا و نور مي‌خورد و الان زير پاي ماست. و روي سنگ‌هاي گرد بزرگ راقشر ضخيمي از خزه پوشانده، و اگر آن را برگرداني كمي آب را گل‌آلود مي‌كند، گلي كهمثل خونابه‌اي همراه با آب مي‌رود، درست انگار كه زخمي به رود زده باشي. ما سعي مي‌كنيمبه چيزي دست نزنيم. كنار آب پونه‌ها با برگ‌هاي سبز نقره‌اي و گلپونه‌هاي بنفشِروشن ريزريز رودخانه را گلباران مي‌كنند. عطرشان زير آفتاب داغ در مي‌آيد و آبيآسمان را معطر مي‌كند، و روي رود پخش مي‌شود و آب را معطر مي‌كند. عطر پونه‌‌هاخنك است، درست مثل آب رودخانه كه خنك است. توي سرچشمه آب،‌ آبِ برف است. تا اينجاكه برسد گرم مي‌شود. خوشبختانه توي خواب يادم به اين موضوع نيست كه آب توي چشمه‌يديمه نزديك صفر درجه است. وگرنه همه‌چيز بهم مي‌ريخت و خوابي در كار نبود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Tahoma, sans-serif;"&gt;مااز چم‌هاي رودخانه مي‌گذريم، بچه‌هاي همسن منم يك شوخي داشتند، انگشت اشاره‌شان راخم مي‌كردند و مي‌گفتند: اگه گفتي اين چيه؟ جوايش اين بود كه اين يك ماهي است كهتوي پيچ رودخانه گرفته‌‌اند. بدن‌هاي ما هم توي چم خميده بود. چمْ نام پيچ رودخانهاست. رودخانه اينجا بالغ شده و در هر چمي يك روستا مي‌زايد. خيلي از روستاهانامشان با چم شروع مي‌شود. و چه نام‌هايي: چم آسمان، چم چنگ، چم‌ آلي ... فكر مي‌كنمكسي كه در جايي بدنيا بيايد كه نامش چم‌آسمان است بايد آدم خوشبختي باشد. اينجا پرنده‌هاهم خوشبختند، حتي كلاغ‌ها هم خوشبختند، مثل اين‌يكي كه از بلندترين شاخه‌ي كبودهمي‌پرد و با قوسي آرام از بالاي سر ما آسمان را مي‌بَرد و روي شاخه‌ي درخت ديگريآنسوي رودخانه مي‌نشيند. لبخندي بر لب من مي‌نشيند. اين كلاغ بدون شك خوشبخت‌تر ازكلاغ‌هاي دپرسِ شميران است كه درخت‌هايش را، گردويي را كه خودش كاشته است را، اززير پايش بريده‌‌ايم به جايش برج كاشته‌ايم. و اگر بخواهد از روي يك برج بي‌بالزدن روي ديگري بپرد بايد از روي شطي از ماشين عبور كند، و متحير است كه اين خرسنگ‌هايجن زده‌ با دود ناخوشايندشان از كجا ظهور كرده‌اند، و كجا مي‌غلطند و به كجا مي‌روند،اما كلاغ ما خوشبخت است. زير پايش كسي است كه با لبخندي بر لب خوابش را خواهد ديد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Tahoma, sans-serif;"&gt;اينجادر سير خواب فرقي با واقعيت است چون پس از روستاها به سد مي‌رسيم، اما سد پيش ازآن‌ها واقع شده است. اينجا آب پهن مي‌شود و كم كم عميق و عميق‌تر و سبز و سبزتر مي‌شود،كمي نور اينجا هست، و مي‌توان يان‌چشمه‌ي خفته در زير آب را ديد. يان‌چشمه ازاولين روستاهاي رودخانه بوده است. آب تا اينجا تندتر از آن بوده كه زمين باب كشتدر كنارش باشد. اما يان‌چشمه زمين حاصلخيزي داشت، يان‌چشمه به زبان تركي يعني چشمه‌يروغن. نامش گوياي حاصلخيزي آن است. يكي از آبادترين روستاهاي ايران. و اولينروستاي آباد در مسير رودخانه به سوي پايين. و چون اولين بود قرباني شد. الان زيرآبِ سد خفته، به ملاقاتش مي‌رويم. گل و لاي رودخانه همطراز افق روي خانه‌هاي دهرسوب كرده است. ده توي شيب ساخته شده و نيمي از آن كاملا زير آوار يكدست رسوبناپديد شده، نيمي ديگر بيرون از رسوب است، خط كج رسوب دهكده را بريده است. اينرسوبي است كه بايد تا دشت اصفهان همراه رودخانه مي‌رفت و جلگه‌ي اصفهان را مي‌ساخت.الان گل اينجا رسوب مي‌كند. با حسي از بلاهت و بيهودگي. رسوب اگر با سير طبيعي خودسفرش را به انتها مي‌رساند در انتها آبادان مي‌كرد، و به رستگاري مي‌رسيد. امااينجا روي دهي هوار شده كه مردمانش گريخته‌اند. رٍس يكدستِ خيس خورده در پيش‌زمينهو در پس‌زمينه‌ با آبي مينايي آب. و ماهي‌ها، كپورهايي بزرگ، خيلي خيلي بزرگ، قديك ببر، اين كوچه‌ايست كه در آن كودكي اسب مي‌تازانده است. الان به جاي اسب، ماهي‌هادر اين كوچه‌ها جولان مي‌دهند. و اين خانه‌ي بي سقف جايي است كه در آن مردماني عشقورزيده‌اند. من اينجا چيزي گم كرده‌ام، چيزي است كه خيلي برايم مهم است، و به يادشنمي‌آورم، شايد چيزي از كودكي من است، از زماني كه در اين روستا به ميهماني آمده‌ام.از روزني به درون يك اتاق مي‌روم درون خانه را مي‌كاوم، تاريك است، چيزي نمي‌يابم.نگران مي‌شوم و بالا مي‌آيم، از تاريكي فرار مي‌كنم. سفر همچنان ادامه دارد، بايدبروم، اينجا ديواره‌ي سد است، ديواره‌اي كه آب را نگاه داشته و نمي‌توان از آنگذشت. فقط يك راه وجود دارد، آن‌هم رخنه‌ايست در ديواره‌ي سد كه آب را به توربين‌هايدرون سد هدايت مي‌كند، چاره‌اي نيست، اينجا جريان آب بشدت تند است. نزديك سوراخ كهبشوي تو را مي‌مكد و رفته‌اي. نزديك مي‌شويم و مي‌رويم، تندترين دور عمرم را دورِتوربين مي‌زنم از لاي پره‌ها مي‌گذرم و پس از يك دهليز، خوشبختانه بي‌آنكه آسيبببينم از دريچه‌ي سد به بيرون پرتاب مي‌شوم، نور و آفتاب را حس مي‌كنم و همراه باجريان آب كف‌آلود با شادي بي‌اندازه‌اي كه مثل شادي آزادي است به پايين سقوط مي‌كنم.برداشت ديگري از اين صحنه را با چشمِ بيرون از خودم و از بيرون مي‌بينم، شايد همبا حركت آهسته. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Tahoma, sans-serif;"&gt;بهدوستم مي‌گويم ساكنان اين ويلاها بايد نوعي ناشناخته از دوزيستان باشند، ببين: پله‌هارا تا ته آب ادامه داده‌اند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Tahoma, sans-serif;"&gt;اينپل زمانخان است. با دو دهانه‌ي قوسي شكل بزرگ و تك‌پايه‌اي كه روي سنگي وسطرودخانه بنا شده، دو پايه‌ي سر و ته پل هم روي دو صخره قرار دارند. زماني مردي نيكآن را ساخته تا مردمان از رنج عبور از آب راحت شوند. يونسكو چندي پيش عكس آن را بهعنوان نماد آرامش و ثبات ذهن منتشر كرد، به خاطر سه پايه‌ي استوار روي سنگ. ايكاشمن هم ذهني با چنين ثباتي داشتم با پايه‌هايي بر صخره و سنگ. من از دهانه‌ي سمت راست مي‌روم و دوستم ازدهانه‌ي سمت چپ. زير دهانه‌ي سمت راست، پس از پل گودالي عميق هست. آب مي‌جوشد و ازكف سفيد است. جوانان جسور نسل پدران من از بالاي پل درون اين گودال شيرجه مي‌زدند.عمو منوچهر هم اين كار را كرده است، آب او را پيچانده و زير تخته‌سنگي گير انداختهاست، آب با او بازي كرده و تا مرز غرق شدن نگاهش داشته، سپس رهايش كرده تا در پيچبعدي رودخانه از آب بيرون بيايد. وقتي در كودكيم داستان را تعريف مي‌كند از وحشتيخ مي‌كنم. و وقتي رودخانه رهايش مي‌كند آرام مي‌گيرم، خوشحالم كه آب او را از مننگرفته، بغلش مي‌كنم. من هم در آرزويم صد بار خواستم بپرم، با قوسي بلند درون اينآب وحشي شيرجه بزنم، اما هرگز چنان جسور نبود‌م. حالا مي‌توانم در خوابم تجربه‌اشكنم. من با جريان تند آب از پيچ و گودال زير آن عبور مي‌كنم، حفره‌ي زير سنگ را مي‌بينمو به سفرم ادامه مي‌دهم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Tahoma, sans-serif;"&gt;چندبار بايد اين خواب را ديده باشم؟ ده‌ بار صد‌ بار؟ آيا ممكن است؟ بله ممكن است. تماين خواب يكسان است،‌ تنها تفاوتي در جزئيات هست. آن فرزانه‌ي يونان باستان –هراكليتوس - راست مي‌گفت،‌ هر بار پا به رودخانه‌اي ديگر مي‌گذاري، هر بار رودتازه است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Tahoma, sans-serif;"&gt;خوابدوم: سي‌و‌سه‌ پل&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Tahoma, sans-serif;"&gt;تویخواب من پل سه طبقه دارد، دو طبقه بر روي آب و يكي زيرآبي. اساس ساختمان پل تويخوابم همان است كه در بيداري هست همان دهالنه‌ها، طاقي‌ها، و زيرطاقي‌ها با همانتناسب‌ها اما جزئيات خيلي متفاوتند. توي خواب من آب در هر سه طبقه جريان دارد. درهر سه طبقه. از بالاي پل جرياني از آب از درون جويي سنگي به آن سو مي‌رود. مثلجويي كه روي پل چوبي (جوبي) بوده است، روي پل و درون ديواره‌هاي آن دهليز‌هايي هستكه آب را مثل رگ‌هاي بدن يك موجود زنده از همه جا عبور مي‌دهند. من از پل عبور مي‌كنم،از كنار چشمه‌ها و چاه‌هايي كه آب از آن‌ها پايين مي‌ريزد مي‌گذرم، به درون طبقاتمختلفش مي‌روم، گاه مي‌نشينم، مردمان هم هستند. مثل هميشه كه زير و روي آن پل پراز آدم است. كساني مي‌آيند و مي‌روند. من در طبقه‌ي زيرآبي پل نشسته‌ام و بادوستانم گپ مي‌زنم. اينجا قوانين جاذبه و هيدروديناميك روي آب حاكم نيستند. ستونياستوانه‌اي از آب در حركتي افقي از بالاي سر ما مي‌گذرد، از سوراخي در اين طاقي بهسوراخي ديگر در طاقي مقابل مي‌رود. از يكي از ديواره‌هاي جايي كه نشسته‌ايم آب بهشكل افقي دهانه‌ي يك طاقي را از سر تا پا با فشار در مي‌نوردد. و در جايي ديگرمكعبي از آب جرياني سريع به سوي زمين دارد. آب در رگ و پي پل مي‌دود. و ما نشسته‌ايمو گپ مي‌زنيم. همه چيز كاملا طبيعي است، پل هميشه چنين بوده است، و ما با آن اختهستيم. ستوني از آب كه از چاه روي سطح پل به پايين سرازير شده، با همان قطر ازدهانه‌اي ديگر پايين مي‌ريزد، بي‌آنكه شكل استوانه‌ايش را از دست بدهد. سي‌و‌سهدهانه هست كه در هر كدام چندين اتفاق مي‌افتد. نماي پل تركيبي است از آب، آجر،نور، سايه و هوا كه با تناسب‌هاي طلايي در تطابق دقيق با معماري پل در هم تنيدهشده‌اند. موسيقي آب فضا را تكميل مي‌كند. مردم از ميان اين جريان‌هاي آب، از رويپله‌ها، از ميان طاقي‌ها و زيرطاقي‌ها و دهليز‌ها درگذرند. و من با دوستانم بهصحبتي بي‌پايان مشغوليم، در آرامشي كامل. اين خواب را بارها و بارها مي‌بينم، هربار با تركيب و معماري‌اي متفاوت، با نقش‌هاي متفاوت از كاشي‌هاي نيلي و آبي كهعاشقشان هستم. و با معماري‌اي متفاوت اما با همان اسلوب هوشمندانه و هماهنگ، سبك وصميمانه كه عاشقش هستم. بيدار كه مي‌شوم سرخوشم. بارها سعي كردم آن را به تصويربكشم، كاري بي‌حاصل بود. بايد همه‌ چيز را با دقت معمارانه و با رعايت دقيق اصولپرسپكتيواز نو طراحي مي‌كردي، تا فقط يك لحظه از تجربه‌اي را كه در زمان اتفاق مي‌افتادو از هزار زاويه هزار شكل به خود مي‌گرفت ترسيم كني، نقاشيش ابزار اين كار نبود. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Tahoma, sans-serif;"&gt;اينپلي بود كه از كودكي از آن عبور كرده‌ام، هر بار با شگفتي تمام. پلي كه ساعت‌ها وساعت‌ها عبور آب را از فراز آن نگريسته‌ام. پرواز بازيگوشانه‌ي پرنده‌ها را و رشته‌هايگيسوي سبز گياهان را. نوجوان كه بودم وقتي از پل عبور مي‌كردم دلم نمي‌خواست هرگزتمام مي‌شد. كنار اين پل است كه قرار عاشقانه مي‌گذاشتم. و وقتي نااميد و خسته وغمگين بودم پناهم مي‌داد، با پرواز يك پرنده از دهانه‌اي به آنسوي پل، با رنگ‌هايزيباي غروبش، و با ترنم آبش. و هر گاه نااميدي‌ام به نهايت مي‌رسيد با خود مي‌گفتمحداقل اينجا جايي است كه مي‌توان خود را از بالاي آن به پايين پرت كرد تا رودخانهدر سفر آخرين به مقصدت برساند. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Tahoma, sans-serif;"&gt;اولينباري كه از روي رود خشك از پل گذشتم، دچار احساساتي منتاقض شدم. مي‌دانستم آن طبقه‌يزيرآبي هرگز وجود نداشته، اما نمي‌خواستم نگاهش كنم تا باور كنم. پلي بر روي روديخشك، كه وجودش بلاهت‌آميز است و بيهوده است. مردم از كف رودخانه عبور مي‌كردند،بعضي‌ها براي خودشان فوتبال بازي مي‌كردند و من به قبرستان رؤياهايم نگاه مي‌كردم.اين چند سال دلم نخواست به اصفهان بروم. آخرين بار كه از روي پل رد شدم، پارسال رودخانهخشك بود. خجالت كشيدم كه به پايين نگاه كنم، مثل يك دزد و با سرعت از روي پل ردشدم، شرمزده و خشمگين از بلايي كه سر اين رود آورديم، از نبودش و از حماقت و حرص وطمع انساني كه تا چه حد مي‌تواند پيش برود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Tahoma, sans-serif;"&gt;فكركنم شعر روشن رامي را حالا بهتر مي‌فهمم:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Tahoma, sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;انبوه گيسوان سبز بلندش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Tahoma, sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;از دست مي‌گريزد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Tahoma, sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;اين رود&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Tahoma, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-199717576175568950?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/199717576175568950/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=199717576175568950&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/199717576175568950'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/199717576175568950'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2011/12/blog-post.html' title='رودخانه، پلها و خوابها'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-ss4ZIkOTxEc/TutrmrFNR6I/AAAAAAAAAJc/5BMW2cz4d2g/s72-c/Injured+River%252C+Oil+on+Canvas%252C+60x120+cm+%252C%25D8%25B1%25D9%2588%25D8%25AF%25D9%2590+%25D8%25B2%25D8%25AE%25D9%2585%25D9%258A%25D8%258C+%25D8%25B1%25D9%2586%25DA%25AF+%25D9%2588+%25D8%25B1%25D9%2588%25D8%25BA%25D9%2586+%25D8%25B1%25D9%2588%25D9%258A+%25D8%25A8%25D9%2588%25D9%2585.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-5830400646484940275</id><published>2011-11-18T12:41:00.001+03:30</published><updated>2011-11-18T12:46:35.291+03:30</updated><title type='text'>Published: Drawing Book كتاب طراحي‌ها منتشر شد</title><content type='html'>&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-4J3cpBzkP4Y/TsYhTPf9uUI/AAAAAAAAAJM/tRvl_XHbtnM/s1600/Cover-of-Drawings.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://1.bp.blogspot.com/-4J3cpBzkP4Y/TsYhTPf9uUI/AAAAAAAAAJM/tRvl_XHbtnM/s320/Cover-of-Drawings.jpg" width="294" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;عنوان: كتاب طراحي‌ها&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;مؤلف:‌ سياوش روشندل&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;ناشر: نشر هاديان&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;تعداد صفحات: 158&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;قطح: رقعي&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;تاريخ انتشار: آذر 1390&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;قيمت: 4200 تومان&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;كتاب همزمان با نمايشگاه نقاشي سياوش روشندل در گالري افرند رونمايي خواهد شد&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;براي اطلاعات نمايشگاه پست قبلي را نگاه كنيد.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-5830400646484940275?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/5830400646484940275/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=5830400646484940275&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/5830400646484940275'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/5830400646484940275'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2011/11/published-drawing-book.html' title='Published: Drawing Book كتاب طراحي‌ها منتشر شد'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-4J3cpBzkP4Y/TsYhTPf9uUI/AAAAAAAAAJM/tRvl_XHbtnM/s72-c/Cover-of-Drawings.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-8811593770924518701</id><published>2011-11-12T10:35:00.004+03:30</published><updated>2011-11-12T12:16:33.621+03:30</updated><title type='text'>Painting Exhibition of Siavash Roshandel In Afrand Gallery, نمايشگاه نقاشي سياوش روشندل در گالري افرند</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-KYXnr-JjR_k/Tr4bWVxG-uI/AAAAAAAAAIs/dPTM7YGvGWI/s1600/DSCF6220.jpg"&gt;&lt;img alt="" border="0" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5674002651147598562" src="http://4.bp.blogspot.com/-KYXnr-JjR_k/Tr4bWVxG-uI/AAAAAAAAAIs/dPTM7YGvGWI/s320/DSCF6220.jpg" style="cursor: hand; cursor: pointer; display: block; height: 320px; margin: 0px auto 10px; text-align: center; width: 266px;" /&gt;&lt;/a&gt;You can find some Photos of the show in the link below:&lt;br /&gt;&lt;div&gt;مي‌توانيد در لينك زير بخشي از كارها را ببينيد:&lt;br /&gt;&lt;a href="https://www.facebook.com/media/set/?set=a.10150248618012808.344747.705562807&amp;amp;type=3"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="https://www.facebook.com/media/set/?set=a.10150248618012808.344747.705562807&amp;amp;type=3"&gt;https://www.facebook.com/media/set/?set=a.10150248618012808.344747.705562807&amp;amp;type=3&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: Arial, sans-serif;"&gt;&lt;b&gt;در ستايش رنگ&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: Arial, sans-serif;"&gt;نمايشگاه شامل نقاشي‌هاي اخير من است، كه در سبك‌هاي آبستره، و نيمه‌آبستره كار شده‌اند. تعدادي از كارهاي موجود در نمايشگاه با رنگ‌هاي دست‌ساز خودم نقاشي شده و از اين بابت كيفيت بصري كاملا متفاوتي با كارهاي معمول دارند. تم اصلي نمايشگاه در ستايش رنگ است، و استفاده از قدرت بياني آن به شكلي خالص و در ارتباط دروني با فرم&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: Arial, sans-serif;"&gt;از آنجا كه من خود را نقاشي رنگ‌گرا مي‌دانم، گرايش اصلي كارم رساندن رنگ‌ها به كمال بياني‌شان است. همان اتفاقي كه در مينياتور ايراني قابل مشاهده است، و در ادامه به نقاشي امپرسيونيست‌ها، و سپس به فوويسم مي‌رسد. اشاره‌ام به مينياتور ايراني مي‌تواند كامل‌تر شود، اگر بر اين نكته تأكيد كنم كه علي‌رغم وجود چنين سنت عالي‌اي در ايران، امروز نقاشي ايراني بسيار با ارزش‌هاي آن فاصله گرفته است. تلاش من در كارهاي اخير زنده كردن اين سنت ارزشمند است، نه فقط بر اساس سنت، بلكه با تكيه بر ارزش‌هاي هنر مدرن&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: Arial, sans-serif;"&gt;دو خط اصلي در كارهاي اخير من دنبال شده است. يكي طبيعت است كه در كارهاي نيمه‌-آبستره اساس كار را تشكيل مي‌دهد. و ديگري انتزاع كامل رنگ و فرم در كارهاي آبستره. آنچه برايم بسيار قابل تأمل است فاصله‌ايست كه دنياي امروز با رنگ گرفته است. رنگ، علي‌رغم آنكه بيش از هر زمان ديگر در تاريخ در زندگي ما رخنه كرده، اما از يكي از كاركرد‌هاي اصلي خود دور شده است. توانايي زندگي بخش و قابليت انتقال انرژي دروني‌اش و تعميم آن به زندگي اجتماعي و فردي. رنگ كه مي‌تواند تا حد يك نشانه تقليل يابد، در زندگي امروز ما هر چه بيشتر استفاده مي‌شود، از محتواي خود دورتر و دورتر مي‌شود. سعي من بر آن بوده تا در كارهاي اخير رنگ را چنان در يك تركيب بكار برم كه مثل استفاده از يك واژه در شعر تازگي و طراوت خود را دوباره باز يابد&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: Arial, sans-serif;"&gt;درواقع شايد اين همان تلاش براي تحقق رؤياي ديرين نقاشي است، براي رسيدن همزمان به ارزشي يكسان در فرم و رنگ؛ آرزويي كه مثل رسيدن به مقصد شيرين است و گاه محال. اما خود در رفتن لطفي است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; color: #333333; font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 15px;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;span class="text_exposed_show" style="display: inline;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; color: #333333; font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 15px;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;span class="text_exposed_show" style="display: inline;"&gt;&lt;div class="MsoNormal" style="text-align: left;"&gt;&lt;span class="apple-style-span"&gt;&lt;span style="color: #333333; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 12.0pt; line-height: 115%;"&gt;The show iscontain my recent paintings, worked in abstract and semi-abstract style. Someof this collection has worked by my hand-made colors, which make differentquality and features. The main theme of exhibition is praise the color,according to drive it in pure look, related with inner form.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" style="text-align: left;"&gt;&lt;span class="apple-style-span"&gt;&lt;span style="color: #333333; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 12.0pt; line-height: 115%; mso-bidi-language: FA;"&gt;Hence I mention myself as a Colorist painter, reaching the finesseexpressive of colors is the main goal of the works. The happening could bereveal in Iranian Miniatures; thereafter from impressionists to Fauvism. It couldbe clearer if I complete my saying about Iranian Miniatures by emphasis on: weare far from these values, In spite of having this marvelous tradition in Iran.My concern is re-living this valuable tradition in my recent works, not onlybased on tradition, but also depends on Modern art.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" style="text-align: left;"&gt;&lt;span class="apple-style-span"&gt;&lt;span style="color: #333333; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 12.0pt; line-height: 115%; mso-bidi-language: FA;"&gt;Two main lines is followed in my recent works: one is nature which is thebase of semi-abstract works, and the other is absolute abstraction of color andform in abstract paintings. Despite of the fact that occupation of our life bythe colors is incomparable, the world is going&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;more and more far from one of the main functions of colors: the abilityof making life and transition of its inner energy to generalization of it tosocial and private life. With every other period in the whole history of humanbeing, this is so important to me.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" style="text-align: left;"&gt;&lt;span class="apple-style-span"&gt;&lt;span style="color: #333333; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 12.0pt; line-height: 115%; mso-bidi-language: FA;"&gt;I have tried to use the color in my composition like the usage of a term ina poem, to reach coincide value in form and color.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="apple-style-span"&gt;&lt;span style="color: #333333; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 12.0pt; line-height: 115%;"&gt; It could be perhaps try thelasting painters dream to reach a form, simultaneously coincidence the color.An aspiration which could be sweet like to reach the goal, which is sometimesunreachable, yet there would be joy and delight in pace.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 12.0pt; line-height: 115%;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal"&gt;&lt;span class="apple-style-span"&gt;&lt;span style="color: #333333; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 12.0pt; line-height: 115%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;افتتاحيه: جمعه 27 آبان ماه ساعت 16 الی 20&lt;br /&gt;بازديد روزانه: شنبه 28 آبان ماه الی جمعه 4 آذرماه 1390 ساعت 15 الی 19&lt;br /&gt;«گالری سه شنبه ها تعطيل است.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Opening on Friday, 18 November 2011&lt;br /&gt;Daily show:Sat, 25-19 November 2011&lt;br /&gt;Opening hours:&lt;br /&gt;First day, 4pm - 8 pm&lt;br /&gt;Open daily 3pm - 7pm&lt;br /&gt;«The Gallery is not open on Tue, 22 Nov»&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="text_exposed_show" style="display: inline;"&gt;&lt;a href="http://www.afrandgallery.com/" rel="nofollow nofollow" style="color: #3b5998; cursor: pointer; text-decoration: none;" target="_blank"&gt;www.afrandgallery.com&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;info@afrandgallery.com&lt;br /&gt;TEL.FAX:&lt;br /&gt;88012334 21 98+&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: left; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: Arial, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; color: #333333; font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 15px;"&gt;NO 48.19TH ST.JAHAN-ARA ST.JALAL AL AHMAD AVE&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-8811593770924518701?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/8811593770924518701/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=8811593770924518701&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/8811593770924518701'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/8811593770924518701'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2011/11/painting-exhibition-of-siavash.html' title='Painting Exhibition of Siavash Roshandel In Afrand Gallery, نمايشگاه نقاشي سياوش روشندل در گالري افرند'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-KYXnr-JjR_k/Tr4bWVxG-uI/AAAAAAAAAIs/dPTM7YGvGWI/s72-c/DSCF6220.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-6025829609677530301</id><published>2010-12-29T22:58:00.008+03:30</published><updated>2011-08-01T18:58:28.307+04:30</updated><title type='text'>کتاب ماتیس در باب هنر</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/TRuQwfdvneI/AAAAAAAAAIc/8YWuq4jnPKI/s1600/matisse%2Bon%2Bart.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 136px; DISPLAY: block; HEIGHT: 200px; CURSOR: pointer" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5556193728046013922" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/TRuQwfdvneI/AAAAAAAAAIc/8YWuq4jnPKI/s200/matisse%2Bon%2Bart.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;کتاب ماتیس در باب هنر بالاخره منتشر شد. کتاب مجموعه کارهای نوشتاری و گفتاری هانری ماتیس است. پیش از این یکی از مقالات این کتاب را ترجمه کرده بودم و در همین وبلاگ و سایت کارگاه ارائه کرده بودم. سایتهای بسیاری به آن لینک داده بودند. نام مقاله: "نامه به یک دوست بود". من مقاله را با همین نام از روی اینترنت گرفته بودم. نام مقاله در کتاب: "نامه به هنری کلیفورد" است. در واقع همین استقبال بیننده ها بود که ترغیبم کرد تا منبع مقاله را پیدا کنم که همین کتاب است و دست به ترجمه آن بزنم. امیدوارم که این کتاب برای علاقمندان مفید واقع شود.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;مشخصات کتاب چنین است:&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;نشر رخداد نو/قطع رقعی/ 463 صفحه/ قیمت 11000 تومان.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-6025829609677530301?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/6025829609677530301/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=6025829609677530301&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/6025829609677530301'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/6025829609677530301'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='کتاب ماتیس در باب هنر'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/TRuQwfdvneI/AAAAAAAAAIc/8YWuq4jnPKI/s72-c/matisse%2Bon%2Bart.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-5304673107370638600</id><published>2009-07-20T20:26:00.008+04:30</published><updated>2009-07-20T20:37:42.656+04:30</updated><title type='text'>چند طراحی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://zoghalmag.com/zoghal/images/stories/gallery-pics/roshandel-paintings/Big/01.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 372px; height: 261px;" src="http://zoghalmag.com/zoghal/images/stories/gallery-pics/roshandel-paintings/Big/01.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://zoghalmag.com/zoghal/index.php?option=com_content&amp;amp;task=view&amp;amp;id=147&amp;amp;Itemid=226"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;این مجموعه ی طراحی را در سایت زغال ببینید&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-5304673107370638600?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/5304673107370638600/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=5304673107370638600&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/5304673107370638600'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/5304673107370638600'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='چند طراحی'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-7482676991384971293</id><published>2009-06-01T10:45:00.000+04:30</published><updated>2009-06-01T10:49:04.946+04:30</updated><title type='text'>يك اشتباه ساده و برخي حقايق پيچيده</title><content type='html'>روزنامه كلمه سبز در شماره‌ي سومش به اشتباه نقاشي "دوچرخه" مرا در كنار مصاحبه‌اي با يك نقاش ديگر (فرح اصولي) به چاپ رساند. جوابيه مرا در اين روزنامه بخوانيد:&lt;br /&gt;http://kalemehsabz.com/1388/3/9/KalemehSabz/10/Page/8/Index.htm&lt;br /&gt;در ضمن نقاشي مورد نظر دوچرخه‌ايست كه در دو پست قبلي در همين بلاگ ديده مي‌شود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-7482676991384971293?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/7482676991384971293/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=7482676991384971293&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/7482676991384971293'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/7482676991384971293'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='يك اشتباه ساده و برخي حقايق پيچيده'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-3818057447133796032</id><published>2009-02-21T20:50:00.004+03:30</published><updated>2011-08-02T09:42:22.750+04:30</updated><title type='text'>river</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/SaA5DePF4iI/AAAAAAAAAHA/kaWMOnW2JxU/s1600-h/roodkhaneh+siavash+roshandel.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; DISPLAY: block; HEIGHT: 216px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5305303092861198882" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/SaA5DePF4iI/AAAAAAAAAHA/kaWMOnW2JxU/s320/roodkhaneh+siavash+roshandel.jpg" /&gt;&lt;/a&gt; Oil on Canvas. 120x80 cm&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;This is my last painting, i`m trying to put more works on the blog. i worked this picture after some etudes beside the zayande-rood river.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-3818057447133796032?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/3818057447133796032/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=3818057447133796032&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/3818057447133796032'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/3818057447133796032'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2009/02/river.html' title='river'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/SaA5DePF4iI/AAAAAAAAAHA/kaWMOnW2JxU/s72-c/roodkhaneh+siavash+roshandel.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-6131231108921556097</id><published>2008-12-22T21:40:00.004+03:30</published><updated>2008-12-22T21:55:54.995+03:30</updated><title type='text'>Tehran َََArt Expo</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/SU_ZYBdPC3I/AAAAAAAAAGk/WAzT8efKcXY/s1600-h/020d.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5282679894660025202" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 224px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/SU_ZYBdPC3I/AAAAAAAAAGk/WAzT8efKcXY/s320/020d.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اكسپوي هنر تهران از ديروز در تالار وحدت  شروع بكار كرد. من هم با دو كار شركت كرده‌ام:&lt;br /&gt;متاسفانه من تاريخ دقيق ادامه‌ي نمايشگاه را نمي‌دانم. طبق معمول روي سايت اكسپو هم اين تاريخ‌ها را پيدا نكردم. به هر حال اين روزها كه هست، اگر اطلاع دقيق پيدا كردم خواهم گفت.&lt;br /&gt;آدرس و مشخصات ديگر را از سايت خود اكسپو مي‌توانيد دريافت كنيد.&lt;br /&gt;&lt;p&gt;اينجا هم لينك سايت اكسپو است:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;a href="http://www.artexpo.ir/gallery.php?id=12"&gt;http://www.artexpo.ir/gallery.php?id=12&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-6131231108921556097?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/6131231108921556097/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=6131231108921556097&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/6131231108921556097'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/6131231108921556097'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2008/12/tehran-art-expo.html' title='Tehran َََArt Expo'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/SU_ZYBdPC3I/AAAAAAAAAGk/WAzT8efKcXY/s72-c/020d.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-2527384498812955959</id><published>2008-11-20T06:09:00.009+03:30</published><updated>2011-08-01T19:11:17.535+04:30</updated><title type='text'>گزارش نمايشگاه به آيند و روند و پرند و چرند</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/SSTsq-j1ARI/AAAAAAAAAGc/pJ4N_QOCH_Q/s1600-h/nemayeshgahe+afrand+siavash+roshandel.+foto+by+b.+moazen..jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; DISPLAY: block; HEIGHT: 214px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5270597687022256402" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/SSTsq-j1ARI/AAAAAAAAAGc/pJ4N_QOCH_Q/s320/nemayeshgahe+afrand+siavash+roshandel.+foto+by+b.+moazen..jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمايشگاه‌هاي نقاشي هر كدام شخصيت خاص خود را دارند. آداب نمايشگاه اين جوري است كه روز شروع دوستان را دعوت مي‌كنيم، به صرف چاي و شيريني و شربت، در ساعت 4 عصر معمولا-يا هر ساعت ديگري كه نمايشگاه تعيين كند- و خب كم‌كم دوستان مي‌آيند و گل مي‌آرند، بعضي، كه البته خودشان گل هستند و نيازي هم هست، بعد كارها را نگاه مي‌كنند، و كمي مثل يك پارتي كوچولوست كه دوستاني كه در اين شلوغي روزگار سال به سال همديگر را نمي‌بينند ممكن است آن‌جا ببينند. خلاصه درباب كارها رسم است كه حرفي زده شود، و من از آن‌ها كه سكوت مي‌كنند مي‌پرسم، خب كدام كار را دوست داشتيد؟ و او هم مي‌گويد اين يكي يا آن يكي. بعد دوري مي‌زنند، بچه‌ها، و معمولا نمايشگاه براي چرخ زدن جاي مناسبي نيست، آدم را خسته مي‌كند، كمي مي‌نشينند و بعد هم مي‌روند. گاهي اگر كارها باب ميل دوستانم باشند مي‌خرند، و گرنه كه خب آرزوي موفقيت مي‌كنند و مي‌روند. اين از دوستان من. گالري هم طبعا به سهم خود آدم‌هايي را دعوت مي‌كند و اين‌ بار از حدود 300 كارتي كه داده بودم و فرستادند، روز اول سه چهار نفر از طرف گالري آمدند. و روزهاي ديگر هم كه پرنده پر نمي‌زد. خيلي جالب است كه كسي علاقه‌اي به ديدن كارها نشان نمي‌دهد. خب اين نگران كننده است، اگر نمي‌خرند حداقل بيايند و نگاه كنند. به خانم مسئول گالري مي‌گويم پس چرا اين‌جوريست؟ مي‌گويد: احتمالا مردم از كار ديجيتال خوششان نمي‌آيد. مي‌گويم خب وقتي كار را نديده‌اند از كجا مي‌دانند كه خوششان مي‌آيد يا نه، مشكل اين است كه اصلا كسي براي بازديد نمي‌آيد؛ حالا شما طلا ريخته باشيد و بگوييد مجاني بيايند ببرند. شوخي نمي‌كنم در طول 10 روز به جز دوستان خودم روزانه دو سه نفر بيشتر بازديد كننده نداشتيم. گالري افرند هم گالري ناشناخته نيست، جزء گالري‌هاي قديمي و معتبر تهران است، خب به اين ترتيب كاري هم به فروش نمي‌رسد و فقط خرج و مخارج آماده كردن نمايشگاه به گرده‌ي هنرمند تحميل مي‌شود. خب نان ديجيتالي را هم كه نمي‌شود به شكم بست و بايد فكر نان كرد.&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;بعد موضوع تبلغات پيش مي‌آيد. راستش در اين فاصله خبرنگار محترمي از روزنامه‌ي همشهري آمد و مصاحبه‌اي انجام داد كه هنوز چاپ نكرده، دوستان روزنامه‌نگار مي‌گويند مسئولين تحريريه به شدت به اين نوع كار (منظور كار بسيار بدي است كه من انجام داده‌ام، نقاشي كرده‌ام) حساس هستند، در كلاس‌هاي روزنامه‌نگاري مي‌گويند بپائيد كه آگهي را به جاي خبر به شما نچپانند. اصطلاحش هم هست رپرتاژ آگهي. به زبان آدميزاد يعني اگر پول بدهيد خبر نمايشگاه چاپ مي‌شود و گرنه خير. كسي نيست به اين علما و نوابغ روزنامه‌نگاري ايران حالي كند كه دوستان، خبر هم كه از زمانش گذشت تبديل به عنصر نامطلوبي بدتر از جزغاله دنبه به نام خبر سوخته مي‌شود كه به درد عمه‌ي صاحب خبر هم نمي‌خورد. اما خب حكايت نظام مقدس سرمايه‌داري است و تابوهاي زيرپا نگذاشتني‌اش.&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;از سيماي شبكه‌ي 4 هم قرار گذاشتند كه بيايند و گزارش تهيه كنند كه نيامدند. از همه‌ خنده‌دارتر مسئول صفحه‌ي هنري يكي از روزنامه‌هاي بسيار معتبر بود كه دوستي مي‌شناخت و گفته بود مي‌آيد. نيامد. سراغش را گرفتم، دوستم مي‌گفت رفت و آمد مشكل است، روزنامه هم پول آژانس را نمي‌دهد، تو بيا. گفتم آخه عزيز من نمايشگاه جاي ديگري است،‌ فلاني نمي‌خواهد حداقل كارها را ببيند و بعد چيزي بنويسد؟ گفت نه نيازي نيست، بيشتر اوقات مردم‌اند كه به روزنامه مراجعه مي‌كنند. اصلا خودت يك مصاحبه با خودت بكن چاپ مي‌كنيم. اين ديگر شاهكار بود. خبرنگار ديده بوديم، نديده بوديم كه خود صاحب خبر، خبرآور شود. اي بي‌خبر "مكوش" كه صاحب خبر شوي، خبر خودش ميايه.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;پس من و گالري شروع مي‌كنيم همديگر را متهم كردن،‌ مي‌گويم من كه كار خودم را انجام داده‌ام؛ بخش فروش را شما بايد اداره كنيد. او هم معترض مي‌شود كه چرا من پيكاسو نيستم. مي‌گويم پس چطور بايد اين كارها را فروخت؟ مي‌گويد بايد شانس داشت. اما من معتقد به بخت و اقبال نيستم. كار من هم در نهايت كالاست و فكر نمي‌كنم كريستي و ساتبي هم فروش كالاي‌شان را به بخت و اقبال واگذار كنند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;اما من استثنا نيستم. اين وضعيتي است كه براي همه‌ي هنر ايران پيش آمده، يك جور رخوت است، يا شايد از آن بدتر جمود نعشي است كه درماني هم ندارد. مگر وضعيت خواننده‌هاي كتاب بهتر است؟ تيراژ كتابي كه چند سال وقت براي فروش هزار نسخه‌اش لازم دارد شاخص خوبي براي علاقه به فرهنگ و هنر است. هزار نسخه را به تعداد كتاب‌فروشي ها تقسيم كني روزي نصفه كتاب هم فروش نمي‌رود كه كتاب يك‌ساله تمام شود. البته الان كه ناشر‌ها كتاب خودشان را در كتاب‌فروشي‌هاي خودشان بيشتر مي‌فروشند. از توليد به مصرف است. وضعيت فيلم، چطور؟ چند فيلم بدرد بخور در اين سال‌‌هاي اخير ساخته شده؟ و تئاتر كه دادش را همه‌ي اهل تئاتر زده‌اند. موسيقي‌ ما كجاست؟ هنوز كه هنوز است اهل موسيقي در حسرت يك سالن با كيفيت صوتي مناسب هستند كه بشود يك اجراي جدي را به شكل آبرومندانه در آن برگزار كرد. از هنر ضاله رقص كه پيش‌مرگ بقيه شد. و راستي معماري، معماري والامقام معاصر كه دوست معمارم به اين شيوه توصيف‌اش مي‌كرد: "فحشاي معماري"؛ نمي‌دانم كسي دركش مي‌كند يا نه اما خوب گفتي و همين است.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;و بي‌شك مردم هم در اين ميان حقي دارند. وقتي ديوارهاي گالري‌ها، موزه‌ها و نمايشگاه‌هاي رسمي را كارهاي نقاشان بسيار محترمي پر كرده كه هيچ يك از خطوط قرمز حاكميت را زير پا نمي‌گذارند و راضي‌اند به همان كارهاي بي‌ بو و بي‌خاصيتي كه هزاربار خورده و بالا آورده شده‌اند؛ و درست است، وقتي همه با دقت تمام در حال خودسانسوري هستيم كه مبادا خاطر آيند و روند و پرند و چرند آزرده نشود، شايد اين رفتار بهتري باشد كه آدم‌ها قيد رفتن به نمايشگاه را بزنند و بنشينند همان گوشه‌ي خودشان كه گوشه‌ي امن‌تري هم هست حتما براي آرامش روح و روان. &lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-2527384498812955959?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/2527384498812955959/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=2527384498812955959&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/2527384498812955959'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/2527384498812955959'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2008/11/blog-post.html' title='گزارش نمايشگاه به آيند و روند و پرند و چرند'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/SSTsq-j1ARI/AAAAAAAAAGc/pJ4N_QOCH_Q/s72-c/nemayeshgahe+afrand+siavash+roshandel.+foto+by+b.+moazen..jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-7110965625198259682</id><published>2008-11-20T05:37:00.003+03:30</published><updated>2008-11-20T05:51:42.325+03:30</updated><title type='text'>my digital arts in 2 site</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;ظاهرا به پايان آمد اين دفتر، حكايت همچنان باقي است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستاني كه موفق به ديدن نمايشگاه نشده‌اند مي‌توانند در اين دو آدرس كارها را مشاهده كنند و به قول هدايت از لحاظ خود بگذرانند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://asar.name/1980/11/blog-post.html"&gt;http://asar.name/1980/11/blog-post.html&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كه مربوط به سايت اثر است&lt;br /&gt;و آدرس ديگر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://zoghalmag.com/zoghal/index.php?option=com_content&amp;amp;task=view&amp;amp;id=130&amp;amp;Itemid=226"&gt;http://zoghalmag.com/zoghal/index.php?option=com_content&amp;amp;task=view&amp;amp;id=130&amp;amp;Itemid=226&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كه در مجله‌ي الكترونيكي زغال قرار دارد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-7110965625198259682?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/7110965625198259682/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=7110965625198259682&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/7110965625198259682'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/7110965625198259682'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2008/11/my-digital-arts-in-2-site.html' title='my digital arts in 2 site'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-6691727727052512564</id><published>2008-10-23T21:05:00.002+03:30</published><updated>2008-10-23T21:10:26.496+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/SQC2nkpbkPI/AAAAAAAAAEs/62TvvoIfvJo/s1600-h/siavash+roshandel+afran+gallery+1387.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5260405155737342194" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/SQC2nkpbkPI/AAAAAAAAAEs/62TvvoIfvJo/s320/siavash+roshandel+afran+gallery+1387.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نمايشگاه هنر ديجيتال&lt;br /&gt;جمعه 10 آبان نمايشگاه من در گالري افرند برگزار مي‌شود. كارهاي به نمايش گذاشته 7 عدد است كه در ابعاد بزرگ پرينت شده. تم كارها تلفيقي از عكس‌هاي مختلف است كه هر يك براي خود تاريخچه‌اي دارد. در همه‌ي كارها تصاويري از تخت‌جمشيد پايه‌ي اصلي كار است. قصد من آن بود كه بخشي از تصاويري كه بارها ديده شده را با فاصله‌گذاري تازه كنم، و كاري كنم كه اين تصاوير با نگاهي نو ديده شوند، و بيشتر توجه من به حسي است كه درون سر گاوهاي تخت‌جمشيد هست، حسي عميق‌، انساني، با نگاهي مهربان و محزون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدرس گالري افرند: بزرگراه جلال آل احمد. خيابان جهان‌آرا، خيابان 19 يا جلال حسيني، بعد از تقاطع اشك شهر، پلاك 48.&lt;br /&gt;نمايشگاه از تاريخ جمعه 10 آبان تا سه‌شنبه 21 آبان برقرار است.&lt;br /&gt;ساعات كار گالري: روز گشايش، 4 تا 8 عصر و روزهاي ديگر 3 تا 7 عصر.&lt;br /&gt;نگارخانه پس از روز گشايش همه‌روزه غير از روزهاي تعطيل رسمي و جمعه‌ها آماده بازديد است.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;تلفن گالري: 88012334&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;Afrand Art Gallery&lt;br /&gt;Siavash Roshandel&lt;br /&gt;Digital Art Exhibition&lt;br /&gt;Opening from Friday, 31/8/o8 to13/9/08&lt;br /&gt;Opening hours: Friday, 4:00 pm- 8:00 pm.&lt;br /&gt;Sat to Thu: 3:00-7:00 pm&lt;br /&gt;The Afrand gallery is open everyday exept official hollidays and friday. &lt;/strong&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-6691727727052512564?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/6691727727052512564/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=6691727727052512564&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/6691727727052512564'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/6691727727052512564'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2008/10/10.html' title=''/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/SQC2nkpbkPI/AAAAAAAAAEs/62TvvoIfvJo/s72-c/siavash+roshandel+afran+gallery+1387.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-110546118974267445</id><published>2008-06-25T08:14:00.003+04:30</published><updated>2008-06-25T08:27:39.196+04:30</updated><title type='text'>كاركرد زباني و تصويري سوررئاليسم</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/SGHBt5TLbMI/AAAAAAAAAD8/HKcrOrYQVac/s1600-h/Pablo+Picasso.+Bathers+with+a+Toy+Boat.+1937.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5215662837691280578" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/SGHBt5TLbMI/AAAAAAAAAD8/HKcrOrYQVac/s200/Pablo+Picasso.+Bathers+with+a+Toy+Boat.+1937.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt; نقاشي سوررئاليستي هيچ‌گاه به پاي شعر و ادبيات آن نرسيده، همين‌طور فيلم‌هاي آن. زبان به دليل آزاد گذاردن شنونده-خواننده در تجسم موضوع بسيار موفق‌تر از تصوير است. تصويري كه ناگزير حضور عيني خود را با قدرتي كه نمي‌توان از سيطره‌ي آن رها شد بر ذهن تحميل مي‌كند. اين گل، اين پرنده‌، اين چهره وقتي تصوير شد و ديده شد، در ذهن حك شده و نمي‌توان آن را از حافظه پاك كرد. اما گل و پرنده در شعر براي هر خواننده-شنونده تصويري متفاوت و با كمالي غيرقابل وصف ايجاد مي‌كند.&lt;br /&gt;شور، اشتياق زندگي و تصاوير بي‌بديل شعر سوررئال در كارهايي مثل لوركا، الوار، يا نرودا قابل مقايسه با تصاوير وهم‌زده‌ي نقاش‌هاي سوررئال نيست. نقاشي دالي، يا ماكس‌ ارنست را در نظر بياوريد، حسي كه از نقاشي بيرون مي‌تراود، حسي گروتسكي، بازي روانكاوانه با ذهن، حضور روشن عقل، و نبود عنصر شاعرانه و تغزلي است. شايد موفق‌ترين تصاوير نقاشي سوررئال متعلق به رنه ماگريت باشد، مثلا "اتاق موسيقي"، يا ديگر نقاشي‌هاي او كه عناصر طبيعي در آن‌ها رنگي شاعرانه پيدا مي‌كنند.&lt;br /&gt;آيا براستي ساختن تصوير سوررئال در نقاشي غير ممكن است؟ آندره برتون در "سوررئاليسم چيست؟"، اشاره مي‌كند كه پيش از سوررئاليست‌ها نيز سوررئاليسم وجود داشته، و مثال‌هاي زيادي مي‌آورد، از جمله: "پيكاسو در كوبيسم سوررئاليست است." نگاهي گذرا به تاريخ نقاشي نيز اين نظر را تاييد مي‌‌كند، آيا گوگن در "مسيح-جوواني" سوررئاليست نيست؟ آيا پيتر بروگل در "سقوط ايكاروس"، كل كارهاي جوزپه آركيمبالدو تركيب‌هاي جنون‌آميز سبزيجات، گل‌ها و اشيا كه به انسان بدل مي‌شوند، آيا "تولد ونوس" بوتيچلي اثري كاملا سوررئاليستي نيست؟ آيا نمي‌توان بسياري از كارهاي نقاشي دنيا، از جمله كارهاي نائيف اقوام و ملل گوناگون را سوررئال به حساب آورد.&lt;br /&gt;سوررئاليسم خوانشي ديگرگون از واقعيت است، با استفاده از عناصري كه مدعي‌ است مي‌تواند به جوهره‌ي هستي دست پيدا كند. مي‌توان اين خوانش را به كل تاريخ بشر و تلاش براي فهم رازهاي آن به كمك هنر تعميم داد.&lt;br /&gt;اگر اين خوانش را بپذيريم نقاشي‌هاي سوررئاليست‌ها بخشي از تجربه‌ي بشري برآمده از تجربه‌ي دهشت‌آور دوره‌اي خاص-دوران پس از جنگ جهاني اول-هستند. در عين حال نزديكي تجربيات هواداران و اعضاء اين جنبش خود بخود فرايندي از شبيه‌سازي، تقليد، تاثيرات مستقيم از يكديگر را نيز در كار آن‌ها ايجاد كرده است. شباهت كارهاي ماكس ارنست، فرانسيس پيكابيا و دالي غيرقابل انكار است. اين شباهت ناگزير افرادي است كه با يك انديشه‌ي مشخص با هم كار كرده‌اند و آن را مي‌توان با شباهت ميان كار پيكاسو، براك و خوان‌گري در ابتداي كوبيسم قياس كرد. شباهتي كه درعين‌حال مانع از اصالت كار هيچ يك نمي‌شود. اما شباهت كار بسياري ديگر از نقاشان مدعي سوررئاليسم در تاريخِ پس از آن بدون پشتوانه‌هاي نظري، سياسي و اجتماعي آن چه‌قدر ترحم‌انگيز و مسخره جلوه مي‌كند، انبوه كارهايي كه انگار يك دالي ناقص‌الخلقه با اختلال فكري توليد كرده و هيچ ردپايي از آن‌چه سوررئاليست‌ها مدعي آن بودند در آن‌ها ديده نمي‌شود.&lt;br /&gt;آيا همه‌ي كارهاي نقاشان امريكاي لاتين در اوج دوران خود را نمي‌توان سوررئال‌تر از بسياري كارهاي سوررئال اروپايي به حساب آورد؟ اگر بناست سوررئاليسم مدعي آزادي باشد، اين آزادي در كار لاتيني‌ها به مراتب واضح‌تر ديده مي‌شود، بي‌دليل نبود كه آندره برتون نقاشي‌هاي فريدا كالو را سوررئال ديده بود، چيزي كه او خود منكرش بود. اما بي‌شك كارهاي فرناندو بوترو را مي‌توان به راحتي با مفاهيم سوررئاليست‌ها سازگار كرد. اين سازگاري همان سازگاري ابدي عنصري است كه بنا و بنياد سوررئاليسم بر آن گذارده شده، عنصري مبهم، رازآميز، هوشمندانه، سرشار از ابتكار كه برپايه‌ي جوهره‌ بنيادي هنرمند و در ارتباط مستقيم و بي‌واسطه با دنياي بيروني شكل گرفته، از اين ديدگاه سوررئاليسم دريچه‌اي باز كرده تا آنچه را كه دالي و ماگريت نتوانستند به انجام برسانند-دست‌يابي به آن عنصر سرزنده‌اي كه در شعر سوررئال مي‌بينيم-در دنياي امروز به انجام برسد. عنصري كه در آن تصوير بتواند همپاي زبان حركت كند، و سلطه‌ي خود را با روشي هوشمندانه‌تر درهم بشكند، تصويري كه بر ذهن آوار نمي‌شود و وجودش به شكلي بي‌واسطه خود زندگي‌ است.&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-110546118974267445?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/110546118974267445/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=110546118974267445&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/110546118974267445'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/110546118974267445'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2008/06/blog-post.html' title='كاركرد زباني و تصويري سوررئاليسم'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/SGHBt5TLbMI/AAAAAAAAAD8/HKcrOrYQVac/s72-c/Pablo+Picasso.+Bathers+with+a+Toy+Boat.+1937.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-6853747726054124221</id><published>2008-02-23T17:38:00.005+03:30</published><updated>2008-03-10T21:23:50.135+03:30</updated><title type='text'>چه چیز فریدا کالو را قابل ستایش می کند؟</title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;Waht made Frida Kahlo remarkable&lt;br /&gt;چه چیز فریدا کالو را قابل ستایش می کند؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;Frida, directed by Julie Taymor&lt;br /&gt;By Joanne Laurier7 November 2002&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Frida , directed by Julie Taymor, screenplay by Clancy Sigal, Diane Lake, Gregory Nava and Anna Thomas; based on the book by Hayden Herrera&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جولی تیمر Julie Taymorکارگردان فیلم فریدا در مصاحبه با Reel.com درباره‌ي نقاش چپ‌گراي مكزيكي فريدا كالو Frida Kahlo چنین می گوید: "برایم اصلا مهم نیست که شما در‌باره ی فریدا کالو زياد می دانید؛ در واقع آنها که چیزی نمی دانند زمان خوشی را خواهند گذراند، چون فیلم در باره ی زنی عجیب و غریب و غیر عادی است." موضوع بر سر آن نیست که تماشاگر هنگام ورود به سينما چیزی در باره‌ی او می‌دانسته یا خیر، بلکه بر سر این است که هنگام ترک آن چه حقایقی را در ذهن به همراه خواهد برد.&lt;br /&gt;گزارش سرسری ، و قابل پیش بینی تیمر از رابطه ی میان کالو و هنرمند مکزیکی دیه گو ریورا Diego Rivera چیز زیادی به فهم بیننده اضافه نمی کند؛ فردی که زندگیش با بسیاری از مباحث اساسی قرن بیستم همچون انقلابیون مکزیک و روس، تروتسکیسم و استالینیسم، سوسیالیسم و هنر پیوند خورده است.&lt;br /&gt;فیلم تیمر بر اساس بیوگرافی نوشته ی هایدن هِررا Hayden Herrera در سال 1983 استوار است. بیوگرافی به این توفیق دست یافت که کالو را به عنوان سرمايه‌اي به دست فمینیست‌ها بسپارد تا از او يك تمثال بسازند. زياد تعجب‌آور نيست كه تیمر (تیتوس، 1999 ) کاری برای برگرداندن چنین تصور ناسالمی صورت نمی دهد. منتقدی به درستی و تیزبینانه فیلم را چنین توصیف می کند: " عاشقانه‌ای است درباره‌ی کمونیست‌های فريبكار، نقاشان دیوارگر اسرارآميز و روابط عاشقانه‌ي لزبين‌ها."&lt;br /&gt;فيلم فریدا بر رابطه ی میان کالو (سلما هایک Salma Hayek) و ریورا (آلفرد مولینا Alfred Molina) متمرکز شده است. فیلم از سال 1922 شروع می کند، هنگامی که دختر مدرسه‌ای 15 ساله‌، ریورای مشهور را براي اولين بار در حال انجام یک نقاشی دیواری در مدرسه ی مقدماتی ملی در مکزیکوسیتی می نگرد. در این زمان ریورا با زن دوم خود لوپه مارین Lupe Marin (والریا گولینا Valeria Golina) به سر می برد.&lt;br /&gt;فریدا در سن 18 سالگی قربانی تصادف دهشتناک با وانت‌باری شد که او را برای بقیه ی عمر، لنگ و ناتوان از درد بر جای گذاشت. او خود ماجرا را اين‌طور شرح می دهد: "دسته ی صندلی مثل شمشیری که به گاو می زنند در من فرو رفت." سه سال بعد از تصادف او دوباره ریورا را ملاقات می کند. ریورا که 20 سال از او مسن تر است در حال نقاشی روی دیوار ساختمان وزارت آموزش است. فریدا برای پرسیدن نظر ریورا در باره ی هنرش به سراغ او مي‌رود و می گوید: "من نقد یک مرد کارآزموده را می خواهم. من نه عاشق هنرم و نه یک آماتور. تنها يك دختر هستم که برای زندگیش باید کار کند."&lt;br /&gt;اولین برخورد یکی از قوی ترین و حقیقی ترین لحظات فیلم است. در 1929 این زوج در محله ی کوآیاکان در جنوب مکزیکو سیتی با هم ازدواج می کنند، آنگاه است که فریدای معصوم تا حدي به عادت زن‌بازي ریورا پی می برد. او چنین توضیح می دهد: "من در زندگی متحمل دو تصادف شدم. یکی ماشینی که توی خیابان مرا زد، و دومی دیه گو بود."&lt;br /&gt;فیلم به تاریخچه اقامت موقت ریوراها در امریکای 31-1930 می پردازد. او و فریدا به سان فرانسیسکو، دیترویت و نیویورک سفر می کنند، جایی که ریورا مجموعه ای از نقاشي‌هاي دیواری‌اش را در معابر عمومی و ساختمان های شخصی کار می کند و درگیر ماجراهای خارج از ازدواج بسیار می شود. ("او در اين‌باره می گوید: چیز مهمی نیست. تمام حس‌اش بیشتر از یک دست فشردن ساده نیست.") به تلافی، فریدا نیز با مردان و زنان دیگر مي‌خواید. در اثنای سفر فریدا بر خلاف خواسته ی ریورا باردار می شود. او نگران توانایی فریدا در بارداری کودک است. پس از سقط جنینی ویرانگر و از دست دادن مادرش، فریدا به قصد مکزیک حرکت می کند اما هنگامي كه ریورا درگیر مبارزه با نلسون راکفلر (ادوارد نورتون) بر سر برداشتن تصویر ولادیمیر لنین از نقاشی دیواری مرکز راکفلر است كالو به نیویورک بازمی گردد.&lt;br /&gt;فریدا و دیه گو در 1933 به مکزیک بر می گردند و به خانه ی جدیدی نزدیک کوآیاکان Coyoacan نقل مکان می کنند جایی که فریدا پس از کشف رابطه‌ی ریورا با خواهرش کریستینا از او جدا می شود. اما هنگامی که دیه گو دارد تلاش می کند تا برای تروتسکی (با بازی جفری راش Geoffrey Rus) در مکزیک پناهندگی بگیرد، بین آنها مصالحه ای صورت می گیرد. در ژانویه 1937 تروتسکی و همسرش ناتالیا به خانه‌ی پدر و مادر فریدا می روند، خانه ای که با محافظین مسلح، مسلسل، آشیانه های تفنگ و پنجره های آجرگرفته تجهیز شده است.&lt;br /&gt;ریوراها به همراه آندره برتون شاعر و منتقد به اتفاق تروتسکی، گپ زنان درباره ی سیاست و فرهنگ، از ویرانه های تئوتی هوآکان بازدید می کنند. در گفتگوی آنان به شکلی مبهم به مبارزه سیاسی میان تروتسکی و استالین اشاره می شود. تروتسکی و فریدا پیش از نخستین سوقصد به جان تروتسکی در 1940 ملاقاتي عاشقانه با هم دارند. از عوامل استالينيست ترور تروتسكي در اگوست 1940 خبري نيست جز آن‌که فریدا مختصرا به جاسوسی متهم می شود. در این زمان دیه گو از او جدا شده و سلامتی‌اش به طور جدی در خطر است.&lt;br /&gt;دیه گو و فریدا دوباره در سال 1940 ازدواج می کنند. فریدا برای نه ماه در 1950 بستری می شود و در 1953 پزشکان مجبور به قطع پای راستش می شوند. او با وجود همه ی آسیب های جسمی‌اش به دکتر ها می گوید: "فقط جمع و جورم کنید، تا بتوانم نقاشی کنم." فریدا در 13 جولای 1954، درست یک هفته بعد از سالروز تولد 47 سالگیش می میرد.&lt;br /&gt;گذشته از چارچوب زندگینامه‌ی فریدا کالو که درآن از تحلیل تاریخی، سیاسی و هنری پرهیز شده، کارگردان فيلم، تيمر، نمک و فلفل کار را با برخي شگرد‌هاي گرافيكي و عروسكي اضافه کرده است.&lt;br /&gt;شروع و خاتمه ی فیلم پیوند سوررئال رنگهای هنرمند با مناظر حیات خانه‌ی اوست. جایی که در آن میمون‌ها و طوطی‌های جادویی میان گلهای کاکتوس در گشت وگذارند. استفاده‌ی استادانه از جلوه های ویژه به خصوص در سکانس پر تحرکی است که در آن سفیر مرگ در بیمارستان با کالوی در حال احتضار پس از تصادفش گفتگو می کند. نقاشی ها در میانه‌ی هیاهو به "زمان واقعی" بر می‌گردند. خودنگاره‌ی مشهور کالو با جنین با شگردی گرافیکی از بیچارگی و درد و رنج ناشی از سقط جنینش رها می شود. آدمها از سطح نقاشی حیاتی سه بعدی می یابند. در نیویورک، شهر احساسات فریدا، نگرانی او در باره ی ریورای زنباره در سکانسی با یک کات-آوت نمود می یابد، که در آن دیه گو- کینگ گنگ شهر را به وحشت می کشاند و بر بالای ساختمان امپایر استیت مرگش را ملاقات می کند.&lt;br /&gt;حتی بازی آلفرد مولینا،- یکی از دیدنی ترین چهره های فیلم - در نقش ریورا نمی تواند لغزش های بزرگ تاریخی وسیاسی فیلم را جبران کند. ریورا یکی از حامیان انقلاب مکزیک و انقلاب روسیه، و در دوره ای از عمرش تروتسکیست و همکار بین الملل چهارم بود. با وجود اینکه بسیاری از شخصیت های تاریخی در این فیلم مثل باران رژه می روند اما آنها چیزی بیش از مبلمانی شیک در فیلم به حساب نمی آیند. در کنار برتون که بسختی قابل تشخیص است، بقیه ی ستارگان درخشان این فیلم بر اساس یادداشت های تولید به فیلم ضمیمه شده اند، نقاش دیوارگر،ژان شارلوت Jean Charlot ، هنرمند نقاش، پابلو اُ هیگینزO’Higgins، سیلوستر رِوِلتاس Silvestre Revueltas آهنگساز و ادوارد وستون Edward Weston عکاس. کسی نمی تواند بشناسدشان.&lt;br /&gt;'گرچه برای شناختن تینا مودوتی Tina Modotti عکاس (که معشوقش تروریست بدنام و عضو گ.پ.او، ویتوریو ویدالی Vittorio Vidali با نام مستعار کارلوس کنتراس Carlos Contreras بود.) لازم نیست به یادداشت های بخش تولید مراجعه کرد؛ همینطور برای دیوید سیکِروسDavid Siqueiros ، که ارتباط این دو با گنگستریسم استالینیست‌ها هرگز در فیلم به حساب نیامده. فیلم نقش کلیدی سیکِروس را در سوقصد ناموفق به جان تروتسکی در 1940 را یا نمی‌دانسته یا نادیده گرفته است.&lt;br /&gt;در واقع مبارزه ی تاریخی- جهانی بین استالینیسم و تروتسکیسم که عمدتا از فیلم حذف شده، در قلب زندگی کالو و ریورا قرار داشت .این نمود، به‌ويژه در مسیر تکامل کارهای بعدی آن دو به شکلی برجسته و مستقیم رقم مي‌خورد.&lt;br /&gt;در 1922، سالي كه ريورا براي اولين‌ بار فريدا را به عنوان يك دختر مدرسه‌اي ملاقات كرد، او از پايه‌گذاران اتحادیه‌ی نقاشان، مجسمه سازان و گرافیست های انقلابي است. زمانی که در 1928 کالو و ریورا دوباره ملاقات می کنند، هر دوی آنان عضو حزب کمونیست مکزیک هستند. در 1929 بین ریورا و رهبران حزب کمونیست برخوردی بر سر تئوری "رئالیسم سوسیالیستی" استالین و محدودیت های تحمیلی و غیر‌قابل پذیرش آن در زمینه‌ی موضوع و سبک آثار هنری پیش می‌آید. با بالا گرفتن صدای مخالفت سیاسی ریورا و اجتناب او از کشیدن یک نقاشی دیواری به درخواست و بر اساس خط فکری رهبران حزب، او از حزب كمونيست اخراج می شود. کالو تا یک سال بعد هنوز عضوی فعال است.&lt;br /&gt;ایستادگی سرسختانه ی ریورا در مقابل راکفلر در نیویورک در سال 1933 ، از این باور سرچشمه می گرفت که این نقاشی دیواری با پرتره ی لنین "تنها نقاشی راست و حقیقی است که تا کنون روی دیواررفته ودقیقا بیانگر احساس جامعه زیر سلطه‌ی سرمایه داری در زمان حاضر است. این نقاشی نشانگر راهیست که انسان باید برای غلبه بر گرسنگی، ظلم ، بی عدالتی و جنگ بپیماید." در مقابل نقاشی های کالو بیان مستقیم مبارزه‌ی او با مشکلات اساسی زندگی شخصی اوست. طبق نظر ریورا، کالو "تنها نمونه ی هنرمند در تاریخ هنر است که سینه و قلبش را گشوده تا حسش را در باره ی حقایق زیستی‌ اش بیان کند." این ها کمی گزنده تر و روشن بینانه تر از تحریفات تیمرِ کارگردان است: "شخصیت دوگانه‌ی جذاب فریدا....این حقیقت که او دوجنس‌خواه بوده، این حقیقت که او زن مستقلی است که مسحور شوهرش شده است."&lt;br /&gt;هر دو هنرمند در صف جنبش تروتسکیستی ایستاده بودند و در دوره ای با تروتسکی در ارتباط مستقیم بودند. در 1938 ریورا در همکاري با تروتسکی و برتون در آماده کردن مانیفستِ: بسوی هنر آزاد انقلابی Manifesto: Towards a Free Revolutionary Art ، زمینه‌سازی برای هنر حقیقت‌مدار و راه‌گشایی بر "تجدید ساختار کامل و رادیکال جامعه" بود.&lt;br /&gt;به نظر می رسد این شیوه‌ی بی خطرتری است که ریورا و کالو ابتدا به شكل هنرمندانی مطرح تلقی شوند، نه متفکرین سیاسی‌ای که ماهیت مبارزه‌ی تروتسکی با بوروکراسی استالین و همراه با آن تئوری انقلاب پیگیر او را درک کرده بودند، تا اینکه تحت تاثیر ناسیونالیسم مکزیکی در این یا آن حوزه باقی ماندند. مسئله این است، نه آنچه که بین تروتسکی و کالو اتفاق افتاده یا نیفتاده بوده. چیزی که امروز به سبکی سخیف بوسيله‌ي تیمر و سابقا در اردوی استالینیسم پیش کشیده و تمام شده است.&lt;br /&gt;پیش فرض فیلم در باره ی زن‌بارگی ریورا یا "دوجنس‌خواهي" کالو نوعي انطباق با فضای روشنفکری حاضر است. در بهترين حالت نزد آنان، هنرمند ترجيحا بر دست انداختن يا تاييد رسم ازدواج متمركز شده، نه بر انهدام ساختارهاي سرمايه‌داري. سابقا فیلمسازها ارتباط هنر و سیاست را محور قرار می دادند و روابط انسانی در کار آنها تحت تاثیر تکانه های بزرگ تاریخی قرار می گرفت.&lt;br /&gt;کالو، ریورا را بدین شکل توصیف کرده: "آرشیتکت در نقاشی اش، در فراگرد تفکرش، و در آرزو و اشتیاقش برای ساختن جامعه ای بهنجار، یکپارچه و نیرومند، و هماهنگ.... او هر لحظه با غلبه‌ی ترس و جهل بر آدمی در ستیز است." در مقابل، ریورا در آخرین روزهای کالو او را چنین یافته: "این تراژدی نیست که بر کار فریدا حاکم است.... تیرگی درد او تنها پس زمینه‌ای نرم و ملایم برای شعله‌ی روشن و پرشور قدرت جسمی اوست، حساسیت لطیف‌اش، خرد درخشان‌اش، و قدرت شکست ناپذیراش در مبارزه برای زندگی تا به همنوعانش نشان دهد که چه‌سان مي‌توان در برابر نیروهای شر استقامت کرد و پیروز آمد."&lt;br /&gt;اگر چه فیلم فريدا چهره‌ای غیر جدی از تروتسکی ساخته، اما او را سزاوار آخرین کلام با یکی از شخصیت های مرکزی فیلم دانسته: "می خواهی بهار پنهان انقلاب سوسیالیستی را بنگری؟ به فرسک‌های ریورا نگاه کن. خواستار آنی تا بدانی هنر انقلابی شبیه به چیست؟ به فرسک‌های ریورا بنگر. کمی نزدیك‌تر بیا و خش و خراش‌های خرابکار‌ها را نگاه کن: کاتولیک‌ها و بقیه‌ی مرتجعین، و به همراهشان، البته استالینیست‌ها. این خط و خراش‌ها شاید جان تازه‌اي به فرسک‌ها بخشیده. در مقابل تو، تنها نقاشیِ ساده ، سوژه ای برای تفکرات زیباشناسانه نیست ، بلکه پاره ای زنده از ستیز طبقاتی، و همزمان، يك شاهکار قراردارد.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-6853747726054124221?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/6853747726054124221/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=6853747726054124221&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/6853747726054124221'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/6853747726054124221'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2008/02/blog-post_4713.html' title='چه چیز فریدا کالو را قابل ستایش می کند؟'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-6246801401302470286</id><published>2008-02-23T17:38:00.001+03:30</published><updated>2008-02-23T17:42:38.235+03:30</updated><title type='text'>آدمك</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/R8ApmpGmWiI/AAAAAAAAAD0/Yx6Tehu1FcU/s1600-h/DSC00069.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5170178116066630178" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/R8ApmpGmWiI/AAAAAAAAAD0/Yx6Tehu1FcU/s400/DSC00069.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:110%;"&gt;اين آدمك كه براي مدل نقاشي ساخته شده ظاهرا به اندازه‌ي كافي مشهور و بي‌نياز از معرفيه اما در واقع اين‌طور نيست. قبلا كه از ژاپن وارد مي‌شد 20000 تومان بايد براي خريد يكيش پرداخت مي‌شد و تقريبا هيچ شاگرد طراحي يا نقاشي نمي‌تونست يكيش را بخره، الان اما اين مدل ساخت چينه و ارزان شده، نزديك 6000 تومان قيمتشه. مشكل اينه كه تناسب‌هاي اندام زن و مرد با هم متفاوته و اين آدمك اساسا براي يادگيري همين تناسب‌ها ساخته شده، و در طول تاريخ نقاشان زيادي خيلي از تركيب‌بندي‌هاي پيچيده‌شان را به كمك همين مدل انجام داده‌اند. اين يكي مدل مرده، و مدل زن‌اش در مغازه‌ها پيدا نميشه، اگر سئوال كنيد فروشنده‌ها مي‌گن كه مدل زنش اصلا وارد كشور نميشه و همه مرد هستن. مشكل اين‌جاست كه مدل ژاپني آن هم ديگر وارد كشور نميشه! فكر كنم شاگردهايي كه مدت زيادي از روي اين آقا كار كنند، تصورشان را از تناسب‌هاي زنانه به كلي از دست بدهند.شما چي فكر مي‌كنيد، به نظر شما دليل قحطي مدل زن اين آدمك چي مي‌تونه باشه؟&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-6246801401302470286?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/6246801401302470286/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=6246801401302470286&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/6246801401302470286'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/6246801401302470286'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2008/02/blog-post_23.html' title='آدمك'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/R8ApmpGmWiI/AAAAAAAAAD0/Yx6Tehu1FcU/s72-c/DSC00069.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-6026060858015064688</id><published>2008-02-22T17:22:00.001+03:30</published><updated>2008-02-22T17:23:47.424+03:30</updated><title type='text'>مقاله‌ي شميم مستقيمي درباره‌ي نمايشگاه گالري افرند</title><content type='html'>مقاله‌‌اي به قلم شميم مستقيمي در روزنامه‌ي همشهري به چاپ رسيد كه پيوست آن اين‌جاست&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=46169"&gt;http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=46169&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-6026060858015064688?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/6026060858015064688/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=6026060858015064688&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/6026060858015064688'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/6026060858015064688'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2008/02/blog-post.html' title='مقاله‌ي شميم مستقيمي درباره‌ي نمايشگاه گالري افرند'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-3772841493101076097</id><published>2008-01-15T06:26:00.001+03:30</published><updated>2008-01-15T06:37:36.165+03:30</updated><title type='text'>راه رفتن روي يخ</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;اين شعري است كه در برگ آخر بروشور نمايشگاه آورده‌ام. ده سال پيش از اين يك شعر ديگر را روي كارت نمايشگاه ديگري كه در گالري دريابيگي برگزار شد چاپ كردم، و اين دومين باري است كه شعرم معرض ديد عموم قرار مي‌گيرد. روي آن كارت فقط متن چاپ شده بود و تصويري در آن نبود. به هر حال نمي‌دانم چرا اين شعر را روي بروشوري كه پر از تصوير است چاپ كردم؛ مي‌دانم كه دنياي تصوير و نوشته بسيار جدا از هم هستند و تصويري كه نياز به توضيح داشته باشد دورانداختني است، اما اين شعر توضيح تصاوير نيست شايد توضيحي باشد بر فضايي حاكم بر زندگي اين سال‌هايم، و شايد براي آن‌ها كه همه‌ي كارهاي نمايشگاه را نمي‌بينند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راه رفتن روي يخ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زمين سپيد است و راه دراز&lt;br /&gt;قدم از قدم برداشتن&lt;br /&gt;كاري است پرمخاطره&lt;br /&gt;اما ناگزير&lt;br /&gt;آن كه بماند&lt;br /&gt;در انجماد خواهد مرد&lt;br /&gt;و&lt;br /&gt;كس نمي‌داند يخ زير پا&lt;br /&gt;دوام وزن تو را خواهد آورد يا نه&lt;br /&gt;به زمين يخ بسته نگاه مي‌كنم&lt;br /&gt;يخِ زير پا&lt;br /&gt;گاهي شفاف مثل بلور&lt;br /&gt;و گاه شيشه‌اي مات است&lt;br /&gt;تصوير او&lt;br /&gt;او را كه پيش از من مي‌رود&lt;br /&gt;با حسرت مي‌نگرم&lt;br /&gt;و با اميد به آن‌كه شايد&lt;br /&gt;من هم گامي بردارم&lt;br /&gt;بر جاي پاي&lt;br /&gt;طمئن كسي كه&lt;br /&gt;بي‌سقوط&lt;br /&gt;پيش از من رفته است&lt;br /&gt;اما شايد آن جاي پا تنها&lt;br /&gt;تحمل يك بار رفتن را بيشتر&lt;br /&gt;نداشته است&lt;br /&gt;و با اين گام&lt;br /&gt;زير فشار وزن تو&lt;br /&gt;آني در هم بشكند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سياوش روشندل&lt;br /&gt;زمستان 86&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-3772841493101076097?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/3772841493101076097/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=3772841493101076097&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/3772841493101076097'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/3772841493101076097'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2008/01/blog-post.html' title='راه رفتن روي يخ'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-8144136524440045058</id><published>2008-01-08T23:51:00.000+03:30</published><updated>2008-01-10T06:38:27.587+03:30</updated><title type='text'>Painting &amp; Drawing exhibition in Afrand Art Gallery</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/R4QdhHIe2yI/AAAAAAAAADs/GmMbVNCPYaQ/s1600-h/kart+roye+2+FOR+WEB.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5153276328306203426" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/R4QdhHIe2yI/AAAAAAAAADs/GmMbVNCPYaQ/s400/kart+roye+2+FOR+WEB.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;از همه‌ي عزيزاني كه علاقه‌مند به كارهاي من هستند دعوت مي‌كنم از نمايشگاه نقاشي و طراحي‌ام بازديد كنند.&lt;br /&gt;كارهايي كه به نمايش گذاشته مي‌شود شامل حدود 80 كار طراحي است كه بخشي مربوط به چهار سال اخير است و تعدادي هم از كارهاي قديمي است كه تا حال نمايش نداده‌ام و فكر مي‌كردم كه بودن‌شان به درك مسيري كه به كارهاي جديد منجر شده كمك خواهد كرد.&lt;br /&gt;نقاشي‌ها تعدادشان حدود بيست‌ تا است، و آن‌ها هم تقريبا همين وضعيت را دارند.&lt;br /&gt;دوست داشتم اين نمايشگاه به شكل مروري بر كارهايم باشد و تعداد بيشتري از كارهاي قديمي را بگذارم، اما متاسفانه جاي گالري كوچك است و فعلا امكان چنين كاري نيست.&lt;br /&gt;موضوعي كه در اين بيست سال كاري نقاشي هميشه آزارم داده اين است كه در هر نمايشگاه بخشي از بهترين كارها به فروش مي‌رسد، اين درحالي است كه معمولا آن بخش،‌ بخشي از يكي مجموعه است كه طبعا به اين ترتيب امكان جمع‌آوري دوباره‌ي آن نيست. خب،‌ در صورتي‌كه آن مجموعه "واقعا" ديده مي‌شد و به نقد كشيده مي‌شد، يا آن كارها در يك كتاب به چاپ مي‌رسيد مشكلي نبود، اما متاسفانه در اين بيست سال، نقد تعطيل بوده، و امكان چاپ كارها هم براي من وجود نداشته. شايد در دويست سال آينده وضع كمي تغيير كند.&lt;br /&gt;به هر حال از ديدن همه‌ي دوستان در اين نمايشگاه بسيار خوشحال خواهم شد...&lt;br /&gt;ممنون خواهم شد اگر لينك اين صفحه را در صفحات خود بگذاريد و براي دوستان ديگرتان بفرستيد.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-8144136524440045058?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/8144136524440045058/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=8144136524440045058&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/8144136524440045058'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/8144136524440045058'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2008/01/paintinf-exhibition-in-afrand.html' title='Painting &amp; Drawing exhibition in Afrand Art Gallery'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/R4QdhHIe2yI/AAAAAAAAADs/GmMbVNCPYaQ/s72-c/kart+roye+2+FOR+WEB.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-1292580960157116091</id><published>2007-08-20T00:04:00.000+03:30</published><updated>2007-08-25T08:38:27.429+03:30</updated><title type='text'>The lovers by reza abassi</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/RsiqVK_E7bI/AAAAAAAAADM/nv5CRzAPVpY/s1600-h/lovers+reza+abassi.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5100513858699980210" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/RsiqVK_E7bI/AAAAAAAAADM/nv5CRzAPVpY/s400/lovers+reza+abassi.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;div align="right"&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:110;"&gt;عشاق، رضا عباسي&lt;br /&gt;موضوع زن و مرد در نقاشي دنيا يكي از آشناترين موضوعات است، در نقاشي كلاسيك غرب به واسطه‌ي سنت مذهبي شديد و تكرار مداومِ اين سوژه، نقاشي يك زوج در طبيعت هميشه حضور آدم و حوا در بهشت را تداعي مي‌كند، بهشتي كه در فضايش همواره حسي از گناه، وحشت و نا امني موج مي‌زند. اما تابلوي رضا عباسي از خاستگاهي متفاوت برخاسته و احساساتي كاملا متفاوت را القا مي‌كند. حسي كه از تابلو بر مي‌خيزد، عشق، محبت، امنيت، صلح، آرامش و آزادي است. از اين بابت اين تابلو شاهكاري‌ است كه به دنياي امروز بسيار نزديك است. امضاي تابلوي رضا عباسي كه به دقت و با خط شكسته نوشته شده، روز سه‌شنبه، هشتم ماه شوال 1039 را نشان مي‌دهد.&lt;br /&gt;ارزش‌هاي فراواني در اين تابلو هست كه همواره مرا به وجد آورده. حدود بيست سال است كه اين تابلو را نگاه مي‌كنم، هر بار آن را زيباتر و پرمعناتر يافته‌ام و بايد اعتراف كنم كه بسيار از آن آموخته‌ام. دوست داشتم با اين تجزيه و تحليل ديگران را نيز در برداشت و تجربه‌ي خود شريك كنم.&lt;br /&gt;با توجه به پيچيدگي و مشكل بودن موضوع نقاش بايد به مسائل و مشكلات زيادي در كارش توجه مي‌كرده، اما او با اتكا به نبوغ و درايت‌اش به خوبي از پس مشكلات كار برآمده است. مهارت فني شايد در اين كار آخرين چيزي است كه با آن روبرو هستيم و من نيز بر آن تاكيدي نخواهم كرد، هر چند كار از اين بابت نيز بي‌نقص است. اما مهمترين و غالب‌ترين وجه كار وحدت مادي و معنوي در ميان عناصر كمپوزيسيون او است، به شكلي كه بيان محتواي ذهني و حسي او از عشق را امكان پذير كند. و اين نقطه‌ايست كه كار را با ديگر كارهاي معاصر و حتي پس از خود متفاوت مي‌كند.&lt;br /&gt;ابتدا از نخستين تصميم‌هاي نقاش سخن بگويم. شايد مهمترين تصميم و اولين مشكل براي نقاش در كشيدن تابلو‌اش اين بوده كه چطور زن و مرد را در آغوش هم و در تماس با هم قرار دهد،‌ بي‌آن‌كه اين امر محتواي كلي كار را خدشه دار كند. از ميان فرم‌هاي بي‌شماري كه ممكن بود به ذهن برسد، ساده‌ترينشان رو در رويي دو عاشق بود، او اين فرم نامعمول را انتخاب كرد‌ه است. دلايل زيادي براي اين تصميم زيركانه‌ي او وجود دارد:&lt;br /&gt;به نظر من اين فرم بيش از هر چيز براي اين انتخاب شده كه نقاش توانسته با آن صورت‌هاي مرد و زن را با ارزشي برابر و از روبرو نقاشي كند. اگر قرار بود سر دو نفر به طرف هم باشد، هيچ چاره اي نبود مگر آن‌كه آن‌ها را نيم رخ كار كند. در عين حال اين مشكل ايجاد مي‌شد كه نگاه دو صورت در برابر هم يك مركزيت بسيار قوي در همان محدوده ايجاد مي‌كرد كه جبرانش در كمپوزيسيون تقريبا ناممكن بود. در اين حالت كه در نقاشي مي‌بينيم نگاه‌ها به بيرون از تابلو هدايت شده و حسي از آزادي را بر‌مي‌انگيزد. احساس ديگري نيز كه اين حالت ايجاد مي‌كند اين است كه از بعد معنوي، عشق دو عاشق را در خود محصور نكرده، بلكه نگاه و حركت آن‌ها به سوي بيرون از خود است. در اين حالت است كه مي‌توان انقلاب دروني‌اي را كه عشق در عشاق برمي‌انگيزد و آن‌ها را به دنيا پيوند مي‌زند حس كرد.&lt;br /&gt;انجير‌ها و شراب بعد مادي و جسماني ارتباط را تشديد كرده‌اند، و قرار گرفتن دو عاشق در فضاي بيرون و طبيعت احساس دلپذيري از پيوستگي انسان و عشق با زمين ايجاد مي‌كند. اينجا زمينِ مادر به بهشت بدل شده، و انسان با حضور عاشقانه‌اش آن را تكميل كرد‌ه است. در رابطه با ايجاد وحدت و پيوستگي معنوي بين دو عاشق، يكي ديگر از جالب‌ترين نكات اين كمپوزيسيون در سادگي برخورد با طبيعت است، به جز گل نرگس و دو ميوه‌ي قرمز رنگ، طبيعت اطراف تنها با رنگ طلايي و با ساده‌ترين شكل تصوير شده، اين امر به تمركز بر سوژه‌ي انساني كمك مي‌كند. همچنين رنگ آسمان از رنگ زمين تفكيك نشده، تنها چيزي كه به آسمان اشاره دارد قلم‌گيري ساده‌اي براي ابر‌هاست. براي تفكيك آسمان و زمين نيز حتي خطي در نظر گرفته نشده، و اين موضوع وحدت بين زن و مرد را از بعدي ديگر كامل كرده است. تنها حضور ابرها و حركت درخت است كه به حضور آسمان اشاره دارد. كوچكترين اشاره به خط افق يا تفكيك رنگ آسمان و زمين اين وحدت را سريعا نابود مي‌كرد. اين امر نيز يكي ديگر از كليد‌هاي كمپوزيسيون بي‌نظير رضا عباسي است.&lt;br /&gt;دست‌ها نيز در اين نقاشي بسيار زيبا كار شده‌اند، حركت كلي دست در مينياتور و هماهنگي اين حركت چيزي است كه هر نقاش مدرني را نيز مجذوب مي‌كند. حركت دست‌ها و انگشتان چنان به كمال هستند كه بهتري نقاشان امروز نيز در آرزوي آنند. نكته‌اي زيبا در حركت دست‌هاي زن هست كه به سوي سرِ مردش دست برده، اين حركت زن را از حالت انفعال به كلي خارج كرده، و بعدي ژرف به معناي تابلو در ارتباط ميان زن و مرد بخشيده، اگر اين دست و اين حركت نبود، رابطه‌ مرد و زن به سود مرد تغيير مي‌كرد. در عين‌حال حركات رو به بالاي دست‌ها،‌ خصوصا دست راست زن كه گل نرگسي نيز با خود دارد، حس رهايي و آزادي را در تابلو تشديد كرده.&lt;br /&gt;جالب آن‌كه موضوع عشق در اين تابلو تنها عشقي معنوي نيست، حركت اندام دو مدل و خصوصان دستي كه به نرمي بدن زن را از زير پيراهن لمس كرده كاملا گوياي جنبه‌ي جسماني عشق ميان زن و مرد است.&lt;br /&gt;از ديگر نكات جالب در اين كار مي‌توان به شباهت ميان زن و مرد اشاره كرد، زن و مرد در مينياتور بسيار نزديك به هم كار مي‌شوند، هم از لحاظ اندام و هم از نظر صورت، شباهت‌شان بيش از تفاوت‌شان است. اگر از بيرون به انسان نگاه شود احتمالا نتيجه‌ي كار همين خواهد بود. در اين شيوه موفقيت نقاش بسيار بسته به آن است كه بتواند تفاوت زن و مرد را جوري كار كند كه حس تصوير بتواند تفاوت ميان آن دو را القا كند. اين امر تنها با توجه به همه‌ي جوانب كمپوزيسيون ممكن است. كار كردن اندام زنانه به واسطه‌ي انحناهاي موجود در آن ساد‌ه‌تر است. اما رضا عباسي نقاشي است كه از مدل‌هاي مرد نيز نقاشي‌هاي زيادي دارد و معروف است كه زيبايي مردانه را در اندام مردهاي جواني كه نقاشي كرده كشف كرده و بروز داده است. در اين تابلو نيز‌ او اين مسئله را در تركيبش به خوبي حل كرده و توانسته جنسيت مرد و زن را در علي‌رغم مشكلات سبك به خوبي به تصوير بكشد.&lt;br /&gt;رضا عباسي بيشتر نقاشي فرم‌گراست. رنگ‌گرا نيست. طبعا وقتي يكي از اين عناصر در كار بر ديگري غلبه كند آن يك تضعيف خواهد شد. او كاملا آگاهانه از بكار بردن رنگ‌هاي تند در كارش پرهيز مي‌كند كه خلاف روال جاري در مينياتور دوران خود است. تضعيف رنگ به نفع فرم سنتي شناخته شده در نقاشي جهان است. كه از آب‌مركب‌ها و نقاشي‌هاي شرق دور تا دوران مدرن ادامه يافته است. پالتي كه سزان و بعدتر پيكاسو و كوبيست‌ها به كار گرفتند بسيار نزديك به پالت رضا عباسي در اين تابلو است. نقاشي‌هاي رضا عباسي در اروپا كاملا شناخته شده بود. و شكي نيست كه بر نقاشي مدرن دنيا تاثير زيادي گذاشته است.&lt;br /&gt;نكته‌اي بسيار مهم در اين تصوير هست كه نبايد از خاطر برد. مينياتور ايراني اساسا در ارتباط با روايت، داستان و شعر كار شده است. اين تصوير از اولين تصاوير و استثنايي بر اين جريان عمده‌ي حاكم است. تصوير حاضر براي هيچ داستان و روايتي كشيده نشده، بلكه قائم به ذات خود است و نقاش توانسته برداشت شخصي‌اش را از عشق ارائه كند. بنابر اين مي‌تواند به عنوان نقطه‌ي عطفي در مينياتور و نقاشي ايران به سوي رهايي از بند ادبيات محسوب شود.&lt;br /&gt;متاسفانه با وجود ارزش‌هاي بي‌نظيرش، سال‌‌هاست كه اين تابلو از ديد مردم مخفي مانده. تابلويي كه اگر بهترين نباشد، بي‌ترديد يكي از زيبا‌ترين كارهاي عاشقانه‌ي دنياست. نگاهش كنيد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-1292580960157116091?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/1292580960157116091/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=1292580960157116091&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/1292580960157116091'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/1292580960157116091'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2007/08/lovers-by-reza-abassi.html' title='The lovers by reza abassi'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/RsiqVK_E7bI/AAAAAAAAADM/nv5CRzAPVpY/s72-c/lovers+reza+abassi.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-1841236054646935289</id><published>2007-08-10T07:16:00.003+03:30</published><updated>2007-08-12T08:20:29.996+03:30</updated><title type='text'>My new work sold to a friend</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/Rr6REigKhRI/AAAAAAAAADE/PsfNW2G9dLI/s1600-h/siavash+roshandel+g.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5097671335397197074" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/Rr6REigKhRI/AAAAAAAAADE/PsfNW2G9dLI/s400/siavash+roshandel+g.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; Oil on canvas, 50.70 cm, 2007&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;Siavash Roshandel &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-1841236054646935289?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/1841236054646935289/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=1841236054646935289&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/1841236054646935289'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/1841236054646935289'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2007/08/my-new-work-sold-to-friend.html' title='My new work sold to a friend'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/Rr6REigKhRI/AAAAAAAAADE/PsfNW2G9dLI/s72-c/siavash+roshandel+g.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-8542335572446461345</id><published>2007-08-10T07:16:00.002+03:30</published><updated>2007-08-12T08:13:30.538+03:30</updated><title type='text'>An old painting, sold to a friend</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/Rr6OwSgKhQI/AAAAAAAAAC8/TVpJE83jPJA/s1600-h/siavash+roshandel+2l.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5097668788481590530" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/Rr6OwSgKhQI/AAAAAAAAAC8/TVpJE83jPJA/s400/siavash+roshandel+2l.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; Oil on canvas, 30.40 cm. 1993 &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;Siavash Roshandel &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-8542335572446461345?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/8542335572446461345/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=8542335572446461345&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/8542335572446461345'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/8542335572446461345'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2007/08/old-painting-sold-to-friend.html' title='An old painting, sold to a friend'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/Rr6OwSgKhQI/AAAAAAAAAC8/TVpJE83jPJA/s72-c/siavash+roshandel+2l.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-3083357767848457458</id><published>2007-08-10T07:16:00.000+03:30</published><updated>2007-08-10T07:47:24.017+03:30</updated><title type='text'>نمايشگاه عكس‌هاي محمد تهراني</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/Rrvj9SgKhMI/AAAAAAAAACc/2HR0hoBLrJc/s1600-h/tehrani.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5096918045378118850" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/Rrvj9SgKhMI/AAAAAAAAACc/2HR0hoBLrJc/s320/tehrani.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;دو نمایشگاه انفرادی با عناوین" زمستان" و " برداشت دوم" از عكس‌هاي محمد تهراني و مهرداد عسگري طاري در خانه هنرمندان ایران برگزار می‌شود.هر دو هنرمند از اعضا انجمن عكاسان ايرانشهر هستند. عکس‌های زمستان سیاه و سقید و عکس‌های برداشت دوم رنگی است&lt;br /&gt;گشایش نمایشگاه‌ها : 27 مرداد ساعت پنج بعد از ظهر در نگارخانه ممیز هر دو نمایشگاه تا یکم شهریور ادامه &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دارند و از ساعت ده صبح تا 8 بعد از ظهر دایر هستند &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;براي اطلاعات بيشتر به اين دو آدرس مراجعه كنيد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2007/08/86_18.php" target="_blank" rel="nofollow"&gt;&lt;span id="lw_1186717662_0" style="BACKGROUND: #dceeff"&gt;&lt;span style="color:#003399;"&gt;http://persian.kargah.com/tehrani/archives/2007/08/86_18.php&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-974717" target="_blank" rel="nofollow"&gt;&lt;span id="lw_1186717662_1" style="BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%"&gt;&lt;span style="color:#003399;"&gt;http://isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-974717&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-3083357767848457458?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/3083357767848457458/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=3083357767848457458&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/3083357767848457458'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/3083357767848457458'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2007/08/blog-post.html' title='نمايشگاه عكس‌هاي محمد تهراني'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/Rrvj9SgKhMI/AAAAAAAAACc/2HR0hoBLrJc/s72-c/tehrani.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-4939425517570725361</id><published>2007-08-08T04:49:00.001+03:30</published><updated>2007-08-11T15:52:21.688+03:30</updated><title type='text'>Liberte, Paul Eluvard, Translated to persian</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;الوار در شعرها از نقطه‌گذاري معمول استفاده نمي‌كند، من نيز به همين دليل در ترجمه، ساختار شعرها را با همان نقطه‌گذاري او حفظ كرده‌ام. اين كار متن را شبيه به شعر‌هاي قديم فارسي مي‌كند كه بايد از روي معني شعر خواندنش را پي گرفت و براي خواننده‌ي فارسي دور از ذهن نيست.&lt;br /&gt;شعر از كودكي شاعر شروع مي‌كند: "بر دفترچه‌هاي مدرسه‌ام...." و بلافاصله به طبيعت پيوند مي‌خورد: "بر شن و برف...." ، و به مفاهيم ذهني سر مي‌كشد: "برهر برگ خوانده شده"، كه به زندگي مادي پيوند مي‌خورند: "بر سنگ خون كاغذ يا خاكستر"...&lt;br /&gt;شعر مثل يك باران شروع مي‌شود، روي زمين جاري مي‌شود و كم‌كم جويبار‌ها از هر جاي ممكن به آن مي‌پيوندند و رود بزرگ و بزرگ‌تر مي‌شود و سيلابي مي‌سازد كه در آن همه‌ چيزِ همه چيز به هم پيوسته است. سيلابي كه همه چيز را با خود مي‌برد و هيچ چيز را وا نمي‌گذارد،‌ اين آرزو، اين ذهن و اين شور ناب و خالص، چنان ناب و خالص كه آرزوي كودكي‌اش به زلالي آب چشمه‌ها در ابتداي شعر نمود كرده، و هر چه پيش‌تر مي‌رود شعر انساني‌تر مي‌شود و آب گل‌آلود‌تر. تنها چيزي كه مي‌تواند همه‌ي اين ماجرا را رنگ شعور و ادراك انساني بزند خود مفهوم آزادي‌ است. مفهوم يك نام كه چنان عاشقانه بيان مي‌شود، كه هرگز هيچ مجنوني براي ليلايش نسروده،. و شاعر هويت خود را؛ نام خود را؛ آفريده شدنش را ، و جان يافتن دوباره‌اش را در گرو شناختن اين نام مي‌بيند و نه شناختن كه بر زبان آوردنش، و ناميدنش &lt;p dir="rtl" align="right"&gt;  &lt;p dir="rtl" align="right"&gt;  &lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;آزادي&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر دفترچه‌‌هاي مدرسه‌ام&lt;br /&gt;بر ميزم و بر درختان&lt;br /&gt;بر شن و برف&lt;br /&gt;نام تو را مي‌نويسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر هر برگ خوانده شده&lt;br /&gt;بر برگه‌هاي سفيد&lt;br /&gt;بر سنگ خون كاغذ يا خاكستر&lt;br /&gt;نام تو را مي‌نويسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر تصاوير طلايي&lt;br /&gt;بر سلاح سربازان&lt;br /&gt;بر تاج شاهان&lt;br /&gt;نام تو را مي‌نويسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر جنگلِ دشت&lt;br /&gt;لانه‌ها و بوته‌ها&lt;br /&gt;بر پژواك كودكي&lt;br /&gt;نام تو را مي‌نويسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر شگفتي شب‌ها&lt;br /&gt;بر سپيدي چون نانِ روز&lt;br /&gt;بر نامزدي فصول&lt;br /&gt;نام تو را مي‌نويسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر جامه‌ي كهنه‌ي آبي‌ام&lt;br /&gt;بر تالاب كپك زده‌ي خورشيد&lt;br /&gt;بر درياچه‌ي زنده‌ي ماه&lt;br /&gt;نام تو را مي‌نويسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر كرانه‌هاي افق&lt;br /&gt;بر بال پرندگان&lt;br /&gt;بر آسياب سايه‌ها&lt;br /&gt;نام تو را مي‌نويسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر كف ابر‌ها&lt;br /&gt;بر شيريني توفان&lt;br /&gt;بر باران تيره‌ي بي‌روح&lt;br /&gt;نام تو را مي‌نويسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر اشكال درخشنده&lt;br /&gt;بر زنگوله‌هاي رنگ‌ها&lt;br /&gt;بر حقيقت جسماني&lt;br /&gt;نام تو را مي‌نويسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر خطوط بيدار&lt;br /&gt;بر چشمان گشوده&lt;br /&gt;بر زمين‌هاي جداشده&lt;br /&gt;نام تو را مي‌نويسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر چراغي كه نور مي‌دهد&lt;br /&gt;بر چراغي كه مغروق است&lt;br /&gt;بر خانه‌ي باز‌ گردآمده‌ام&lt;br /&gt;نام تو را مي‌نويسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر ميوه‌ي دو نيم شده&lt;br /&gt;بر آينه‌‌ام و اتاقم&lt;br /&gt;بر صدف خالي تخت‌خوابم&lt;br /&gt;نام تو را مي‌نويسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر سگ نازك‌طبع و حريصم&lt;br /&gt;بر گوش‌هاي شنوايش&lt;br /&gt;بر پنجه‌هاي خشن‌اش&lt;br /&gt;نام تو را مي‌نويسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر آستان دروازه‌ام&lt;br /&gt;بر اشياء آشنا&lt;br /&gt;بر شرار آتش مقدس&lt;br /&gt;نام تو را مي‌نويسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر همه‌ي آدمياني كه سازشان كوك استه&lt;br /&gt;بر جبين يارانم&lt;br /&gt;بر هر دست پيش‌ آمده&lt;br /&gt;نام تو را مي‌نويسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر جام نا‌منتظر&lt;br /&gt;بر لباني كه منتظرند&lt;br /&gt;برفراز سكوت&lt;br /&gt;نام تو را مي‌نويسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر مهاجران غارت شده&lt;br /&gt;بر فانوس دريايي فرو افتاده&lt;br /&gt;بر ديوار‌هاي خستگي‌ام&lt;br /&gt;نام تو را مي‌نويسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر غياب بي‌احساس&lt;br /&gt;بر تنهايي برهنه&lt;br /&gt;بر مارش مرگ&lt;br /&gt;نام تو را مي نويسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر سلامتي بازيافته&lt;br /&gt;بر خطري كه گذشت&lt;br /&gt;بر اميد بي‌خاطره&lt;br /&gt;نام تو را مي‌نويسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نام تو را مي‌نويسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نيروي يك كلمه&lt;br /&gt;من دوباره جان يافته‌ام&lt;br /&gt;من به‌ دنيا آمده‌ام تا تو را بشناسم&lt;br /&gt;و تو را بنامم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آزادي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پل الوار. ترجمه سياوش روشندل&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-4939425517570725361?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/4939425517570725361/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=4939425517570725361&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/4939425517570725361'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/4939425517570725361'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2007/08/liberte-paul-eluvard-translated-to.html' title='Liberte, Paul Eluvard, Translated to persian'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-2143204989090514307</id><published>2007-07-05T10:58:00.000+03:30</published><updated>2007-07-05T11:25:13.382+03:30</updated><title type='text'>كنسرت ليلي افشار و فروغ كريمي</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/Royja6FPAvI/AAAAAAAAAB4/jcofnN-NVnI/s1600-h/lili-afshar-forugh-karimi.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5083617762057585394" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/Royja6FPAvI/AAAAAAAAAB4/jcofnN-NVnI/s200/lili-afshar-forugh-karimi.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دو نوازي گيتار و فلوت&lt;br /&gt;ليلي افشار و فروغ كريمي&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفتم كنسرت. كار اين دو نوازنده را تا حال نشنيده بودم. شنيدم، عالي بود. در بهترين كيفيتي كه مي‌توان تصور كرد.&lt;br /&gt;در بروشور كنسرت در مورد ليلي افشار به جوايز بي‌شمار و بزرگ جهاني او اشاره شده كه &lt;a href="https://umdrive.memphis.edu/lafshar/www/"&gt;در اين سايت&lt;/a&gt; به‌طور كامل زندگي و كار او هست. همين بس كه او نوازنده‌ي مستر كلاس‌هاي آندرس سگوويا (بنيانگذار گيتار كلاسيك نوين) در دانشگاه كاليفرنياي جنوبي بوده و در همان زمان سگوويا در مورد او چنين گفته: "او بي‌شك يكي از مشاهير گيتار كلاسيك در جهان خواهد شد."&lt;br /&gt;موسيقي زنده اين لطف را دارد كه انسان از حضور هنرمند نيز بهره‌مند مي‌شود. از آن‌جا كه هميشه عكس‌ها دروغ مي‌گويند، ليلي افشار نيز موجودي كاملا متفاوت با عكس‌هايش است. ديدن نوازندگي ليلي افشار با آن دست‌ها و چهره‌ي ظريف و پر احساس از خاطرم محو نخواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فروغ كريمي نوازنده‌اي بسيار چيره‌ دست است، كه در سطح جهاني كار كرده و برنده‌ي جوايز متعدد شده از جمله Wanas-Stiffung de wiener Philharmoniker . او از سال 1370 تا امروز مدرس مدرسه‌ي عالي موسيقي وين (دانشگاه موسيقي فعلي) است. و خيلي چيز‌هاي ديگر درباره‌ي او گفتني است.&lt;br /&gt;اما حضور او روي صحنه آرامش و ارتباط زيبايي كه حركاتش با موسيقي داشت مثال زدني است. تسلط بي‌نظير او بر سازي بادي كه از مشكل‌ترين ساز‌هاي دنياست و نفس و دم گرمش را تحسين مي‌كنم.&lt;br /&gt;و از هر دوي اين عزيزان متشكرم كه فرصتي فراهم آوردند تا به نواي دل‌انگيز و سازشان گوش كنم.&lt;br /&gt;درباره‌ي اين دو استاد مطالب جالبي در اين سايت هست: &lt;a href="http://www.harmonytalk.com/id/1246"&gt;http://www.harmonytalk.com/id/1246&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;يك انتقاد و پرسش&lt;br /&gt;فضاي تالار رودكي را مدتها بود كه نديده بودم. متاسفانه فضاي زيبايي نيست. آثار بي‌توجهي، در همه‌جاي سالن به چشم مي‌خورد. بسياري از صندلي‌ها شكسته بود و من نمي‌فهمم كه چرا اقدامي براي تعمير آن‌ها نمي‌شود. فضاي پشت سر نوازندگان نيز پر از اشياء نامربوط با كنسرت بود. در واقع از آن فضا به عنوان نوعي انباري استفاده شده بود. صحنه فاقد طراحي و نورپردازي بود. بروشور كنسرت در ساده‌ترين شكل و كاملا غير حرفه‌اي، به شكل فتوكپي چاپ شده بود. تبليغات كنسرت نيز بسيار محدود بود، ظاهرا روزنامه‌ها، راديو، تلويزيون و اينترنت جاي اين كار هستند؟؟؟!!&lt;br /&gt;اين مسائل شايد وضعيت موسيقي ما را روشن كند. و اين‌كه كنسرتي با اين كيفيت چرا بايد فقط دو شب اجرا شود.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.chn.ir/news/?section=2&amp;amp;id=11368"&gt;فروغ كريمي نيز در اين مقاله به وضعيت نامطلوب كارگزاران موسيقي اشاره كرده، بخوانيد!&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-2143204989090514307?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/2143204989090514307/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=2143204989090514307&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/2143204989090514307'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/2143204989090514307'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2007/07/blog-post.html' title='كنسرت ليلي افشار و فروغ كريمي'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/Royja6FPAvI/AAAAAAAAAB4/jcofnN-NVnI/s72-c/lili-afshar-forugh-karimi.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-7526205923790088521</id><published>2007-03-16T09:35:00.000+03:30</published><updated>2007-03-16T09:48:00.093+03:30</updated><title type='text'>ضيافتي در ايران: هرات، قرن دهم هجري، پيش از طالبان</title><content type='html'>&lt;div&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;ايران. هرات، قرن دهم هجري، (پيش از طالبان!)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;چند نكته درباره‌ي كتاب مرقع گلشن: مجموعه مقالات انتخابي از: مهدي بياني _ ميرزا محمد‌علي سنگلاخ، فرهنگسرا، 1368. قطع وزيري، جلد گالينگور، قيمت 180 تومان&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اصل كتاب سه رساله درباره‌ي خوشنويسي است: سراط‌السطور سلطانعلي مشهدي، مدادالخطوط ميرعلي هروي و آداب‌المشق ميرعماد. هر سه مقاله از لحاظ تئوريك بسيار قابل توجه‌اند و گنجينه‌اي از دانش تئوريك هنر تجسمي در آن‌ها نهفته است. اين نكته آن‌جا ارزش بيشتري پيدا مي‌كند كه درباره‌ي نقاشي اثري با اين دقت نوشته نشده، يا حد‌اقل من نديده‌ام. به اين ترتيب مي‌توان با قياس از نوشته‌هاي خوشنويس‌ها به اين نتيجه رسيد كه براي نقاشي‌ و معماري نيز تئوري‌هايي به همين دقت وجود داشته كه متاسفانه مدون نشده‌اند.&lt;br /&gt;علاوه ‌بر آن خطوط بسيار جالبي نيز در كتاب به چاپ رسيده، كه علي‌رغم افت كيفيت در چاپ روي كاغذ معمولي هنوز قابل استفاده‌اند. اين شيوه‌ي چاپ نيز با توجه به قيمت كتاب كاملا توجيه پذير است، مسلما مي‌شد كار را به سبك امروز، روي كاغذ رنگي گلاسه چاپ كرد تا "شيك" شود، اما در آن صورت قيمتش سر به جهنم مي‌زد. به نظر مي‌رسد كه مي‌شد نظم بهتري در طبقه‌بندي خطوط اعمال كرد. اما در مجموع به نظر من كتاب از همه نظر جالب توجه است. چه شكل و چه محتوي. و ايكاش كه همه‌ي منابع تصويري، خطوط و نقاشي‌ها با همين شيوه و به قيمت ارزان در اختيار علاقه‌مندان قرار مي‌گرفت.&lt;br /&gt;به‌هر روي در ميان سطور اين كتاب، همين‌طور در قطعات خطي، گاه به مطالب بسيار باارزش درباره‌ي ساختار اجتماعي مسلط بر آن زمان برمي‌خوريم. جالب اين است كه برخي از رفتارهاي اجتماعي آن دوره بسيار پيشرفته به حساب مي‌آيند. از جمله به اين قطعه توجه كنيد:&lt;br /&gt;"خداوندا پوشيده نماند كه بندگان سيد نجم‌الدين عودي و شاه درويش نائي و شهاب دم‌كش و حافظ صابرقاق با خدام مخدوم‌زادگي استاد مولانا حاجب مصنف و بناب خواجه شاديشاه و اخوي مولانا يقيني و اخوت پناه مولانا غياث‌الدين‌مذهب و خواجه عبدالله قاطع‌ ماه‌پاره‌ي مجلد و سيد‌بابا افشانگر و شكري چارتاري، و از مقبولان ايثار‌بيك نيي؛ و از وزيران،؛ خواجه ايغور و اميرزادگي قاسم‌بيك برلاس و طوفان‌بيك و بهادرخان سلطان خان جلاير، و از محبوبان حورنژاد، شاه خانم مهرطلعت و شاه نواز خاتون نغمه‌سراي و از قواماي صاحب صوت و ديگر خوانندگان، در باغچه‌ي نورا، طبخي در ميان دارند و انتظار مقدم شريف مي‌‌كشند لطف فرموده توجه فرمايند."&lt;br /&gt;"بعد از رقم، بندگان سيادت‌پناه امير‌شيخم سهيلي و جناب امير‌‌ملك جويني و خورشيد خانم بزم‌آرا تشريف آوردند. حاصل كه ملك بر فلك رشك دارد. عبدكم سلطانعلي."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ا&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-7526205923790088521?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/7526205923790088521/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=7526205923790088521&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/7526205923790088521'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/7526205923790088521'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2007/03/blog-post.html' title='ضيافتي در ايران: هرات، قرن دهم هجري، پيش از طالبان'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-2512770481573451271</id><published>2007-02-28T05:57:00.003+03:30</published><updated>2007-03-06T08:36:23.368+03:30</updated><title type='text'>نمايشگاهي از آثار نقاشي هرمان هسه در اتريش</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/Rewg4luh84I/AAAAAAAAABY/FuOQMq1c32k/s1600-h/Copy+of+Eine+WebQuest+im+Fach+Deutsch+f%C3%BCr+die+3.+Klasse+der+SSPSS.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5038438239692780418" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/Rewg4luh84I/AAAAAAAAABY/FuOQMq1c32k/s200/Copy+of+Eine+WebQuest+im+Fach+Deutsch+f%C3%BCr+die+3.+Klasse+der+SSPSS.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;&lt;strong&gt;در خبرهاي روز آمده كه براي نخستين بار نمايشگاه جامعي از كار و زندگي نويسنده‌ي برنده‌ي نوبل، هرمان هسه در اتريش برپا شده است. (through 3 June 2007 at the Leopold Museum). و اضافه بر آن آبرنگ‌هاي نسبتا ناشناخته‌ي هسه نيز در اين نمايشگاه ديده مي‌شوند.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرمان هسه، پس از تحمل شكستي عصبي در ميانه‌ي جنگ جهاني اول، به توصيه‌ي پزشكانش شروع به نقاشي كرد. او چهل ساله بود و در دوره‌اي از نقد عميق خود بود. پس از نخستين تلاش‌هاي ناشيانه‌اش براي طراحي تصاوير بر اساس روياهايش به جهت استفاده در روانكاوي، هسه شروع به تصويرگري برخي از نسخه‌هاي شعرهايش كرد و اين براي عشاق كتاب و دوستدارانش حكم گنجينه‌اي را داشت.&lt;br /&gt;و سرانجام ديگر، براي هرمان هسه نقاشي چيزي بيش از منبع درآمد يا لذتي براي گذران وقت شد. نيازي حياتي شد به منظور فاصله گرفتن از دنياي ادبيات. زماني كه نويسنده در تِسين ساكن شد، پس از جدايي از همسر نخستش، رنگهاي خفه‌ي در پالت او با انفجاري از رنگ‌هاي خالص كنار رفتند. در طي نخستين تابستان در تِسين، هسه در داستاني به نام "آخرين تابستان كلينگزور"، از خود به مثابه‌ي نقاش، طرحي زندگينامه‌وار بر پا كرد. نقاش داستان او چنين مي‌گويد:"پالت كوچك با رنگ‌هاي ناب پر شده بود. رنگهاي مخلوط نشده، با روشن‌ترين درخشش". " آن، تسلي‌ام بود، سلاح جنگي‌ام، كتاب دعايم و قانونم، كه با آن مرگ را هدف مي‌گرفتم؛ كه با آن هزار بار جادو كردم و ستيزه با گنگيِ واقعيت را برنده شدم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff9900;"&gt;اين نوشته بخش كوچكي از گزارشhttp://www.artdaily.org است.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;براي ديدن گزارش كامل اينجا را كليك كنيد:&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.artdaily.org/index.asp?int_sec=2&amp;int_new=19455"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#3366ff;"&gt;&lt;strong&gt;http://www.artdaily.org/index.asp?int_sec=2&amp;amp;int_new=19455&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;و براي ديدن برخي از نقاشي‌ها اينجا را كليك كنيد:&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://museum.oglethorpe.edu/hesse.htm"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;color:#3366ff;"&gt;&lt;strong&gt;http://museum.oglethorpe.edu/hesse.htm&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-2512770481573451271?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/2512770481573451271/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=2512770481573451271&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/2512770481573451271'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/2512770481573451271'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2007/02/blog-post_398.html' title='نمايشگاهي از آثار نقاشي هرمان هسه در اتريش'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/Rewg4luh84I/AAAAAAAAABY/FuOQMq1c32k/s72-c/Copy+of+Eine+WebQuest+im+Fach+Deutsch+f%C3%BCr+die+3.+Klasse+der+SSPSS.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-4582449158712881417</id><published>2007-02-28T05:57:00.001+03:30</published><updated>2007-02-28T07:18:13.595+03:30</updated><title type='text'>درباره‌ي اعترافات گونتر گراس</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/ReT5A4X_h2I/AAAAAAAAABM/KOI7KfTIXxc/s1600-h/grass22.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5036424076835391330" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/ReT5A4X_h2I/AAAAAAAAABM/KOI7KfTIXxc/s200/grass22.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;من از ننگ خويش سخن مي‌گويم، باشد كه ديگران از ننگ‌هاشان سخن بگويند... برشت&lt;br /&gt;چند روز پيش از اينكه خبر اعتراف گراس دنيا را به بهت و حيرت فرو ببرد داشتم كتاب سرزادگان نوشته‌ي گونتر گراس را مي‌خواندم. پيش از آن تنها دو اثر از گراس خوانده بودم يكي طبل حلبي كه شاهكاري از ادبيات معاصر دنيا و اثري ضد جنگ است و ديگري بر گام خرچنگ كه اثري معاصر است و محور آن اتفاقا تعصب كور انسان معاصر است كه به فضاي دنياي مجازي اينترنت هم رخنه كرده و بعد تاثيرش را در دنياي واقعي، و با شليك گلوله‌هاي واقعي مي‌گذارد ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://www.rokhdaad.com/yaddasht-d.php?id=99"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;ادامه‌ي مطلب را در سايت رخداد بخوانيد&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-4582449158712881417?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/4582449158712881417/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=4582449158712881417&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/4582449158712881417'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/4582449158712881417'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2007/02/blog-post_28.html' title='درباره‌ي اعترافات گونتر گراس'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/ReT5A4X_h2I/AAAAAAAAABM/KOI7KfTIXxc/s72-c/grass22.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-7136804668384960648</id><published>2007-02-28T05:57:00.000+03:30</published><updated>2007-02-28T07:26:02.579+03:30</updated><title type='text'>فريدا در روزنامه‌ي كيهان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;مشكلي كه اين روزها دلخورم كرده اين است كه برخي از مطالبم چه ترجمه يا تاليف گاه گداري روي سايت‌هاي مختلف ديده مي‌شود بدون ذكر منبع،‌ و در مواردي به نام صاحب محترم وبلاگ يا سايت‌هاي مزبور. جالب اين است كه حتي با تذكر، فرستادن ايميل و گذاشتن كامنت هم عالي‌جنابان سارق ككشان نگزيده و همچنان مطلب را تمام و كمال نگه‌ داشته‌اند،‌ طبيعتا با حذف كامنت‌هاي هشدار دهنده‌ي من. (فعلا قصد نام بردن و لينك دادن به اين مطالب را ندارم اما در اولين فرصت به طرح شكايت در مراجع قانوني خواهم پرداخت.)&lt;br /&gt;خلاصه دوستان از ولنگ ‌و وازي فضاي اينترنت استفاده‌ي مطلوب و به قول امروز "بهينه" مي‌كنند، ايضا از دست‌و‌پا شكسته و بسته بودن قوانين.&lt;br /&gt;اما جالب‌تر از همه اتفاق اخير است كه شير پاك خورده‌اي مقاله‌ي مرا با عنوان &lt;a href="http://persian.kargah.com/archives/006412.php"&gt;يادداشتي درباره‌ي پرتره‌هاي فريدا كالو&lt;/a&gt; (منتشر شده در اين وبلاگ و سايت كارگاه) شايسته‌ي چاپ در &lt;a href="http://magiran.com/npview.asp?ID=1309458"&gt;روزنامه‌ي كيهان؟!!! شماره‌ي 18705، به تاريخ 12/10/85&lt;/a&gt; ديده، و صد البته با نام شريف خودش نسبت به چاپ آن اقدام كرده است. به اين يكي انصافا بايد هم مدال و هم &lt;a href="http://magiran.com/npview.asp?ID=1309458"&gt;لينك &lt;/a&gt;داد. شخص مزبور مرا به ياد سربازهايي مي‌اندازد كه در دوران پر افتخار خدمتم گاهي از فرط خوشي، ملال، غربت يا انگيزه‌هاي ناشناخته‌ي ديگر دست به عملي - به نيت خير جاودانگي- براي ثبت نام و ياد خود، به شكل يادگاري مي‌زدند،‌ كه در و ديوار پر از آن‌ها بود و برخي حتي واجد ارزش‌هاي هنري نيز بودند، اما گاه پيش مي‌آمد كه سربازي نا‌آگاه يادگاري‌اش را نه با اسم مستعار، كه با نام خودش و با ذكر همه‌ي جزئيات، مثلا دوره‌ي خدمت، گردان و گروهانش مي‌نوشت، و آن را درست در جايي مي‌نوشت كه نبايد مي‌نوشت، مثلا روي بدنه‌ي اف – 14 يا يك همچو جايي. خلاصه اين دوست بسيار گرامي نيز به نظر مي‌رسد از همان قماش باشد، و يافتنش در روزنامه‌ي كيهان كار چندان سختي نيست. اما مشكل اينجاست كه اگر من پيگيري كنم، كه مي‌كنم، و او پيدا شود، شكايتش را در كيهان به چه كسي بايد كرد؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;به نظر مي‌رسد كه سارق مزبور نوشته را از روي سايت كارگاه برداشته باشد. چون مقاله‌ي ديگر كارگاه نيز با عنوان&lt;a href="http://persian.kargah.com/archives/006744.php"&gt; پرتره‌هاي آلزايمر &lt;/a&gt;در ادامه‌ي مطلب من چاپ شده و هر دو زير يك عنوان قرار گرفته‌اند. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-7136804668384960648?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/7136804668384960648/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=7136804668384960648&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/7136804668384960648'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/7136804668384960648'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2007/02/blog-post.html' title='فريدا در روزنامه‌ي كيهان'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-1888870008068000538</id><published>2007-01-01T07:00:00.003+03:30</published><updated>2007-01-16T19:02:39.144+03:30</updated><title type='text'>ماتيس و مدل‌هايش</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/RaSUDHlnQ4I/AAAAAAAAAA4/6ylIR0WVirQ/s1600-h/Odalisque,+Half-Length+(The+Tatoo),+1923,+oil+on+canvas,+National+Gallery+of+Art,+Washington+D.C..jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5018298666094904194" style="CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/RaSUDHlnQ4I/AAAAAAAAAA4/6ylIR0WVirQ/s200/Odalisque,+Half-Length+(The+Tatoo),+1923,+oil+on+canvas,+National+Gallery+of+Art,+Washington+D.C..jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;Henri matisse&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;Odalisque, Half-Length (The Tatoo)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;1923, oil on canvas, &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;National Gallery of Art&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;Washington D.C.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;ماتيس ومدل‌هايش يكي از جالب‌ترين نوشته‌هايي است كه اين روزها به آن برخوردم. خواننده‌ي علاقه‌مند مي‌تواند ااز خلال سطور آن به برخي از ظريف‌ترين عقايد و روش‌هاي ماتيس در نقاشي پي ببرد&lt;br /&gt;در دنياي غرب هم امروز همه برآنند كه ماتيس را بايد از نو شناخت&lt;br /&gt;اين آخرين مطلبي است كه ترجمه كرده‌ام، و به موضوع سخت علاقه‌مند شده‌ام. خوشحال مي‌شوم اگر دوستان در اين زمينه مطالب جديدي دارند و معرفي كنند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;Matisse and His Models By: Hilary Spurling&lt;br /&gt;translated by: siavash roshandel&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;strong&gt;ماتيس و مدل‌هايش&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;نوشته‌ي هيلاري اسپرلينگ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;ترجمه: سياوش روشندل&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cccccc;"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;نويسنده‌ي بيوگرافي جديد هنرمند چنين استدلال مي‌كند كه زناني كه توسط هنرمند نقاشي مي‌شدند همكاراني تمام عيار در روند كار خلاقه‌ي او بوده‌اند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;در سپتامير 1940، كمتر از سه ماه پس از محاصره‌ي پاريس توسط ارتش هيتلر، در حالي كه هنري ماتيس نقاش در كنار ساحل مديترانه در نيس گير افتاده بود، نامه‌اي مهيج براي پسرش پير به نيويورك سيتي فرستاد و در آن توضيح داد كه چرا امروز بيش از هر زمان ديگر براي نقاشي‌اش به يك مدل نياز دارد. فرانسه تحقيرشده و شكست خورده بود. ماتيس همچون ميليون‌ها نفر ديگر از شهرونداني كه مهاجمان آلماني از خانه و كاشانه‌شان رانده بودند به نيس گريخته بود، در حالي كه چيزي بيش از آنچه بتواند به دوش كشد همراهش نبود، و به زندگي بي‌ثباتي ادامه مي‌داد كه روزش از پس روز در نيس به پايان مي‌رسيد، جايي كه مردم عصبي منتظر حمله حتمي گروه‌هاي فاشيست‌ ايتاليايي بودند.&lt;br /&gt;ماتيس 70 ساله،‌ بيمار، بي پناه، ترسان براي خانواده و دوستانش، و در شوك بلايي بود كه سر كشورش آمده بود. تنها كاري كه از او بر مي‌آمد نقاشي كردن بود، اما او مي‌گفت جدال بين رنگ و فرم از حد تحملش خارج بود، اگر حضور گرم هنرپيشه‌ي جوان و زيبايي در كنارش نبود كه او مزد بيشتري براي نشستن به او مي‌پرداخت." اين چيزي بود كه مرا آن‌جا نگاه داشت، در محاصره‌ي ميوه‌ها و گل‌هايي كه ذره ذره در آن‌ها چنگ مي‌انداختم، اغلب بي نگاه كردن.... و سپس منتظر صاعقه‌اي مي‌شدم كه پس از آن برمي‌جهيد."&lt;br /&gt;اصطلاح فرانسوي صاعقه - - coup de foudre به معني "عشق در نگاه اول" است، با همه‌ي ته رنگ‌هاي خشونت و خطري كه در ذاتِ حس نقاشي ماتيس وجود دارد. عصبيت و وحشت بر نشست‌هاي درون كارگاهش سايه انداخته بود. در آخرين روزهاي عمرش او به مصاحبه‌گري گفت كه هر پرده‌ي نقاشي مثل لاس زدن شروع مي‌شد و مثل تجاوز خاتمه مي‌يافت. او گفت آنچه مورد تجاوز واقع شده مي‌شد، خود او بود، نه سوژه‌اش -حتي بالاتر از آن- احساساتي بود كه سوژه‌اش در او برانگيخته بود. خود سوژه مي‌توانست، ميوه‌ باشد، يا گلها و پرده‌هاي غير دستباف، يا انساني نشسته. زنان جواني كه براي او مدل مي‌شدند همگي مي‌آموختند كه در فضايي كار و زندگي كنند كه اغلب توام با نگراني ماتيس در بيان موفق هيجاناتش روي پرده‌ي نقاشي بود- موفقيتي كه همه‌ي توان او را مي‌بلعيد&lt;br /&gt;بي شك همين فضاي نگراني، وحشت و خطر بود كه نخستين بار همسر ماتيس، آمِلي را به شوق‌ آورده بود. كسي كه براي بسياري از بزرگترين و انقلابي‌ترين پرده‌هايي كه نقاش در سال‌هاي اوليه‌ي قرن بيستم كشيد مدل شده يا حاضر و ناظر بود. "براي من، اين‌طوري بود كه بايد سرِجايم خشك باشم، حتي اگر خانه را آتش بردارد." اين را او در واكنش سرد نسبت به فرياد خشماگيني كه كارهاي شوهرش سر مي‌داد بيان كرد. رنگهاي شوريده‌ در "زن با كلاه و "پرتره‌ي خانم ماتيس" Woman in a Hat and Portrait of Madame Matisse ، هر دو نقاشي شده در 1905، معاصران را متحير نكرد. اما نقاشي نه چندان مشهور او، -"برهنه‌ي آبي"- يك نماي مبهم و خشن از آمِلي لميده زير آفتاب باز، در ميان برگهاي نخل، هنگامي كه براي اولين بار در 1907 به نمايش درآمد به نظر شهواني و گروتسك مي‌آمد. حتي به چشم منتقد جوان امريكايي، والتر پَچ كه صادقانه حامي كار او بود نيز، كار مثل ضربه‌ي مشتي ميان دو چشم به نظر آمد.&lt;br /&gt;موقعيت ماتيس به عنوان رهبر نقاشان مدرنيست بر اساس چنين شوك‌هايي بنا شده بود. به همين دليل هنگامي كه ده سال بعد او شروع به نقاشي از زنان جوان خوشچهره با تاپ‌هاي شفاف و شلوار حرم لميده بر تخت و بالش كرد، پيروانش آن را خيانتي نابخشودني به حساب آوردند. در 1922 هنگامي كه دولت فرانسه تابلوي "كنيزك در كولتِ قرمز" Odalisque in Red Culottes را خريد، مارسل سِمبات، مجموعه‌دار، سياستمدار و دوست ماتيس با بيزاري چنين نوشت: "او واداده است، سطحش پايين آمده، عوامند كه طرف او هستند". نظر سِمبات در باره‌ي كارهاي اساسا بازيگوشانه و تزئيني با رنگ‌هاي روشن اين دوره، صدايي بود كه در دهه‌هاي آينده باز به گوش مي‌رسيد. براي ماتيس بي‌فايده بود معترض شود كه نقاشي‌ كنيزك‌هايش در سال‌هاي 1920 و 30، سري‌‌اي از تمرينات رنگ در مرحله‌ي دشوار يادگيري او بودند و بي‌ آن نمي‌توانست در دهه‌ي آخر عمرش كارهاي فوق‌العاده‌اش را با كاغذ رنگ‌شده و بريده به وجود آورد، كمپوزيسيون‌هايي كه بر اساس استفاده‌ي مستقيم از رنگ بنا شده بودند. قضاوت متعصبانه‌ نااميدش كرده بود.، در آن زمان و پس از آن، او به سان فراگونارِ قرن بيستم، توليد كننده‌ي تصاوير سكسي براي آپارتمان‌هاي مردان پولدار منهتن و ويلاهاي جنوب فرانسه شده بود.&lt;br /&gt;ماتيس خود به شخصه كاملا آگاه بود كه بار اروتيك كارهايش از ميل و هوسي بر مي‌آيد كه مهمتر از لذت بي‌پرده است. اين خود نقاشي بود كه هر بار و با هر پرده‌ي نو بيشتر و بيشتر مي‌فريفتش. هنگامي كه در سالهاي پيري ضعيف‌تر از آن بود كه تمام روز را پاي سه‌پايه بايستد، نگران كوري بود، "به خاطر اغواي بيش از حد طولاني.... با اين رنگ‌هاي فريبنده."&lt;br /&gt;ماتيس در همه‌ي عمر مدل‌ها را هم عين خودش به پايداري تا سرحد تحمل فرا مي‌خواند. او اصرار داشت بهتر است ريسك خراب كردن تابلو را بپذيريم تا به شباهتي سطحي در آن دل خوش كنيم. او به دخترش مارگريت چنين گفت: همواره ضروري است كه همه‌ي وجودت را مجبور كني به اين مرحله برسد، چرا كه درست همين هنگام است كه شروع به اكتشاف مي‌كني و مي‌تواني بين خود و سير كار فاصله بيندازي.&lt;br /&gt;ماتيس با حمله‌هاي اضطراب و بي‌خوابي بهاي ناتواني از تفكر درباره‌ي آنچه مي‌پنداشت مي‌توانسته بهتر صورت گيرد را مي‌پرداخت. مدل‌ها عموما بي‌حس و حال و بي‌حوصله بودند، و در سالهاي نخست اغلب عصباني وقتي روي پرده‌ي نقاشي مي‌آمدند، نه فقط به خاطر تمسخر مردم كه به خاطر نااميدي شخصي‌شان. لورِته حتي برجسته‌ترينشان، شاگرد ماتيس، گرتا مول، وقتي با اندام رنگ‌بريده و اعضاي تحريف شده‌ي بدنش مواجه شد نيز وحشت‌زده شد. خود آمِلي هم وقتي ماتيس آخرين نقاشي‌اش را از او كشيد از شدت پريشاني به گريه افتاد، نقاشي، پرتره‌ا‌ي محكم و زيبا از همسر نقاش به نام "پرتره‌ي مادام ماتيس" Portrait of Madame Matisse of 1913 بود كه او در 1913 با چشماني سياه روي صورت ماسك مانند و ظريف با ته رنگ خاكستري كشيد.&lt;br /&gt;مدل شدن براي پرتره‌هاي خارق‌العاده‌ي ماتيس قبل از جنگ جهاني اول جسارت مي‌خواست: "دختر با چشمان سبز، دختر ااجزايري، دختر در لباس سبز، دختر با گربه‌ي سياه." The Girl with Green Eyes, The Algerian Girl, Girl in Green, Girl with Black Cat نگاه صريح و زبان آزاد و حقيقت‌گوي اندام اين زنان جوان كه تقريبا يك قرن پيش نقاشي‌ شده‌اند، امروز مستقيما با ما سخن مي‌گويند، در حالي كه معاصرانش در آن‌ها تنها شلوغ‌كاري بي‌معني رنگ‌هايي را مي‌ديدند كه با ضربات قلم زشت سياه دورگيري شده بود. مدل‌هاي او در آن زمان مارگريت، دختر نوجوان نقاش (كه هميشه يكي از مدل‌هاي محبوبش بود)، همراه با دو تا از شاگردهاي او بودند. اما كسي كه بيشتر از همه مي‌آمد مدلي حرفه‌اي به نام لولو بروتي بود، كه در 1909 يك تابستان تمام را در يك دهكده‌ي دورافتاده‌ي ماهيگيري همراه با خانواده‌ي ماتيس سپري كرد. همه‌ي خانواده بروتي را دوست داشتند. او بچه‌ها، (مارگريت، ژان، و پير) را سرگرم مي‌كرد، به آمِلي كمك مي‌كرد، و در استراحت‌ بين نفاشي از هنري درس شنا مي گرفت. او نمونه‌اي از يك پاريسي تمام عيار بود، زميني، سخت، با موهايي تيره، صورت گربه‌وار، اندام و پوستي لاغر كه وقتي آخر تابستان كاملا برنزه شده بود، شاگردها او را "غروب ايتاليايي" لقب دادند.&lt;br /&gt;تصويري كه او از بروتي كشيد همه، حتي خود نقاش را شوكه كرد. مارسل سِمبات و همسرش يكي از سري آن كارها را خريدند، يك برهنه‌ي نشسته كه وقتي براي اولين بار ديدندش به فرياد درآمدند. "ما در برابر پرده‌ِ كوچك و عجيبي قرار گرفتيم،" سمبات ادامه مي‌دهد: "چيزي غير‌قابل درك، نشنيده، و وحشتناك نو: چيزي كه انگار خود سازنده‌اش را هم مي‌ترساند. در يك زمينه‌ي خشن صورتي، زني به رنگ بنفش نشسته بود. ما مثل احمق‌ها به او زل زده بوديم...هر چهارتايمان." پس از آن سِمبات گفت تصوير تنها در صورتي حسي برمي‌انگيزد كه نگاه به عنوان تابلويي مرسوم از يك برهنه را متوقف كنيم و خود را به شكلي غريزي به حس گرما، نور درخشنده و سايه‌اي كه مرصع درهم رنگ‌ها ايجاد كرده‌اند وا بسپريم. "مي‌بينيد، من فقط نخواستم كه يك زن را نقاشي كنم." ماتيس توضيح را ادامه داد. " مي‌خواستم عميق‌ترين احساسي را كه نسبت به جنوب دارم به بيان كنم."&lt;br /&gt;داستان وقتي كاملا گويا مي‌شود كه ماتيس گفته بود به مدلي نياز دارد تا با او رنج و مشقت نقاشي را تجسم انساني بخشد. در 1905 اين همسر او بود كه از ميان حريق رنگ‌هاي مشتعل روي پرده خونسردانه به بيرون خيره شده بود، پرده‌اي كه وقتي به نمايش درآمد منتقدان و بينندگان آن را كار حيواني وحشي به حساب آوردند. در 1909 بروتي متكي به نفس راهي را براي نقاش گشود كه او را به سوي زبان تصويري جديدي كشيد، زباني سنگين و قدرتمند، كه ماتيس با آن كارهاي نيمه‌آبستره‌اش را زير فشار كشتار جنگ جهاني اول تصوير كرد. در پايان جنگ، هنگامي كه او تا آنجا كه ممكن بود از اين مرحله به سوي آبستراكسيون پيش رفته بود، مدل حرفه‌اي ديگري را برگزيد، اين بار يك ايتاليايي به نام لورِته.&lt;br /&gt;چيز جذابي در نخستين تابلوي ماتيس از لورِته "زن ايتاليايي" The Italian Woman ، وجود ندارد، با آن گونه‌هاي تورفته، بازوهاي برهنه‌ي چوب مانند و لباس ارزان و فقيرانه‌اش. ساختار متقارن تصوير با خطوط سياه و منحني‌وار، اندوه قابل لمس اين مدل غمزده و محتاط را باز مي‌نمايد كه بي دفاع در برابر سرما و يخبندان زمستان پاريس ايستاده است . "زن ايتاليايي" The Italian Woman آخرين كار از سري‌ نقاشي‌هايي بود كه در آنها ماتيس نقاشي را در ناب‌ترين و جدي‌ترين شكلش كار كرده بود. اكنون او بي‌قرار بود، و آماده تا فشار آبستراكسيون را درهم بشكند. درست در اين نقطه بود كه آموخته‌هاي لورِتهبه عنوان مدل حرفه‌اي به داد هر دوي‌شان رسيد. او لباس پوشيدن (به سبك‌هاي مختلف) را دوست داشت، براي تغيير از بيگناهي شكننده به شيك پوشي سرد، تغيير حال و هوا، سن، حتي سايز، خلاصه براي هر كاري كه با لباس مي‌شد تصور كرد آماده بود. ماتيس او را به شكل اغواگري اسپانيايي در پرده‌ي "سينيوريتا با مانتوي ريشه‌دار" نقاشي كرد، همين‌طور به شكل تُرك حرم در لباس محلي با عمامه، و در شكل زن جلف پاريسي.&lt;br /&gt;او در پاسخ به حالتي كه لورِتهبه شكل رقصنده‌اي نشسته بر زمين گرفته بود، نقاشي پرانرژي‌اي از او كشيد با فرشتگاني عجيب و غريب كه از زاويه‌اي ناآشنا به تصوير درآمدند، و سرانجام با روح بداهه سازي بي‌پايانش براي وارياسيون‌هاي ريتميك بر اساس تِم‌ِ اندام قوي، صورت قلبي شكلش و موهاي سياه كار را به پايان برد. روابط آن دو الگويي براي شكل ارتباط آينده با مدل‌ها شد، هر يك از آن‌ها نقشي بي‌نهايت صميمانه همچون زوجي عاشق را بر پرده‌ي نقاشي بر عهده داشتند. ماتيس نزديك به 50 باز در يك دوره‌ي 12 ماهه لورِتهرا نقاشي كرد، تنها زماني اين كار قطع شد كه در 1918 اسباب كارش را به هتلي در نيس فرانسه انتقال داد.&lt;br /&gt;بيش از يك سال طول كشيد تا بتواند در پاتوغ‌هاي شهرستاني نيس كسي را جايگزين لورِتهكند، جايي كه مدل‌هاي خلاق بسيار كم بودند و نقاش‌ها بايد در صف انتظار براي سرويس آن‌ها باقي مي‌ماندند. آنتوانت آرنو 19 ساله بود، سفيد روي و لاغراندام، با طبعي زميني و حس ذاتي يك فرانسوي شيك. ماتيس در واكنش به حس شيك پوشي او كلاهي را كه خود ساخته بود برايش آماده كرد، كلاهي با تويي حصيري ارزان قيمت با پر شترمرغي كه بر حاشيه‌اش نوسان مي‌كرد. آرنو كلاه نو را با چنان آب‌و تابي پوشيد كه كت سفيد خانه‌اش هم در كنار آن مثل لباس بالماسكه به نظر مي‌آمد.&lt;br /&gt;نقاشي روزانه متناوبا به ساعت‌هايي مي‌پيوست كه به طراحي اختصاص داده شده بود. ماتيس خود را موظف به انجام كاري تقريبا غير ممكن كرده بود، تمركز بر سادگي و قدرت در نقاشي بدون فدا كردن بافت حساس خز، پرها، بافت پارچه‌ها و كرك‌ها. او بارها و بارها برمي‌گشت تا روي يك نوار روبان توري كار كند، آن را با همه‌ي جزئيات دقيقش مي‌كشيد ("با همه‌ي سوراخ‌ها، بله حتي همه‌ي نخ‌ها") تا آن‌كه نهايتا حفظش مي‌كرد و مي‌توانست آن را به دو خط پيچان ترجمه كند، "به زبان تزئيني يك اسليمي، بي آن‌كه خصلت روباني‌اش را از دست بدهد، و خصلت آن روبانِ تور خاص را." همين روند با گلدوزي‌هاي تونيك، كلاه، موها دست‌ها و صورت تكرار مي‌شد. تپش‌ امواج انرژي از خلال سطور نامه‌هايي كه ماتيس به خانه مي‌فرستاد موج مي‌زند، از اتاق كوچكش در نيس كه در آن زندگي مي‌كرد، مي‌خوابيد و كار مي‌كرد، سرانجام موفق شده بود حياتش را تنها منحصر به نقاشي كند. " من پيرو راه زاهدان گوشه نشين هستم،" اين را با غرور براي همسرش نگاشت.&lt;br /&gt;به ديد مردم كيفيت تصاوير ماتيس در اين دوره كم و بيش با تجسم سبك زندگي او توام بود. پرده‌ي "پنجره‌ي فرانسوي در نيس"، آرنو را با پاهاي برهنه، موهاي دراز و شلوار حرم نشان مي‌دهد، كه كنار تخت نقاش در اتاق هتل نشسته است. مردم بر اساس آنچه آشكار بود (و امروز ثابت شده كه خطا بوده) چنين مي‌پنداشتند كه دختران جواني كه در 1920 براي او به عنوان مدل مي‌نشستند، به چشمم ابزاري براي رابطه‌ي جنسي او نگاه مي‌كردند، كه تصاوير بي‌پايانشان يكي پس از ديگري با زيرپوش كنار ميز توالت، نيمه برهنه با يك بالاپوش كنار فنجاني قهوه يا تازه از حمام بيرون آمده نقاشي مي‌شد.&lt;br /&gt;خود نقاش مي‌گفت كه اين دوره‌ي نيس مالامال از لذت تصعيد يافته‌ي جنسي بود. او شرح مي‌داد كه شدت احساسات او در همنوايي با رنگ‌ها و فرم‌هايي كه اطراف بدن مدل را احاطه كرده بود تحليل مي‌رفت، و شواهد نشان مي‌دهد كه او راست مي‌گفته. در تمام نامه‌هايي كه در طي اين سال‌ها او هفته به هفته و گاه روزانه با همسر و فرزندانش ردو بدل مي‌كرد، چيزي نيست كه بتوان در اين باره به او مشكوك شد، نه حتي حالت دفاعي از طرف او و نه خشم و اعتراضي از جانب آن‌ها. ماتيس و همسرش با خيل مدل‌هاي نيس مثل دخترانشان رفتار مي‌كردند. هيچ يك از كساني كه در آن زمان او را به درستي مي‌شناختند شك نداشتند كه اين زنان به عنوان همكار با او بودند، نه يك حريف جنسي.&lt;br /&gt;در واقع سكس يكي از چيزهايي بود كه ماتيس از نداشتنش در نيس غرغر مي‌كرد. در اين باره او از كار با مدل بسيار بيشتر پيش رفته بود و همين قانون سودمند را از انسان، حتي به بشقاب ماهيِ شام هم تعميم مي‌داد. او توضيح مي‌دهد: "هرگز به چيزي كه براي مدل نقاشي نزدم مي‌آورند لب نمي‌زنم...،" و مثالي مي‌آورد از يك بشقاب صدف كه مستخدم كافه‌ي نزديكش مي‌آورد و هنگامي كه او كارش تمام مي‌شد براي مشتري‌هاي نيمروز بازش مي‌گرداند. ماتيس مي‌گفت هرگز پيش نيامد كه هوس خوردن صدف‌ها را براي ناهار بكند: " ديگران بودند كه آن‌ها را مي‌خوردند. براي من، مدل‌شدن از آن‌ها چيزي متفاوت از همان‌ها روي ميز رستوران ساخته بود."به نظر مي‌رسد كه همين حقيقت در مورد نقاشي‌هاي كنيزكانش در 1920 نيز صدق مي‌كند. اولين اين كنيزك‌ها لميده در "لباس حرم" harem costumes روي بالش‌هاي بداهه‌سازي شده- جانشين آنتوانت آرنو ، هنريته داريكارِره است كه وقتي ماتيس او را نشان كرد، به عنوان سياهي لشكر در استوديوي فيلم نيس كار مي‌كرد. نقاش غرور طبيعي او را، حالت دوست‌داشتني‌اي كه سرش روي گردن قرار گرفته بود، و از همه بالاتر اين حقيقت كه بدن او نور را مثل يك مجسمه به خود مي‌گرفت را دوست داشت. او يك رقصنده‌ي باله و موسيقيدان بود، هنريته در هفت سالي كه براي ماتيس كار مي‌كرد مثل يك عضو خانواده بود. همسر ماتيس بسيار به او علاقمند بود و خود ماتيس نقاشي‌اش آموخت.&lt;br /&gt;ماتيس مي‌گفت ضروري است كه براي مدلي كه تازه شروع به كار مي‌كند حالتي را بيابيم كه در آن راحت‌ترين حس را دارد. هنر هنريته تصادفا بوسيله‌ي ماتيس و دخترش زماني كشف شد كه او پس از يك جشن كارناوال به شيوه‌اي تشخص‌آميز و در لباس شاهزاده‌ي زيباروي حرم عرب ظاهر شد. مارگريت دختر ماتيس، لورته، حتي آنتوانت آرنوهمه، عمامه و لباس گلدوزي شده‌ي مراكشي را پوشيده بودند، اما اين هنريته‌ي همواره خوش‌پوش، كه حتي در لباس ساده‌ي روزانه‌‌ي خيابانش تا حد آراستگي بود، مي‌توانست بلوز‌هاي شفاف و شلوارهاي نازك را بي‌دردسر بپوشد، و همزمان مجلل، توجه‌برانگيز، خونسرد و آمرانه به نظر برسد.&lt;br /&gt;امكان تصويري‌اي كه او به روي ماتيس گشوده بود، با گرماي خاص، انرژي و قدرتش كامل مي‌شد. ماتيس مي‌ديد كارهايي كه با هم انجام مي‌دهند به طور فزاينده همنوايي پيچيده‌اي با نور‌هاي رنگي و حجم‌ ايجاد مي‌كنند، اين همنوايي در پرده‌ي "فيگور دكوراتيو بر زمينه‌ي منقش " Decorative Figure، به كمال رسيد، تابلويي غيرقابل درك در 1926، كه مثل "برهنه‌ي آبي " Blue Nude حداقل بيست سال از زمان خود جلوتر بود. نقاشي، بلوايي از رنگ است، در تركيبي زنده از كاغذ ديواري ...، گل، ميوه و نقوشِ بافته‌ها، كه فيگور عمودي هنريته‌‌ي رنگ‌و رو رفته همه را به درستي سر جاي خود نشانده‌ است. هنريته به چشم دوست نقاش ماتيس، ژول فلاندرين، بي‌شكل و چشم‌آزار مثل گوشت قصابي به نظر آمد، نقاش كه همزمان هم نشئه، هم گيج شده به دوستي مي‌نويسد: " نمي‌دانم چطور تضاد زيركانه و موفقيت‌آميز ميان گلهاي كاغذ ديواري و زني را كه اين‌قدر افتضاح كار شده بيان كنم." خيلي زود پس از اتمام تابلوي "فيگور دكوراتيو بر زمينه‌ي منقش" Decorative Figure ، هنريته ماتيس را ترك كرد تا ازدواج كند.&lt;br /&gt;در بيش از حدود هشت سال بعد ماتيس به تدريج نقاشي با سه‌پايه و قلم‌مو را كنار گذاشت و به تجربه‌هايي از قبيل چاپ، ابداع تكنيك‌هاي كاغذبري و كار بر روي نقاشي‌هاي ديواري تزئيني بزرگ پرداخت، تا اينكه مدل جديدي در 1935 ظهور كرد. او روسي به نام ليديا دلِكتروسكايا بود و با تيپ جنوبي مدل‌هاي سياه‌چشم، سياه‌مو، با پوست‌هاي زيتون‌رنگي كه ماتيس تا آن زمان ترجيحشان مي‌داد تفاوت اساسي داشت. ليديا كه اهل سيبري بود، مويي طلايي، چشمان آبي، پوستي سفيد و اندامي به زيبايي برش خورده بود: ماتيس مي‌گفت ظاهرش مثل پرنسس يخ‌ها است.&lt;br /&gt;ليديا متولد 1910، تنها دختر دكتري (كه مي‌پرستيدش)، درهنگامه‌ي انقلاب 1917 يتيم، و مجبور به ترك روسيه شد و مثل يك تبعيدي بي‌ يك پني در جيب در نيس زندگي مي‌كرد. هيچ چيز او را از اين موقعيت نجات نداد، مگر غرور، درايت و عزم راسخش براي زندگي، در 1932 او موقتا نزد ماتيس و همسرش به كار پرداخت، اول به عنوان دستيار استوديو، و پس از آن به عنوان مستخدمه. سه سال طول كشيد تا نقاش از او خواست برايش مدل بنشيند. ليديا 25 و ماتيس 65 ساله داشت. او ماتيس را به چشم پيرمردي موقر، مودب و مهربان نگاه مي‌كرد (متفاوت با نقاش‌هايي كه ديده بود و در موردشان با نفرت فكر مي‌كرد)، كه هرگز سعي نداشت لمسش كند يا مجبورش كند برهنه شود. او مي‌نويسد: "كم كم به او انس گرفتم و قيد و بندهايم كمتر شد، دست‌ آخر زماني رسيد كه به كارش هم علاقه‌مند شده بودم."&lt;br /&gt;نخستين نقاشي‌ ماتيس از ليديا پديده‌اي نبوغ‌آميز بود كه كمالش را مي‌توان مديون پرورش استعداد غريزي اصيل او در تركيب يك‌باره و ابتكاري رنگ دانست. پسر ماتيس، پير به پدرش گفت كه او با پرده‌ي برهنه‌ي صورتي خود را دوباره به مثابه يك نقاش زنده كرده است، پرده‌اي كه ليديا در يك دوره‌ي شش ماهه در 1935 مدلش شد.&lt;br /&gt;در پاييز ليديا براي طراحي‌اي از يك پري كه توسط يك ساتير تعقيب مي‌شود نشست، موضوعي كه ماتيس براي نخستين بار 30 سال پيش نقاشي‌اش كرده بود و در مقايسه با كار حاضر از ليديا بسيار وحشي‌تر و شهواني‌تر بود. ماتيس مي‌گفت: "با من، او مي‌دانست چطور بايد نجيب و اغواگر باشد. او خجالتي بود، و بسيار تاثيرپذير. مي‌دانست چطور مرا رام كند." او شرح مي‌دهد كه گاه به‌ گاه نزديك مي‌رفت تا صورت و اندام او را مثل حروف الفبا با قلبش درك كند. همكاري‌اي كه آن دو با هم بنايش كردند به ليديا احساسي جديد از قدرت و هدفمندي بخشيد. چنانچه او مسئوليت مديريت استوديو را هم به وظايفي كه همچون مدل داشت، افزود، نقاشي براي او نيز مثل ماتيس به آهنگ مركزي زندگي‌اش بدل شده بود.&lt;br /&gt;گرچه هيچگاه سئوال و شكي در باره‌ي عدم وجود رابطه‌ي جنسي ميان آن دو وجود نداشت، آنچه در ازدواج ماتيس‌ها به يك بحران دامن زد، پيوستگي و اتحاد كاري آن‌ دو بود. ماتيس كه در برابر التيماتوم آمِلي ("يا او يا من")، قرار گرفته بود، همسرش را انتخاب كرد و ليديا را از كار بيرون كرد، اما ديگر بسيار دير شده بود. آمِلي هنوز خشمگين از آنچه خيانت مي‌پنداشت، همسرش را در اوايل 1935 رها كرد. زماني كه ليديا رسما براي سروسامان دادن به استوديو به پاريس بازگشت، خود را همراه با ماتيس و خيلي از جمعيت در تله‌ي حمله‌ي آلماني‌ها پس از اعلام جنگ ديد. "آنجا بايد تصميمي اتخاذ مي‌شد." "خواسته يا ناخواسته او مرا همراه خود برد". ماتيس، ليديا را در سفر بسيار درازشان در فاصله‌اي كه جنگ فرانسه را از هم مي‌دريد با خود برد. او براي بقيه‌ي عمر كنار ماتيس باقي ماند.&lt;br /&gt;بازديدكنندگان استوديوي ماتيس هرگز از حدس وگمان دور و بر نقش منشي زيبا و رازآميز او كه "ممه ليديا" ناميده مي‌شد خسته نمي‌شدند، اما فقط تعداد اندكي در اين باره شك داشتند كه نجات او ، هم به عنوان هنرمند و هم مرد بسته به حضور اوست. در دهه‌ي پاياني عمر، در مواجه با خستگي و زوال سلامت، ليديا اين امكان را براي نقاش فراهم ساخت كه آخرين شاهكارهايش را بيافريند- كليساي ونس و كاغذبري‌هاي رنگي كه امروزه همه اتفاق نظر دارند در ميان بزرگترين ابداعات قرن بيستم واقع شده‌اند. ماتيس در 3 نوامبر 1945 از دنيا رفت. او 84 ساله بود. روز قبلش، ليديا با موهاي تازه شسته پيچيده در حوله‌اي عمامه‌اي پيش او آمده بود با نيم‌رخ نابش كه صراحت كارهاي كلاسيك را داشت و ماتيس بارها آن را طراحي و نقاشي كرده بود. او طرحي با قلم خودكار از مدلش برداشت كه آخرين طراحي عمرش بود، آن را در دست گرفت، بازوها را دراز كرد تا كيفيت تصوير را بسنجد، پس از آن كشف برجسته‌ي خود را اعلام كرد: "كار مي‌دهد."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;tiny&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-1888870008068000538?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/1888870008068000538/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=1888870008068000538&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/1888870008068000538'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/1888870008068000538'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2007/01/blog-post_8261.html' title='ماتيس و مدل‌هايش'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/RaSUDHlnQ4I/AAAAAAAAAA4/6ylIR0WVirQ/s72-c/Odalisque,+Half-Length+(The+Tatoo),+1923,+oil+on+canvas,+National+Gallery+of+Art,+Washington+D.C..jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-8755151706794146089</id><published>2006-12-22T20:37:00.000+03:30</published><updated>2007-01-09T09:05:58.968+03:30</updated><title type='text'>گزيده‌اي از يك نامه‌ي الهام‌بخش و. برانگيزاننده از هنري ماتيس</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;گفته مي‌شود ماتيس تحت تاثير نقاشي ايران و شرق قرار داشته، اين گفته براي ايراني‌ها غرور آميز است، اما فكر مي‌كنم بسياري چيزهاست كه مي‌شود از ماتيس آموخت، نامه را بسيار سودمند و آموزنده يافتم و ترجمه كردم&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;براي ديدن برخي از كارهاي ماتيس با كيفيت بالا اينجا را كليك كنيد&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://www.artinvest2000.com/matisse_henri_emile.htm"&gt;http://www.artinvest2000.com/matisse_henri_emile.htm&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/RYwe-CDBNCI/AAAAAAAAAAc/X_nTf7oxZ1Q/s1600-h/Femme+au+Chapeau++(Woman+with+Hat),+1905,+oil+on+canvas,+San+Francisco+Museum+of+Modern+Art..jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5011414536406774818" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/RYwe-CDBNCI/AAAAAAAAAAc/X_nTf7oxZ1Q/s400/Femme+au+Chapeau++(Woman+with+Hat),+1905,+oil+on+canvas,+San+Francisco+Museum+of+Modern+Art..jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;"&gt; &lt;div align="right"&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;ونیز، 14 فوریه 1948&lt;br /&gt;آقای کلیفورد عزیز&lt;br /&gt;من همواره تلاش کرده‌ام تا سختی‌های کارم را پنهان کنم و آرزویم این بوده که کارهایم به روشنی و سرخوشی بهاران باشند، چنان که هرگزکسی نتواند سختی و مشقت پسِ کار را حتي حدس بزند. از این رو نگرانم که جوانان در طرح‌های من تنها قلم‌اندازی و بی‌دقتی‌های آشکار را ببینند و آن را بهانه‌‌ای قرار دهند برای معاف کردن خود ازکوششهای ناگزیری که به باور من ضروری‌اند.&lt;br /&gt;نمایشگاه‌های اندکی که در چند سال اخیر شانس بازدیدشان را داشتم نگرانم می‌‌کنند که نقاشان جوان از مسیر کند و دردناک تمرین‌هایی که برای آموزش هر نقاش معاصری که مدعی معماری رنگ است ضروری است اجتناب کنند. این کار مشقت‌‌بار امری حیاتی است، حقیقتا اگر باغ در زمان مناسب شخم نخورد، آنگاه دیگر به هیچ دردی نخواهد خورد. آیا جز این است که هر سال زمين را ابتدا صاف و پاك می‌‌‌کنیم و از آن پس کشت می کنیم؟&lt;br /&gt;هنگامی که هنرمند نداند چگونه دوره‌های شکوفایی‌اش را با کارهایی که تنها شباهت اندکی به محصول نهایی دارند سامان دهد، او آینده‌ی کوتاهی پیش روی خود دارد، یا هنگامی که هنرمندی "ظهور" می کند و دیگر حسی برای بازگشت گاه به گاه به زمین ندارد، آنگاه او شروع به چرخیدن و تکرار خود می کند، تا آنجا که با هر بار تکرار کنجکاوی اش خاموش و خاموش تر شود...&lt;br /&gt;نقاش آینده باید چیزی را كه برای رشدش لازم است بو بکشد، اگر آن- طراحی یا حتی مجسمه سازی- یا هر چیز ديگري است كه به او اجازه می دهد تا با طبیعت یکی شود، و خود را از طریق او بشناسد، با نفوذ به درون اشیا، - چیزی که من آن را طبیعت می‌نامم -و همه‌ي آنچه که احساسش را برمی‌انگیزد. من بر این باورم که مطالعه کار از راه طراحی ضروری‌ترین کار است. اگر طراحی را برآمده از روح و رنگ را برآمده از احساس بدانیم، پس ابتدا باید طراحی کنید، تا روح به چنان رشدي برسد که بتواند رنگ را در مسیرهای معنوی خود هدایت کند. اين چيزي است كه مي‌خواهم فریادش کنم، هر بار کار مردان جوانی را می‌بینم که نقاشی دیگر برای‌شان ماجرایی نیست، و آن‌ كه تنها هدف اش دستیابی به عنوان مرد اول صحنه در راه شهرت است.&lt;br /&gt;تنها پس از سال ها ممارست است که هنرمند جوان می تواند رنگ را لمس کند- رنگ نه منظور وصف، چنان‌كه هست، بلکه به عنوان بیانی صمیمانه. آنگاه او می تواند امیدوار باشد که همه‌ی تصاویر، حتی همه‌ی نمادها یا سمبل‌هایی که استفاده می کند، بازتابی از عشقش به اشیاء باشد، به مثابه بازتاب صمیمیتش باشد، در صورتي كه توانایی برگیری از آموخته‌هایش را داشته باشد، با خلوص، و بی دروغ گفتن به خود.&lt;br /&gt;آنگاه او رنگ را با بصیرت به کار خواهد گرفت؛‌ آن را در هماهنگی با طراحی ای طبیعی، غیر قراردادی و تماما رازآمیز روی کار خواهد نشاند، تماما بیرون جهیده از احساساتش؛ این همان چیزی است که اجازه می داد تا تولوز لوترک در انتهای عمرش بانگ بر آورد که: "سرانجام، دیگر نمی دانم چگونه باید طراحی كرد."&lt;br /&gt;نقاشی که تازه نقاشی را شروع كرده فکر می کند نقاشی‌اش برآمده از قلب اوست. هنرمندی که رشدش کامل شده نیز فکر می کند با قلبش نقاشی می کند. تنها دومی راست است، چرا که انظباط و تمرینش او را قادر مي‌سازد كه شوک هایی را متحمل شود که حداقل برخی از آن‌ها باید پنهان نگاه داشته شوند.&lt;br /&gt;من مدعی آموزش نیستم، تنها نمی خواهم نمایشگاهم برای کسانی که دارند راه خود را پیدا می کنند، محملی برای برداشت‌های خطا شود. دوست دارم مردم بدانند نمی‌توان رنگ ها را بی‌دردسر درچنته ی خود داشت، بی آن که از مسیر دشوار تمرینهای شایسته‌ی آن عبور كرده باشيم. اما پیش از هر چیز روشن است که فرد باید استعداد رنگ داشته باشد، چنانکه خواننده باید برخوردار از صدا باشد . بی این استعداد فرد راه به جایی نمی برد، و هر کس نمی تواند مثل کورِجو (Correggio) به صداي بلند بگويد: " من هم نقاش هستم= Anch' io son pittore "*. رنگ شناس، حضور خود را اعلام می کند، حتی اگر كارش طراحی ساده ای با زغال باشد.&lt;br /&gt;*جمله‌اي كه كورجو در هنگام ديدن نقاشي رافائل به نام "سنت سيسيليا در بولوني" ("St. Cecilia" at Bologna) به زبان آورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با سپاس، هنری ماتیس &lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-8755151706794146089?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/8755151706794146089/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=8755151706794146089&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/8755151706794146089'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/8755151706794146089'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2006/12/blog-post_22.html' title='گزيده‌اي از يك نامه‌ي الهام‌بخش و. برانگيزاننده از هنري ماتيس'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/RYwe-CDBNCI/AAAAAAAAAAc/X_nTf7oxZ1Q/s72-c/Femme+au+Chapeau++(Woman+with+Hat),+1905,+oil+on+canvas,+San+Francisco+Museum+of+Modern+Art..jpg' height='72' width='72'/><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-7188905146584911150</id><published>2006-12-03T08:28:00.006+03:30</published><updated>2008-09-03T13:29:51.230+04:30</updated><title type='text'>جادوي صداي دريا دادور</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/SL5Q54j9WvI/AAAAAAAAAEM/A0ttpW0rIb4/s1600-h/Darya_Dadvar.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://1.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/SL5Q54j9WvI/AAAAAAAAAEM/A0ttpW0rIb4/s320/Darya_Dadvar.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5241715971671808754" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;هنوز مثل فرانچسكو گويا كر نشده‌ام، هنوز مي‌شنوم و از اين بابت خوشحالم. چند روز پيش صداي دريا دادور را روي سايتش شنيدم و ديوانه شدم. صدايي پرقدرت، پرشور، آموخته اما همچنان گرم. فكر مي‌كنم شنيدن صداي زن‌ها براي مردها كاملا حياتي باشد، چيزي كه سال‌هاست از آن محروميم. هر‌چه مي‌خواهيد بگوييد اما فكر مي‌كنم يكي از دلايل افت كيفيت آواز و موسيقي ايراني همين قضيه‌ي محروميت از شنيدن صداي زن باشد. يك‌ مثال تصويري قضيه را روشن‌تر مي‌كند. در تحقيقات روانشناسي به مثالي اشاره مي‌شود از يك زنداني مرد كه سال‌ها از ديدن زن‌ محروم بوده، نقاشي‌هايي كه زنداني ما از زن مي‌كشيده اندام مردانه داشتند. اين فاجعه به‌روشني توضيح مي‌دهد كه تصوير زنانه‌ي ذهن اوست كه خدشه‌دار شده. فكر مي‌كنم كمابيش، اين اتفاقي است كه براي خواننده‌ي مرد ايراني هم افتاده است. و فكر مي‌كنم همين اتفاق در سطح وسيع در كل ذهنيت ما هم تاثير گذاشته.&lt;br/&gt;به نظر من دايره‌ي يين و يانگ چيني بيش‌ از هر نظريه‌اي (اعم از مذهبي، پست‌مدرن، و فمينيستي) تفاوت بين دو جنس را توضيح داده است. دايره‌ي كوچك به رنگ متضاد، نشانگر حضور جزء كوچكي از جنس مخالف است. اين تركيب توازني ايجاد مي‌كند كه بدون آن درك متقابل بي‌معني است.&lt;br/&gt;نمي‌خواستم دريا را بهانه قرار دهم براي گفتن اين‌ها. اما ناگزير بودم...&lt;br/&gt;&lt;br/&gt;دريا توجه خاصي به موسيقي فولكلور ايران دارد و به زيبايي هر چه تمام‌تر با تلفيق تكنيك اپرايي‌اش با موسيقي ايراني آن‌ها را اجرا مي‌كند. يكي از زيباترين آهنگ‌هاي او براي من لالايي‌اش است كه صداي مادرانه‌ي تمام دنيا در آن شنيده مي‌شود. اما شاهكارش به نظرم آهنگ ماه‌ پيشانو است كه آهنگي از محلي‌هاي بيرجند است. در اين آهنگ خواننده با دو لحن صداي مرد و زن مي‌خواند. لحن مردانه كمي طنزآميز است، اما مثل رقص‌هايي كه در آن زن حركات مردانه را تقليد مي‌كند با نمك است. آهنگ فراموش نشدني است.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.daryadadvar.com/"&gt;برای دیدن سایت دریا دادور اینجا را کلیک کنید&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-7188905146584911150?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/7188905146584911150/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=7188905146584911150&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/7188905146584911150'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/7188905146584911150'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2006/12/blog-post_03.html' title='جادوي صداي دريا دادور'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_3zFY_b_-QlU/SL5Q54j9WvI/AAAAAAAAAEM/A0ttpW0rIb4/s72-c/Darya_Dadvar.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-1346843723957657736</id><published>2006-12-03T07:02:00.000+03:30</published><updated>2006-12-06T22:57:33.993+03:30</updated><title type='text'>گالری جدید مدادی در سایت کارگاه</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.kargah.com/siavash_roshandel/6/01.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://www.kargah.com/siavash_roshandel/6/01.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://www.kargah.com/siavash_roshandel/6/index.php?action=show&amp;amp;picid=11972"&gt;گالری جدید از کارهای مدادی من در سایت کارگاه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-1346843723957657736?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/1346843723957657736/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=1346843723957657736&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/1346843723957657736'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/1346843723957657736'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2006/12/blog-post.html' title='گالری جدید مدادی در سایت کارگاه'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-115441252584152094</id><published>2006-08-01T09:35:00.000+03:30</published><updated>2006-12-02T07:54:41.426+03:30</updated><title type='text'>روشن رامي شاعري كه دوستش داشتم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:100%;color:#000000;"&gt;داشتم درباره‌ي شعر با دوستي گپ مي‌زدم و اينكه سال‌هاست چيزي نشنيده‌ام كه بتوان نام شعر بر آن نهاد. يادم به روشن رامي‌ افتاد، و شعرهايش كه دوست داشتم. دوستم گفت كه جايي مرگ شاعر را خوانده است. آيا حقيقت دارد؟&lt;br /&gt;سال 77 بود، بار اول رامي به نمايشگاه نقاشي‌ام در گالري اكبر ميخك آمد. آن روزها موها و ريشش برفي بود. با چهره‌اي كودكانه و نگاهي مثل نامش روشن. آرام حرف مي زد و كم اما با صراحت. با هم دوست شديم. هر بار به ميخك سر مي‌زدم سراغش را مي‌گرفتم، خانه‌اش نزديك گالري بود و زياد همديگر را مي‌ديدند، كه راستش من حسوديم مي‌شد. زمستان سال بعد بود، رفته بودم اصفهان، شهركرد برف زيادي نشسته بود، اما اصفهان گرم‌تر بود. رامي آمد. لباسي شبيه بيلرسوت پوشيده بود به رنگ سورمه‌‌اي با پولور سفيد كه به اندام لاغر و بلند و مو و ريش برفي‌اش خيلي آمده بود. سه نفري به ديدن نمايشگاه نقاشي رفتيم كه كارهاي ميخك هم بود. رامي نقاشي‌ها را خوب برانداز مي‌كرد، اولين بار بود كه مي‌ديدم نظر جدي در باره‌ي نقاشي مي‌دهد و ارزشش برايم بيشتر شد. صبح تا ظهر با هم بوديم، من بايد بر‌مي‌گشتم، صحبت شهركرد شد. حرف برف و سرما و من گفتم كه از همين برف و سرماست كه خوشم مي‌آيد، و همين طور حرف طبيعت زيبا و آسمان آبي شهر شد. ميخك هم مي‌گفت كه از كودكي مسحور آن طرف بوده، ايل بختياري، زندگي سركش، وحشي و آزاد. رويايي مشترك -امروز از دست رفته- كه من هم گاهي آرزويش را مي‌كردم. خلاصه گپ همه را به شوق آورد. و من همين‌طور گفتم خب بياييد تا همه با هم برويم، دعوتم همين‌قدر ساده، اما جدي بود، اكبر گرفتار بود اما رامي بلافاصله قبول كرد و گفت كه با من مي‌آيد. اكبر يادش آورد كه سرما براي قلبش خوب نيست. دريچه‌هاي قلبش مصنوعي بود. من هم كمي نگران شدم كه مبادا بلايي سر شاعر بياورم. اما او پايش را توي يك كفش كرده بود كه بيايد. با هم رفتيم. يادم نيست كي رسيديم. هوا بشدت سرد بود، اما خوشبختانه خانه گرم بود. من كار مي‌كردم و او هم كاغذهايش را رها نمي‌كرد. مدام مي‌نوشت. انگار نوشتن تبديل شده بود به ادامه‌ي بيروني گردش خونش. در فواصلي كه نمي‌نوشت حرف مي‌زديم. از همه‌چيز، همه‌جا و همه‌ي روزگارمان. فردا قبل از ظهر با هم بيرون رفتيم تا كمي هم براي خانه خريد كنيم. بيرون برف زيادي افتاده بود، اما هوا آفتابي بود و من خوشحال بودم كه حداقل آسمان لاجوردي است. كنار ديواره‌اي برفي ايستاده بوديم. جايي كه دور و برمان سكوت بود. از آن سكوت‌هاي پس از برفِ شهركرد كه فقط گاهي صداي شكستن شاخه‌ها را مي‌شنوي. كنار ديواره‌اي برفي ايستاديم. صداي چيريك چيريكِ غريبي به گوشم رسيد. صدا صداي قلب شاعر بود، صداي دريچه‌ي مصنوعي قلبش. سخت وحشت كردم. او گفت صدا هميشه هست. برش گرداندم به خانه، سه روز با هم بوديم و آن‌‌قدر حرف زديم تا فك هر دويمان پياده شد تا همديگر را شناختيم. از كودكيش حرف زد و روزهاي دراز تنهايي كه با خانواده‌اش در ايستگاهي پرت نزديك دزفول زندگي مي‌كرده، پدرش اگر اشتباه نكنم راهبان قطار بود. از گنجشك‌هاي تشنه و از رسيدن قطار كه تنها حادثه‌اي بود كه در آن جاي پرت رخ مي‌داد و از انتظار. من از رنجهايم برايش ‌گفتم و او برگشتن از زندان و نبود زن و پسرش را گفت. زني كه با احترام يك شاعر درباره‌اش حرف مي زد و پسري كه هنوزعاشقش بود و سال‌ها بود نه هيچ كدام را ديده بود و نه مي‌دانست كه كجا هستند. از آوارگي‌هايش گفت و از ايرانگردي‌هايش تنها با يك كوله‌پشتي. و برايم شعر خواند. تازه كتاب كوچك شعري از او چاپ شده بود به نام آوازهاي از ياد رفته كه نشر فرداي اصفهان چاپ كرده بود. بعدتر همه‌ي اين‌ها‌، همه‌ي گفته‌ها و نگفته‌هايش را توي شعرش بارها، و بارها خواندم. شعري كه رگه‌اي از حقيقت مثل طلا در ان مي‌درخشد، با زباني غني و بازيگوش، كه به زيبايي و سادگي گليم‌هاي اجداد بختياري‌اش، لفظ و معنا را رنگين درهم بافته است.&lt;br /&gt;‌ بيش‌ از اين چيزي در باره‌ات نمي‌دانم. فقط مي‌دانم كه از بين سبزي‌ها برگ تربچه را بيشتر از همه دوست داشتي، همين. شاعر، دوستت داشتم. سهره‌ي شعرت زيبا ترين سهره‌ي دنياست. پرنده‌اي كه با ظرافت هوش و خردت مي‌پرد و همزمان به پرواز بدل مي‌شود. طبيعي بود كه در اين شاعرستان دركت نكنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سهره‌&lt;br /&gt;در دو بال لرزان&lt;br /&gt;از دريا مي‌گذرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-115441252584152094?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/115441252584152094/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=115441252584152094&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/115441252584152094'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/115441252584152094'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2006/08/blog-post_01.html' title='روشن رامي شاعري كه دوستش داشتم'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-115441227587444271</id><published>2006-08-01T09:21:00.000+03:30</published><updated>2006-08-01T09:34:35.970+03:30</updated><title type='text'>صعود و سقوط نايلون</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اين مطلب در &lt;a href="http://www.sharghnewspaper.com/850431/html/idea.htm"&gt;روزنامه‌ي شرق&lt;/a&gt; 31 تير چاپ شده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تا همين اواخر اكثر اقلام خوراكى مثل عدس، نخود، لوبيا، پنير و بسيارى ديگر از كالاها همه به شكل عادى و بدون بسته عرضه &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مى شدند. امروزه تقريباً همه اين اقلام در بسته هاى پلاستيكى عرضه مى شوند. شايد بتوان گفت در ايران مدرنيته با ظهور پلاستيك به ثبت رسيده است. در كنار پلاستيك، كاغذ نيز يكى ديگر از مواد مناسب براى بسته ها شناخته شده. كاغذ از درختان جنگل تهيه مى شود و پلاستيك از نفت. بر آورد هزينه اى كه مصرف كننده در سال براى اين دو قلم مى پردازد به هيچ وجه قابل چشم پوشى نيست. هزينه اى نامشخص و مشخصاً بسيار بالا. شايد در هيچ كجاى دنيا چنين ريخت و پاشى صورت نگيرد،  به خصوص در مورد پلاستيك. پلاستيكى كه همراه باد تا كيلومتر ها دور از شهر نيز سفر كرده، نه تنها منظره طبيعت را خراب مى كند كه آثارى مهلك نيز بر محيط زيست به جا مى گذارد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://www.sharghnewspaper.com/850431/html/idea.htm"&gt;ادامه مطلب&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-115441227587444271?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/115441227587444271/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=115441227587444271&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/115441227587444271'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/115441227587444271'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2006/08/blog-post.html' title='صعود و سقوط نايلون'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-114280757895974907</id><published>2006-03-20T01:54:00.000+03:30</published><updated>2006-03-20T07:19:35.630+03:30</updated><title type='text'>Goethe color circle چرخه‌ي رنگ گوته</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/6686/327/1600/goethe%20color%20circle.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/6686/327/400/goethe%20color%20circle.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-114280757895974907?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/114280757895974907/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=114280757895974907&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/114280757895974907'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/114280757895974907'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2006/03/goethe-color-circle.html' title='Goethe color circle چرخه‌ي رنگ گوته'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-114280681709622458</id><published>2006-03-20T01:36:00.000+03:30</published><updated>2006-03-20T07:18:20.516+03:30</updated><title type='text'>سال نيك</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/6686/327/1600/SIAVASH-ROSHANDEL-046.1.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/6686/327/320/SIAVASH-ROSHANDEL-046.1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/6686/327/1600/SIAVASH-ROSHANDEL-046.0.jpg"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff6600;"&gt;happy new year&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;spring in saman 1999 siavash roshandel&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-114280681709622458?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/114280681709622458/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=114280681709622458&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/114280681709622458'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/114280681709622458'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2006/03/blog-post.html' title='سال نيك'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-113794539972258597</id><published>2006-01-22T19:20:00.000+03:30</published><updated>2006-01-24T07:26:16.706+03:30</updated><title type='text'>يك متن جالب نوشته‌ي درويش عبدالمجيد طالقاني</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/6686/327/1600/darvish.0.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/6686/327/400/darvish.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/6686/327/1600/darvish.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#333333;"&gt;&lt;span style="color:#333333;"&gt;اين نوشته را درويش عبدالمجيد طالقاني استاد بي‌بديل شكسته و نابغه‌ي خوشنويسي ايران كه خط او پيچيده‌ترين تركيبات و زيباترين جزئيات را با هم داراست نوشته در تاريخ 1207 هجري شمسي . نوشته قابل نقد و بررسي است، به خاطر اينكه خواندن شكسته مشكل است بسياري از نوشته‌هاي اين خط هنوز "خوانده" نشده. درويش در اين نوشته به قول خودش "فراغبال" نوشته و از خلال آن مي‌توان تا حدودي به روحيات او و رفتار‌هاي روزمره‌ي دورانش پي برد.&lt;br /&gt;تركيب شكسته‌ي درويش در اين برگ، گردان است و از هيچ قانون مشخصي پيروي نمي‌كند، مگر وفاداري به نهايتِ زيبايي نوشته. بنابر اين متن بخش بخش شده و هر بخش از جهتي روي كاغذ چرخيده و نوشته شده است. من مطلب را بر اساس نظم منطقي آن براي خواندن مرتب كرده‌ام. برخي كلمات كه برايم مفهوم نبود با ... و فاصله از كلمات ديگر جدا شده‌اند. خوشحال مي‌شوم اگر كسي كلماتي را كه من نتوانسته‌ام بخوانم برايم روشن كند. در نوشته‌هاي درويش هميشه به فاصله‌هاي بزرگ بر‌مي‌خوريم كه آن‌ها هم عموما تابع اصلي بجز زيبا شناسي كار نيستند. اين فواصل بزرگ را در ميان نوشته ها رعايت كرده‌ام و دوست داشتم صاحب‌نظران به آن توجه كنند. به نظرم يكي از نبوغ آميزترين وجوه مشخصه‌ي كار درويش همين فاصله‌هاي بزرگ است. براي من مثل سكوت در موسيقي زيبا هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مخدوما مهربانا&lt;br /&gt;وقتي كه مخل بسيار بدي وارد شده بود و هيچ حال بمن باقي نبود درصدد تحرير اين دو كلمه شكسته بسته برآمدم ... ... ... كمترين بستگان دوستي نشان عبدالمجيد است اميدوار است كه چشم از معايب او پوشند&lt;br /&gt;دو كلمه نوشتم بجهه نور چشم دردمندآن و سرور سبيه؟ مستمندان سيد فلان&lt;br /&gt;تحريرن تحرير في شهر ذي‌القعده لحرام سنه 1207&lt;br /&gt;......&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنگام صبحي بود از اتفاق كه دماغ مشقي بهم رسيده بود&lt;br /&gt;هرچند فكر كردم هيچ بخاطرم نرسيد تا انكه ازين قبيل مزخرفات كه مي‌بينيد دو كلمه نوشتم بجهه نور چشم دردمند آن بستگان دوستي نشان&lt;br /&gt;دو كلمه نوشتم كه دوستي وارد شد و اصرار زيادي ميكرد كه برخيز تا بسير چهارباغ چهارباغ برويم&lt;br /&gt;كه هواي خوش و فصل خوشي است (هر دو ... چارباغ مكن با كسي تا كه در آن باغ؟ احتمالا بيتي از يك شعر) كه ساعتي بكام دل فراغ بال بگذرانيم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون رسيدم بچارباغ كثرتي بود&lt;br /&gt;واز هر طرف خوش آهنگي در نغمه پردازي و بلبل از طرف ديگر&lt;br /&gt;در ترانه سازي هواي ابر و ريزهء باران كدامين ابر نوبهاران&lt;br /&gt;زِنم نقش قدم زايل نمي‌شد زمين تر مي‌شد اما گل نمي‌(شد) سخن كوتاه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فراغبال بگذرانيم سخن او را شنيده&lt;br /&gt;روانه شديم چون بحوالي چهارباغ رسيديم دكاني بود كه در ميان ان دكان&lt;br /&gt;جواني بود ولي چگونه كه ديده روزگار هرگز چون او ديده گوش گردون هرگز چون شنيده بود هوش&lt;br /&gt;هوش رفت و قرار و طاقت هم با يكي از رفقا كه اندك محرميست ... اين كمترين و او بود رازي در ميان گذاشتم كه اگر ممكن بود كه مال را بكتف كشيده بچارباغ برويم او پي برده مي‌شود كه هرگز برده نشده ... انحريف اين سخن مذكورن دامن&lt;br /&gt;همت بر كمر برده بصد افسون براهش اورده همراه روانه شديم چون بچارباغ&lt;br /&gt;چون بچارباغ رسيديم هجومي بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون رسيدم بچارباغ كثرتي بود&lt;br /&gt;و از هر طرف خوش‌‌آهنگي در نغمه پردازي و بلبل از طرف ديگر&lt;br /&gt;در ترانه سازي هواي ابر و ريزه‌ء باران كٌدامين ابر نوبهاران&lt;br /&gt;زنم نقش قدم زائل نمي شد زمين تر مي‌شد اما گل نمي‌شد سخن كوتاه&lt;br /&gt;رفيقي كه بود خواهش كرد كه بمال دراز شود&lt;br /&gt;دست او را گرفته ...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-113794539972258597?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/113794539972258597/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=113794539972258597&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/113794539972258597'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/113794539972258597'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2006/01/blog-post_22.html' title='يك متن جالب نوشته‌ي درويش عبدالمجيد طالقاني'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-113786656325208481</id><published>2006-01-21T21:27:00.000+03:30</published><updated>2006-01-21T21:39:00.883+03:30</updated><title type='text'>my new galleries in kargah</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Recently i have made some new galleries of my drawing and paintings in &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.kargah.com/siavash_roshandel/2/index.php?other=1"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;kargah&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;. kargah is the gratest and most visited iranian visual art web site.&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-113786656325208481?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/113786656325208481/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=113786656325208481&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/113786656325208481'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/113786656325208481'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2006/01/my-new-galleries-in-kargah.html' title='my new galleries in kargah'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-113786612261520172</id><published>2006-01-21T21:22:00.000+03:30</published><updated>2006-01-21T21:25:22.626+03:30</updated><title type='text'>بزرگترين لذت يك مرد از ديد چنگيز</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;داشتم كتاب چنگيزيان نوشته‌ي رنه گروسه، ترجمه‌ي محمود بهفروزي از انتشارات آزادمهر، (و با طرح جلد خودم!)، را مي‌خواندم كه به اين مطلب رسيدم:&lt;br /&gt;رشيدالدين فضل‌الله ... مي گويد: روزي چنگيزخان از سردار وفادارش بوئورچو پرسيد؛ بزرگ‌ترين لذت مرد به نظر تو چيست؟ بوئورچو پاسخ داد: "در يك روز بهاري، سوار بر مركبي راهوار، رفتن به شكار با شاهين يا عقاب در مشت و نظاره‌ي حمله‌ي او به شكار" چنگيزخان از بوروكول و دلاوري ديگر همين پرسش را كرد، كه آنان نيز پاسخ‌هاي مشابهي دادند. سپس خودش گفت:" بزرگ‌ترين شادي و لذت براي يك مرد، مغلوب كردن و شكست دادن دشمن، پيش راندن آنان و تملك اموال شكست خوردگان و ديدن چهره‌ي غرقه در اشك عزيزان آن‌ها، سوار شدن بر اسب‌‌هايشان و فشردن زنان و دختران آنان در آغوش است."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فكر كردم كه اين گفته قابل بحث است. چنگيزخان آن‌قدر متمدن نشده بود كه براي كارش دليلي به جز دليل واقعي‌اش بياورد. همه‌ي عمليات لذت‌ بخش مذكور را فاتحان ديگر هم دقيقا به همين شكل انجام داده‌اند، اما هميشه آن را با دلايل عامه پسندتر توجيه كرده‌اند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-113786612261520172?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/113786612261520172/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=113786612261520172&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/113786612261520172'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/113786612261520172'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2006/01/blog-post_21.html' title='بزرگترين لذت يك مرد از ديد چنگيز'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-113730804221620419</id><published>2006-01-15T10:16:00.001+03:30</published><updated>2006-01-22T19:18:11.103+03:30</updated><title type='text'>ارتباط قانقاريا با هنر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برخي افراد از طريق جستجو به سايت من رسيده‌اند. در ميان جستجو‌ها به موارد كمدي زيادي برخورده‌ام. مثلا يك نفر ولوو را جستجو كرده و به من رسيده بود، تعداد زيادي از بازديدكنند‌ه‌ها كلمه‌ي سكس را جستجو كرده‌اند و به اينجا رسيده‌اند. برخي ديگر از كلمات مورد جستجو به اين شرحند: قانقاريا، فلج‌اطفال، ذات‌الريه كه همه‌ي اين كلمات در ميان ترجمه‌ها و بيشتر مربوط به فريدا كالو هستند. به نظر مي‌رسد براي رسيدن به رقمي بالا از بيننده‌‌‌هاي واقعي بايد بيشتر تلاش كرد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-113730804221620419?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/113730804221620419/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=113730804221620419&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/113730804221620419'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/113730804221620419'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2006/01/blog-post_113730804221620419.html' title='ارتباط قانقاريا با هنر'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-113612609100651509</id><published>2006-01-01T17:58:00.000+03:30</published><updated>2006-01-01T18:38:26.060+03:30</updated><title type='text'>كتابهاي رايگان فارسي</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt; امروز با سايت بسيار خوبي آشنا شدم كه &lt;a href="http://farsibooksonline.blogspot.com/"&gt;كتابهاي رايگان فارسي&lt;/a&gt; را به شكل ديجيتال روي شبكه قرار داده است. حركتي بسيار خردمندانه و زيباست. حتما سري به آن بزنيد. من لينك اين سايت را هم به فهرست لينك‌‌هايم اضافه كرده‌ام.&lt;/div&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-113612609100651509?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/113612609100651509/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=113612609100651509&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/113612609100651509'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/113612609100651509'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2006/01/blog-post_01.html' title='كتابهاي رايگان فارسي'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-113610207150041928</id><published>2006-01-01T11:10:00.000+03:30</published><updated>2006-01-15T08:08:22.216+03:30</updated><title type='text'>چکامه ای برای سالوادور دالی</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/6686/327/1600/chakame.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/6686/327/320/chakame.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;چکامه ای برای سالوادور دالی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; به تازگي شعري از لوركا را ترجمه كرده‌ام كه ظاهرا  اولين ترجمه‌ي كامل اين شعر است. شعر در وصف دوستي است و براي سالوادور دالي سروده شده. ترجمه‌ي آن براي من يكي از لذت بخش‌ترين كارهاي زندگي‌ام بود. شعر پيچيده‌ايست و پر از تمثيل‌هاي زيبا كه  روح شاعر در بيان دوستي‌اش تا بلندايي بي‌زمان اوج گرفته است. به نظرم لوركا (كه خود نقاشي نيز مي‌كرد) در بين سوررئاليست‌ها از همه در بيان احساسات زميني‌اش موفق‌تر است. چند بند از شعر را در اينجا مي‌آورم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آرزوت، رزِ سرخي به باغ بلند.&lt;br /&gt;گردونه‌اي از زبان آبدار پولاد ناب.&lt;br /&gt;کوهساران جامه‌ي مه امپرسیونیست‌ها را از تن مي‌افكنند،&lt;br /&gt;خاکستری‌ها از فراز آخرین طارمی ها نظاره‌گرند.&lt;br /&gt;****&lt;br /&gt;نقاشان مدرن در آتلیه های سپید،&lt;br /&gt;ریشه های چارگوش گلهای سترون را هرس می کنند.&lt;br /&gt;بر آبهای سِن کوهی مرمرین از یخ هست،&lt;br /&gt;كه می‌ماسد بر پنجره ها و عاج می پراکند.&lt;br /&gt;****&lt;br /&gt;به استواري گام می زند مرد بر گذر سنگفرش&lt;br /&gt;بلورها از جادوی پژواک رخ می‌پوشند&lt;br /&gt;حکومتيان دكان عطر فروشان را تخته کرده اند&lt;br /&gt;ماشین به ضرب دوتاي‌اش در تپش است.&lt;br /&gt;****&lt;br /&gt;چيزي چونان غيابِ جنگل ها و  تجیرها و چکادها،&lt;br /&gt;معلق است بر فراز خانه هاي كهن.&lt;br /&gt;هوا منشورش را بر دريا صيقل مي‌زند&lt;br /&gt;و افق به گونه‌ی آبگذری عظیم بر می افرازد.&lt;br /&gt;****&lt;br /&gt;نه شراب را می شناسند  نه سایه روشن ها را، گزمگان&lt;br /&gt;آنان سیرن‌ها را بر دریاهای سرب گردن می زنند.&lt;br /&gt;و شب، مجسمه‌ی سياهِ حزم&lt;br /&gt; آینه‌ی گرد ماه را با دستانش می پوشاند&lt;br /&gt;****&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كتاب را نشر هاديان منتشر كرده. تلفن نشر: 88811041 021&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-113610207150041928?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/113610207150041928/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=113610207150041928&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/113610207150041928'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/113610207150041928'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2006/01/blog-post.html' title='چکامه ای برای سالوادور دالی'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-113428586986035314</id><published>2005-12-11T10:37:00.001+03:30</published><updated>2006-01-03T11:41:00.393+03:30</updated><title type='text'>صلح peace</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/6686/327/1600/Copy%20(2)%20of%20SIAVASH-ROSHANDEL-093.0.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/6686/327/400/Copy%20%282%29%20of%20SIAVASH-ROSHANDEL-093.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/6686/327/1600/Copy%20(2)%20of%20SIAVASH-ROSHANDEL-093.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;Peace. color pencil. 21.29cm&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-113428586986035314?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/113428586986035314/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=113428586986035314&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/113428586986035314'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/113428586986035314'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2005/12/peace.html' title='صلح peace'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-113428469064525745</id><published>2005-12-11T10:32:00.000+03:30</published><updated>2006-01-06T20:50:53.160+03:30</updated><title type='text'>يادداشتي درباره‌ي پرتره‌هاي فريدا كالو</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/6686/327/1600/two_fridas.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/6686/327/320/two_fridas.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در حدود 30% از نقاشی های فريدا کالو را پرتره ها‌يش تشکیل می دهند. اینکه چه انگیزه ای ‌يک نقاش را وا می دارد این‌قدر به خود بپردازد جالب است. کالو در كتابِ خاطراتش می‌گوید: "خودم را نقاشی می کنم، چون اغلب تنها هستم و چون خودم را از همه بیشتر می شناسم." این گفته مثل هر حقیقت دیگر ساده و راست است. و همزمان، مثل خود حقیقت اصلا ساده نیست. با این حال کلید درکِ بخشی از کارهای کالو در آن نهفته است. تنهایی مجالی برای شناخت به او داده و خودِ شناخت موضوعی است که برایش خوشایند است. احمقانه است اگر تصور کنیم ‌يک نفر در طول ‌يک عمر و به اختیار خود کار شاقی مثل نقاشی، آنهم در موقعیت او با همه‌ي ناتوانی های جسمی اش- را انجام دهد، بدون اینکه انگیزه ای قوی برای این کار داشته باشد. این کار خوشایند او بوده. و آنچه من از پرتره ها برداشت می کنم، نه خودشيفتگي، که تلاش براي کشف حقيقت موجود در تصوير است و به خاطر زیبایی‌اي که در حقیقت مستور است. او به مرز این زیبایی نزدیک شده.&lt;br /&gt;پرتره ها به شکلی طبیعی بخش بزرگی از نقاشی دنیا را به خود اختصاص داده اند، چه قبل از عکاسی و چه بعد از آن. بااین حال پرتره‌ای که سیما‌ي ‌يک انسان را با همه‌ي ابعادش به نمایش بگذارد در دنیا زیاد نیست. نقاشي پرتره، شاید مشکل ترین بخش نقاشی دنیاست، چون به تصوير انسان بر‌مي‌گردد، تصويري که از بیشترین پیچیدگی در ميان تصاوير عالم‌ برخوردار است. تصویری که انسان از خود در ذهن دارد تصویری آینه‌وار نیست، به همین دلیل هیچ کس از عکسِ فوری خودش راضی نیست، با وجود اینکه همه‌ي جزئیات صورتش در آن ثبت شده. بهترين عكس‌هاي دنيا نيز همواره چيزي كمتر از نقاشي در خود دارند، چرا كه امكان دخل و تصرف در عكس هيچگاه با امكانات نقاشي برابري نميكند. با اینحال، اگر نقاش تصويرش را دگرگون كند يا مثل نقاشي‌هاي كالو به شباهت عكس‌وار اكتفا كند، پرتره‌ها همواره از هر آینه‌ای آینه‌وار‌تر و جستجو برانگیز‌تر هستند. شايد پرتره تلاش براي گشودن رازي است پنهان كه باید جستجو و کشف شود، رازي كه عکس فقط بدل آن است. در پرتره های خوبِ تاريخ نقاشي، نقاش این راز را‌ يافته و به تصویر کشیده است. نزدیک شدن و نگریستن به عمق وجود انسان جسارت می خواهد، عشق و همدلی می طلبد و توانایی برای درک رازآمیزی ناشناخته‌ها را. این کار اصلا ساده‌انگارانه نیست. شايد جوری رندی می خواهد.&lt;br /&gt;شاید ‌يک مثال موضوع را روشن کند. فکر کنید ما چه تصویری از خود در ذهن داریم. دید سه بعدی ما از هزاران زاویه و در هر آن تصویر متفاوتی از سوژه را ارائه می کند همچنين در هر حالتی از نور شب و روز این تصویر با تغییرات بی شماری همراه است. بدون شک تصویر ما تحت تاثیر هیجانات و حالات روحی متفاوت تغییر می‌کند. همه‌ي این تغییرات در مسیر رشد از چهره‌ي ‌يک کودک تا چهره‌ي فردی پیر و فرتوت موجودند. تغییر حالت های دیگری نیز هستند. در هنگام حرف زدن، خندیدن، تفکر، گریه ‌يا هر چیز دیگری که بر این آب ساكت و آرام سنگی بیاندازد و آن را موجدار كند. با این تفاصیل کدام‌ يک از این بی نهایت نقش متفاوت نقشی راست است. نقاش باید کدام ‌يک از این تصاویر را در ذهن نگه دارد و به آن بپردازد؟ مسلما تصویری که نقاش ارائه می کند ترکیبی از همه‌ي اینهاست. کاری بي‌نهايت زنده و پویا، چرا که نقاش دوربین عکاسی نیست و خود او هم درگیرِ همه‌ي این پیچیدگی های ياد شده است. هر نقاشی که مدل زنده را مقابل خود قرار داده می داند که این کار تا چه حد پیچیده است. به همه‌ي این پیچیدگی ها تسلط و شناخت کاملِ فن و تکنیک نقاشی را هم اضافه کنید تا کار باز هم مشکل تر شود. تعریف هگل از هنر به مثابه" بیانِ محدودِِ نامحدود" در اينجا كاملا صحيح است. شايد نقاش نهايتا خود را نقش مي‌زند، این "هنر" است، هنرِ ناب. و به همین دلیل است که پرتره‌ي خوب در دنیا کیمیاست. اما فریدا براستی پرتره های خوبی از خود کشیده.&lt;br /&gt;به جرات می توان گفت که بهترین پرتره های تاریخ نقاشی خودنگاره ها هستند. چرا که نقاش بیشترین آگاهی و شناخت را از خودش دارد. و ظهور عکاسی این فرصت را فراهم کرده که در کار نقاشان بعد از این اختراع ببینیم که تصویر ذهنی آنها تا چه حد متفاوت از تصویر آینه وار عکس است.&lt;br /&gt;تصویری که کالو از خود می‌پردازد بیانگر است. جستجویی است از سوی ‌يک انسان برای درک انسانی دیگر و جالب اینکه آن انسان دیگر خود اوست. در ‌يکی از رازآمیز‌ترین تابلوهایش او دو فریدا را کنار هم نقاشی کرده. تصويري كه پس از جدايي كوتاه مدتش از ريورا كشيده‌ است. انگار كه تجربه‌ي آن لحظه‌ي شگفت را تصوير كرده باشد، لحظه‌اي كه آدمي خودش را مورد خطاب قرار مي‌دهد و با خود حرف مي‌زند. لحظه‌ي تنهايي شگفت انسان را؛ و انگار كه به‌ خود بگويد: ببين فريدا اين تصوير محبوبِ بي‌وفاي من است. و فريداي ديگر كه با قلبي خونچكان و رگ و ريشه‌هايش به او وصل شده ساكت و خاموش نگاه كند.&lt;br /&gt;نقاشی کردن خود نیز ساختاری زنده دارد. ‌يک بوم سفید، رنگ و قلم مو واسطه ای هستند برای بازگویی. اما نقاشی فقط بازگویی نیست؛ از لحظه‌ای که قلم روی بوم گذاشته می شود نقاش درگیر پروسه‌اي می شود که ذهن او را به‌کمال در اختیار می گیرد. اتفاقاتی که روی بوم می افتد نیز مثل خود زندگی پیچیده و زیبا است، پروسه‌اي کاملا دیالکتیکی. با اضافه کردن هر خط، نقطه‌يا سطح رنگی اساس کار در هم می ریزد. و در همین حال ذهن نقاش با همه‌ي توانش به بررسی این تغییرات می پردازد. می سنجد، خراب می‌کند، و از نو می‌سازد. ذهن به عنوان آفرینشگر، کار را تا جایی ادامه می دهد که برایش مقبول باشد، و در این میان نقاش با همه‌ي دنياي متغير زیرِ دست و قلمش زندگی کرده است، هنر براستی ژرف‌ترین، پیچیده‌ترین و جذاب‌ترین بازی است که بشر اختراع کرده. فریدا استاد این بازی بود.&lt;br /&gt;سبک‌ِ فريدا در پرداختن خودنگاره ها خاص خود است. وجود اشیاء كمكش مي‌كند تا به تركيب دلخواهش نزديك‌تر شود. حتی اگر شیئ کوچکی مثل گوشواره‌ي اهدایی پیکاسو باشد، يک جفت دستِ اضافی که با آنها می توان مانع از رسیدن صداهای مزاحم به گوش شد. کالو تصویر خود را در میان اشیاء، طبیعت و ‌ساخته‌های دست بشر می‌نگارد، چنانکه بدون آنها نقاشی هايش گنگ و خاموشند. او این کار را چنان طبيعي انجام مي‌دهد كه در برابر اشیاءِ موجود در کار او هرگز احساس ساختگی بود به آدم دست نمی دهد. طبیعت نیز در کار او به همین شکل حضور دارد. او خود را نیز همچون جرئی از طبیعت نقاشی کرده و در بهترین کارهایش این همنشینی بسیار دل انگیز است.&lt;br /&gt;به هر روی در دنیایی که آدم ها را بی شکل‌يا حداکثر متحدالشکل می خواهد، همین که کسی تصویری از خود را عرضه کند، خود اتفاق مهمی است. مهم است از آن جهت که می تواند الگویی متفاوت از تفکر و زندگی را بنا بگذارد، الگویی که برداشت شخصیِ‌ ‌يک انسان است. انسان با همه‌ي پیچیدگی‌هایش و با همه‌ي ابعاد بی‌نهایت گسترده‌ي وجودش، تصویری نادر و ناشناخته و رازآميز. &lt;/div&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-113428469064525745?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/113428469064525745/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=113428469064525745&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/113428469064525745'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/113428469064525745'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2005/12/blog-post.html' title='يادداشتي درباره‌ي پرتره‌هاي فريدا كالو'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-107829704058115559</id><published>2004-03-03T10:27:00.000+03:30</published><updated>2006-01-08T23:27:06.633+03:30</updated><title type='text'>بي تفاوتي در برابر تخريب سي و سه پل و خواجو</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;پارسال مقاله اي نوشتم در باب &lt;a href="http://www.hamshahri.org/hamnews/1384/840903/news/index.htm"&gt;تخريب سي و سه پل&lt;/a&gt;. دريغا كه هيچ بازتابي نداشت. انگيزه ي من براي نوشتن اين مقاله چه مي توانست باشد؟ در ميان فجايع بي شماري كه سالهاست شاهد آن هستيم شايد پرداختن به يك پل مسخره باشد. اما براي من اين طور نيست. سرمايه ي معنوي انسان در دنيا چيزي به جز آثار هنري و فرهنگي نمي تواند باشد. اما آستانه ي حساسيت آدمها در اين سرزمين به شدت تغيير كرده. روزمرگي فاجعه جايي براي تفكر و تامل باقي نمي گذارد. به راستي چرا هيچ واكنشي در برابر اين مقاله ديده نشد؟ آيا جز اين مي تواند باشد كه مردم ما بي انگيزه تر، بي خون تر و بي فكر تر از هميشه اند. آيا حداقل معمارهاي ما نبايد كوچكترين توجهي به مسئله ي تخريب يكي از بزرگترين آثار معماري اين مملكت مي كردند؟ جاي تعجب نيست.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;مقاله را بخوانيد&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگر اين روزها گذارتان به اصفهان بيفتد حتما سري به سي و سه پل و خواجو بزنيد تا شاهد تبديل شدن اين دو اثر هنري معماري ايران به لابراتوار هنر «پست مدرن» باشيد.&lt;br /&gt;با اقدامي انقلابي ودر طي چند ماه كار متوالي سر انجام كار «نصب» لامپ هاي جديد بر روي پل‌ها به اتمام رسيده است.&lt;br /&gt;هر چند واژه‌ي «نصب» در اين مورد به اندازه‌ي كافي گويا نيست. لامپها به شكل مربع و در قطع حدود 30×30 سانتيمتر طراحي شده اند كه اگر در همين حدود هم براي تجهيزات داخلي آن ها فضا محاسبه شود يك مكعب مستطيل حجيم را تشكيل مي دهند. اين مكعب بايد همسطح كف دهليزها يا كف طاقچه هاي پل قرار گيرد كه البته قرار گرفته است ولي نه به سادگي، كف دهليزها ي دو طرف پل سنگفرش است و كف طاقچه ها هم تماما سنگ است. ايجاد حفره‌ي مناسب براي كار گذاشتن لامپها اولين مشكل بوده كه اين كار با كمك كمپرسور انجام گرفته و با موفقيت به اتمام رسيده است. سنگ‌هايي كه از دوره ساخت پل تا حال دوام آورده بود با كمك ابزار مدرن خرد شده و در هر دهانه پل و در هر طاقچه قسمتي از اثر هنري نابود شده است. از آنجا كه كمپرسور ابزاري فوق‌العاده قوي و تقريبا غيرقابل كنترل است شكستگي‌هاي جبران‌ناپذيري هم روي سنگ‌هاي اطراف ايجاد كرده كه روي طاقچه‌ها به‌وضوح پيداست. به هر حال با اين ترفند عمليات نصب لامپ‌ها انجام شده ولي اين پايان كار نيست. براي ارتباط لامپ‌ها به يكديگر و برق‌رساني نياز به سيم‌كشي از كف دهليزها بوده كه اين كار هم با همين روش انجام شده و با كندن سنگفرش كف دهليزها مسير ارتباطي سيم برق را ايجاد كرده‌اند. در اين مسير هم سنگفرش آسيب جدي ديده است. نهايتاً پس از پر كردن فضاهاي خالي با سيمان، كار به انتها رسيده و لامپ‌ها كار گذاشته و روشن شده است.&lt;br /&gt;فرض كنيم كه همه اين عمليات توجيه ضروري و منطقي داشته است. فرض كنيم حق طبيعي ماست كه ايده‌ها و افكارمان را هرجا و به هر شكل كه بخواهيم اجرا كنيم و فرض كنيم ميراث فرهنگي و هنري ما فقط «ميراث» است و خوردن آن از شير مادر حلال‌تر حال ببينيم اين طرح نبوغ‌آميز چه استفاده عملي دارد.&lt;br /&gt;نورپردازي از پايين براي كسي كه حداقل تماس با هنرهاي تجسمي را داشته است شناخته شده اين نور به‌دليل خلاف معمول بودنش تصويري غيرمعمول و وحشتناك بر انسان مي‌سازد فيلم‌سازها از اين افكت نوري دقيقا به همين منظور استفاده مي‌كنند و در تاريخ نقاشي بارها نور از پايين به همين منظور استفاده شده مشهورترين اين آثار تابلوي فرانچسكو گويا است كه ترس و وحشت صحنه يك اعدام را با فانوسي كه از پايين نور مي دهد جان بخشيده است. تابلوي مذكور در تمام كتب درسي هنرهاي تجسمي چاپ شده و در مبحث نور از آن به عنوان مثال استفاده مي شود. متاسفانه اين موضوع به شكل زنده دقيقا روي سي و سه‌پل و خواجو هم اقفاق افتاده است. چهره و اندام رهگذرها و «توريست‌ها» در شب دقيقا با اين نور روشن شده و از فرم انساني خارج مي‌شود.&lt;br /&gt;نكته ديگري كه قابل ذكر است عدم توجه طراح نور به ساختمان چشم انسان است به‌طور طبيعي مژه و پلك مانع تابش نور از بالا به چشم مي‌شود. به هر حال عبور از كنار اين چشمه‌هاي نور به‌سادگي ممكن نيست و اثر فوق‌العاده آزاردهنده‌اي روي چشم دارد. به عبارت بهتر نور صاف توي چشم آدم مي‌كوبد و به‌شدت انسان را عصبي مي‌كند. با اين ترتيب ديگر از آرامشي كه هربار با رد شدن از روي پل به انسان دست مي‌داد ديگر خبري نيست. آرامشي كه در عين حال موسيقي زيبا و هماهنگ معماري بي‌نظير اين دو پل ايجاد مي‌كرد آن نغمه ناپيدايي كه جوهر اثر هنري است و روح انسان را با هماهنگي‌هايش با اصطلاح كوك مي‌كند. و من جدا معتقدم كه اين دو پل در چنين درجه‌اي از كمال واقع شده‌اند. درواقع برخلاف تصور طراح و مجريان طرح مذكور اين پل‌ها فقط سنگ و آجر و خشت و گل نيست كه هر بلايي بشود برشان آورد.&lt;br /&gt;به هر حال براي جمع‌بندي مطلب باز اشاره مي‌كنم كه طرح به اين دلايل نه‌تنها توجيه منطقي و هنري است كه خود يك فاجعه هنري به حساب مي‌آيد:&lt;br /&gt;1- كار كردن كمپرسور و خرد كردن سنگ و سنگ‌فرش‌ها كاملا غيرمنطقي بوده كه علاوه بر آسيب مشخصي كه براي ايجاد حفره‌ها به پل‌ها رسيده احتمال تضعيف كل پل و به‌هم‌خوردن دوام و قوام آن بر اثر لرزش و فشار كمپرسور وجود دارد.&lt;br /&gt;2- رد كردن سيم برق از كف دهليزها خطر بالقوه برق‌گرفتگي را داراست.&lt;br /&gt;3- نور از پايين حداقل به دو دليل فاقد كاربرد انساني است. اول اينكه چهره انسان را زشت مي‌كند و دوم اين‌كه چشم تحمل تابش اين نور را ندارد.&lt;br /&gt;چيزي كه ما امروز شاهد آن هستيم تلاش ناموفقي است براي ارائه ي هنر كه به سادگي به ضد هنر تبديل شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-107829704058115559?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/107829704058115559/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=107829704058115559&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/107829704058115559'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/107829704058115559'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2004/03/blog-post_03.html' title='بي تفاوتي در برابر تخريب سي و سه پل و خواجو'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-10770832413080590</id><published>2004-02-18T09:17:00.000+03:30</published><updated>2005-12-14T12:19:53.570+03:30</updated><title type='text'>وحشت در ميدان فردوسي</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;شب 22 بهمن از خيابان انقلاب مي گذشتم.همه جا توپ و ترقه در مي كردند. نزديك ميدان فردوسي كه رسيدم منظره اي ديدم كه نمي توانستم دركش كنم. روي درختهاي ميدان گله اي از موجودي پرنده مي پريدند. مانده بودم كه اين چي مي تونه باشه. فكرم به شب پره ها رفت، اما ديدم خيلي بزرگترند. بعد گفتم يعني خفاش هستند. اينجا توي شهر. همه اينها يكي دو ثانيه طول كشيد. ديگر كاملا نزديك ميدان شده بودم كه ديدم گنجشك هستند. يك نفر با كلاشينكف ايستاده بود كنار ميدان و ده پانزده نفري هم اطرافش بودن. داشت طرف آسمون تير در مي كرد. با هر تيرش گنجشك هاي خواب زده و وحشت زده از روي درخت به پرواز در مي آمدند و باز مي نشستند. احساس خيلي بدي به من دست داده بود.فكر كردم اين چه جهنمي است كه حتي گنجشك ها هم در آن آرامش ندارند. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-10770832413080590?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/10770832413080590/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=10770832413080590&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/10770832413080590'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/10770832413080590'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2004/02/blog-post.html' title='وحشت در ميدان فردوسي'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-10758638014200614</id><published>2004-02-04T06:33:00.000+03:30</published><updated>2006-01-15T08:14:57.676+03:30</updated><title type='text'>زيبايي و حقيقت</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;چرا هنر را انگيزه اي حياتي مي خوانم؟ شايد در اينجا بايد تعريفي را كه از هنر دارم روشن تر كنم. گفتار عاميانه اي هست كه هنر را غذاي روح مي خواند. اما من بر اين باورم كه هنر نه غذا كه ويتامين روح است. غذا شايد علم و فلسفه باشد. شما نمي توانيد بدون غذا به زندگي ادامه دهيد اما بدون ويتامين كافي حياتي محقر ممكن است. حيات شاداب و سرزنده نور و گرما و هواي تازه مي خواهد. اين ها اساس هنر است. هنر تماس ما را با جهان عواطف و احساسات زنده نگه مي دارد. فلسفه و علم وظايف ديگري دارند. براي افلاطون شعر آفرينشي مسخره و بي مورد است تا آن حد كه به بيرون راندن شاعران از شهر حكم مي دهد. اما دنيا بدون شعر دروغي تحمل ناپذير است. فيلسوفان معاصر هم به اين نتيجه رسيدند كه هنر جزء تفكيك ناپذير زندگي است. هگل هنر را« بيان محدودِ نامحدود» مي خواند. شاملو همين تعبير را زيباتر بيان مي كند؛ «گنجاندن كوزه اي در قطره اي». من با اين تعبير موافقم. از راه هنر انسان به روح خود نزديك تر مي شود و آگاهي اش از دنياي درون و بيرون از خود افزون مي شود. غنا مي يابد. و با جهاني از ظرافت و زيبايي در مي آميزد.&lt;br /&gt;چرا هنر با مقوله ي زيبايي توام است؟ هدف زيبايي چيست؟ چه چيز زيباست و آيا زيبايي همواره مترادف لذت است؟ جواب اين سئوالات را شايد فيلسوف بهتر از هنرمند بداند. اما هنرمند است كه مي تواند زيبايي را خلق كند، در آن دخل و تصرف كند و آن را «بيافريند». اين آفرينش شكلي براي او شكلي كاملا طبيعي دارد. همانطور كه درخت از تركيب شيميايي و فرمول سيب خبر ندارد، اما مي تواند آن را توليد كند. تعبير، نقد و تفسير كار هنرمند نيست. هنرمند تنها براي يك كار ساخته شده و آن توليد هنر است. انتظار بيهوده اي است كه نقاش در باره ي نقاشي اش «حرف» بزند. مگر اينكه از موضعي بيرون از هنر به اين كار بپردازد. در اين موضع نيز او ديگر نقاش نيست بلكه منتقد يا روايتگري است مثل بقيه. و بدون ترديد منتقدان متخصص در اين كار از هنرمند بسيار موفق ترند. من به شخصه گفته هايي در باره ي نقاشي هايم از افراد مختلف شنيده ام كه روحم هم از آنها خبر نداشته. تعبير و تفسيرهايي كه گاهي بي نهايت به موضوع نزديك شده اند. درست است كه منتقد در نهايت دايه است نه مادر اما گاه دايه بيش از مادر درباره ي كودك مي داند.&lt;br /&gt;زيبايي اما تعبيري سخت نسبي است. از نظر من دو نوع زيبايي وجود دارد. زيبايي كه شايد بتوان آن را غريزي ناميد و قابل درك براي همه ي موجودات زنده است. زيبايي پرنده ي نر رنگارنگ كه نشان از سلامت و توانايي ژنتيكي اش در باروري است. اما اين زيبايي محدود است. سيمون دوبوار در كتاب سالخوردگيش مي گويد كه در زبان سرخپوستها براي زيبايي و جواني يك تعبير هست. اين تعبير به روايتي صحيح است. زيبايي كودك و گل از اين قبيل است. اما زيبايي لبخند مي تواند از جنس ديگري باشد. لبخند يك دوست زيباست، حتي اگر دندان هاي زرد و بي ريختي داشته باشد. اين زيبايي است كه از سطح مي گذرد و با عمق روح انسان درگير مي شود. اين زيبايي با زيبايي لبخند كودك تفاوتي ماهوي دارد. به هر حال ما اين دو نوع زيبايي را حس مي كنيم و در دنياي هنر به هر دوي آنها پرداخته شده است. زيبايي دختران نوجوان تابلوهاي رنوار از جنس اول است. اما تابلوي 18 ماه مي از گويا نيز براي ما زيباست. به خاطر حقيقتي كه در آن وجود دارد. حقيقتي كه بيانش ساده نيست اما هنرمند توانسته دنيايي از تعابير را در آن بگنجاند. ولي آيا نقاشي هاي مخوف مثلا فرانسيس بيكن هم براي ما زيبا هستند؟ آيا در ما ايجاد لذت مي كنند؟ روشن است كه كسي از ديدن لاشه ي شقه شده ي گوشت بالاي سر يك انسان دفرمه شده حظ بصر نمي برد. اما اين نوع تابلو نيز به شكلي ديگر براي ما بر انگيزاننده است. تنها به يك دليل به خاطر بيان حقيقتي كه در آن موجود است. من نمي توانم بگويم از ديدن اين تابلو لذت مي برم. تنها مي توانم بگويم كه هرگز نديدن آن برايم رنج آور است. اگر رنج را مقابل لذت قرار دهيم. ندانستن رنج آور است و اين تابلو آگاهي مي دهد. آگاهي اي كه ما را باز سرشار از احساسات و عواطف انساني مي كند. به اين ترتيب آگاهي نيز جزئي از زيبايي حقيقت است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مينياتور ايراني تابلوهاي زيادي با موضوع جنگ و شكارگاه هست. سطح همه ي اين تابلوها از رنگ هاي درخشان پالتِ مينياتوريست هاي ايراني پوشيده شده. اين رنگها در اوج هماهنگي اند. هماهنگي نيز جزيي از زيبايي است اما از نوع غريزي آن. اين تابلوها زيبا هستند اما هيچ كدام به عنوان شاهكار مينياتور ايراني شناخته نمي شوند. شاهكارها تصاويري هستند مثل چوپان و گوسفندهاي رضا عباسي. چون در آن دروغ نيست. اين بحث پيچيده است و اجازه دهيد با مثال ديگري موضوع را روشن كنم. ميرعماد استاد بي بديل و پدر خط نستعليق است. نستعليق خطي است كه بيشترين هماهنگي بصري در آن رعايت مي شود. ميرعماد استاد اين هماهنگي است. او رساله اي دارد كه در آن همه ي رازهاي فني كارش را توضيح مي دهد. يك رساله ي تئوريك بي نظير درباره ي خوشنويسي. در جايي از اين رساله يكي از مهمترين كنتراست هاي خوشنويسي را بيان مي كند. كنتراست بين سطح و دور. يعني تضادي كه فرم هاي مسطح با فرم هاي مدور ايحاد مي كنند. اين تضاد اگر خوب درك و اجرا شود هماهنگي مي آفريند. اما تعبير ميرعماد مثل همه ي نوابغ هنر دنيا از موضوع ساده نيست. او سطح و دور را به كل دنيا نسبت مي دهد و مي گويد كه زمين سطح است و آسمان دور. به اين ترتيب او كاملا بر ابزار كارش مسلط است و در ميان كارهايش شاهكارهايي تكرار نشدني هست. اما همين شخص چليپايي دارد كه در آن با رعايت همه ي اين هماهنگي ها و ظرافت ها اين متن را در مدح شاه مي نويسد: شاها تيغت به ازبكان شد خونريز/ اين تيغ به قتل روميان بادا تيز/...... اين قطعه چيزي از بقيه ي كارهاي او كم ندارد و ممكن است براي كسي كه زبان فارسي نمي داند بسيار دل انگيز باشد. اما بعيد مي دانم روشنفكر معاصر فارسي زبان بتواند اين نوشته را به راحتي تحمل كند. فقط يك ديوانه ممكن است آن را به ديوار اتاقش بياويزد. اين مثال را مي توان به شعرهاي اساتيدي مثل حافظ نيز تعميم داد. كسي شعر هاي حافظ را در مدح شاهان بيشعور دورانش به عنوان اثر هنري نگاه نمي كند. هر چند اگر آنها را هم براي كسي كه زبان فارسي نمي داند بخوانيد از موسيقي بي نظيرش تعريف خواهد كرد. اين آثار در بر دارنده ي دروغ اند و دروغ مخالف زيبايي است، بسادگي چون حقيقت را نابود مي كند. اين منطق ساده و روشن است. زيبايي غريزي تمام حقيقت نيست. و در مواردي ناقض حقيقت است. زيبايي آدمي كه از او متنفر باشيد تحمل ناپذير است.&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-10758638014200614?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/10758638014200614/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=10758638014200614&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/10758638014200614'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/10758638014200614'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2004/02/blog-post_04.html' title='زيبايي و حقيقت'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-107463444344143613</id><published>2004-01-21T01:04:00.000+03:30</published><updated>2006-01-14T05:56:36.470+03:30</updated><title type='text'>دردسر فريدا كالو</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/6686/327/1600/10078261.1.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/6686/327/200/10078261.1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;این مقاله مي تواند در آمدی باشد بر زندگی و هنر فریدا کالو، نقاش و چهره ی سرشناس معاصر مکزیک. نقاشی، هنر و زندگی کالو پیچیده و راز آمیزاست. سبک خاص و مستقلی دارد و کار هنریش واجد ارزش های فراوان تصویری و روانشناختی است. بر همین اساس آثار فراوانی در مورد او به چاپ رسیده و پژوهش برکار او کماکان ادامه دارد. مقاله ی حاضر یکی از جدی ترین نقد هایی است که تا کنون بر کار او انجام شده و اصل آن به انگیسی، پای ثابت اکثر سایت های جدی اینترنتی است که به فریدا می پردازند. نقاشی کالوامروز به شکل گسترده ای در دنیا مورد توجه واقع شده است. تا حدی که منسیمر شهرت او را بیشتر از ون گوگ تخمین می زند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دردسر فريدا كالو&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ژوئن 2002&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حقایق تلخ در باره ی درخشانترين هنرمند زن فصل&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;استیفنی منسیمر&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كاش يكي دو دهه ديرتر به دنيا آمده بودم. آنوقت سال آخر دبيرستان در 1981 به جای تحمل طعنه و كنايه ها ی مردم در باره ی ته سبيلم می توانستم خود را سطح بالا احساس كنم، حتی می توانستم هنرمندان بی سليقه ی هاليوود را هم دست بیاندازم، اين بلوندهايی كه دارند زور می زنند تا با كرك هلويی بی مقدارِ صورتشان ادای نقاش و چهره ی سرشناس متاخرمكزيكي، فريدا کالو را در بياورند. او که به موهای صورتش چنان افتخار می كرد كه آنها را صاف توی پرتره اش نقاشی كرده است. تازه از برکت اين كتابهای داستان، عروسك های كاغذی، و كيت های هنری كه نياز كودكان هزاره را به ايفای نقش با ابروی پيوسته بر می آورند، قدر و منزلتم کلی هم بالا رفته بود. به لطفِ تبِ فريدای بی نظيری كه این روزها همه جا را پركرده سبيل و ابروی پيوسته بين موزه روهايی كه از نمايشگاه اخير نقاشی های کالو--همراه با جورجيا اٌ کیف و اميلی كار-- در موزه ی ملی هنر زنان در واشنگتن ديدن می كنند تقريبا مد شده است. آنها در حالی كه پٌزِ ابروهای پيوسته شان را می دهند با كوله پشتی پر از يادگارهای فريدا : ساعتهای فريدا ، “موس پدِ شهيد “ ، عروسك ها، آويزهای ديواری سرتاسری، كتاب ها، كتاب های جيبی، آينه ها، آلبوم ها، و پرده های تعويض لباس ، موزه را ترك می كنند.&lt;br /&gt;هيچ زن سبيلويی هرگز مثل فريدا کالو مورد تحسين قرار نگرفته و در بازار سوداگران مطرح نشده است. همچون چه گوارایی مونث، او نیز به صنايع خانگی پيوسته است. در چند سال گذشته ولوو از پرتره ی او برای فروش خودرو به هيسپانيك ها استفاده كرد، مجله ی تايمز روی جلدش آورد وسرويس پست امريكا تمبرش را چاپ كرد. مثل مسابقه ی فريدا بود. اپرای فريدا ، نمايش ها، مستندها، نوول ها، حالا هم فيلمی به زبان انگليسي. در فستيوال كن زيباروی مكزيكی سلما هايك، نقش فريدا را با سبيل به نمايش گذاشت. -- گفته می شود عليرغم مخالفت هاليوود--. هايك كه نقش را از چنگ مدونا و جنيفر لوپز در آورد به رمه ی ستارگان نخبه ای وارد شد كه بازيگر لاتين، لوتاريو آنتونيو بَندِراس را نيز در بر می گيرد.&lt;br /&gt;مكتب کالو پس از اولين ظهور در سال 1990 به خوبی شناخته شد. از آن پس، هنرمند با شكستن ركورد فروش نقاشی تيتر ساز شد. يك ميليون دلار نازنين در حراج،- به لطف مدونا كه نقشی نه چندان كوچك داشت- كلكسيونر مشتاقی كه مدعی "تشخيص درد او و رنج او..." بود. امروز، نقاشی ها با شكستن ركورد 10 ميليون دلاری این مرز را نيز به طرز ديوانه واری در نورديده اند. رقمی كه کالو را در رقابت با پيكاسو، پالاك، و وارهول قرار داده است.&lt;br /&gt;آنچه دهه ی پيش یک هوس زودگذر به شمار می رفت امروز فقط رشد كرده و قوی تر شده. کالو تصويری شده مثل تصوير كودك روی آگهی ها، تصويرزنی برای تمام فصول سياست. در 1998 مجله ی كوزموپوليتن زنان را به خواندن زندگی نامه ی کالو به عنوان يکی از 10 سبك، در«تجليل زن ملی ماه» بر انگيخت. جان برگر در كتاب جديد مجموعه ی مقالات برای بزرگداشت معاصرانِِ ضدِ شرِ سرمايه داری جهاني، مديحه ای برای کالو می نويسد: شهرت جهانی او پاره اي به خاطر اين واقعيت است كه … در نظم نوين جهانی تقسيم رنج يكی از پيش شرط های رسيدن به پالودگي، تشخص و خوشبختی است.&lt;br /&gt;موزه ي تازه تاسيس هنرهاي زنان در نيويورك، در شوي اخيرش ركورد همه ي گيشه ها را به ويژه با 28000 زاير کالو شكست. سوزان فيشر استرلينگ معاون موزه مي گويد: «به نظر مي آمد هر گروه چيزي از ارزش هاي کالو را درمي یابد. همه ي ما به نوعي با خودمان و جنسيتمان تسخير شده ايم. کالو تا حد زيادي از فرهنگ خودشيفتگي تن دور بود.»&lt;br /&gt;جورجيو لاكي، مدير موزه ي هنر آمريكايي هاي لاتين در كاليفرنيا میگوید: «هنر كالو نقش زدن جذبه ي درون است، اعتراف گونه، و ناگزير، چونان تجلي نوري بر ذهن.» -- و اضافه میکند: ُ" فريدا کالو هنرمندي راستين در زمانه اي راستين بود".&lt;br /&gt;فمينيست ها هم در جشن عروج کالو به سوي «بزرگي» شركت مي كنند به این شرط که شهرت او به هنرش ارتباط داده شود، طرفداران کالو چنان در داستان زندگيش غرق شده اند كه نقاشي ها برايشان مثل مصور سازي هاي ساده به نظر مي رسد. با قصه ي تراژيك رنج هاي جسمی، فلج اطفال در شش سالگي، تصادف مهيب در هجده سالگي، و افسون دوستان و عشاقي كه بين آنها از عكاس و جاسوسه ي روس، تينا مودوتي، تا تروتسكي ديده مي شوند. اين ملات اشتهای هاليوود را تیز می کند، داستاني كه به روز درآمده و شيك شده، تا او را براي ورود به پانتئونِ «هنرمندان بزرگ» آماده كند.&lt;br /&gt;اما داستان کالو مثل یک کلاغ چل کلاغ های تلفنی، هر چه بیشتر گفته شده ناقص تر شده، با حذف جزئیات دردسر ساز آن که بيانگر شخصیتي است بس پیچیده تر و پر خطا تر از آنچه که فیلم ها و کتابها ی آشپزی پیش نهاده اند. بالا بردن هنرمند به جای هنر فهم مردم را از جایگاه کالو در تاریخ کاهش می دهند و آنان را از دیدن حقایق بس عمیق تر و مضطرب كننده تر در آثار او محروم می کند. و دردسر بزرگتر وقتی پیش خواهد آمد که با لفت و لعاب دادن زندگینامه ی کالو به وسیله مبلغین، او را چنان بالا می برند تا برای سقوط ناگزیر و تیپیکِ زنانِ هنرمند آماده شود؛ آنگاه مخالفین اش با هم متحد خواهند شد و تصویر باد كرده ي او را به پایین پرت خواهند کرد و به همراهش هنرش را.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ورود به باشگاه پسران&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بالا نشاندن هنرمند بر فراز هنر منحصر به کالو نیست. بر اساس گفته ای قدیمی هنر بزرگ وجود ندارد آنچه هست هنرمند بزرگ است. تاریخ هنر از 1435 یا حتی قبل از آن با ورود کاراواجو که پس از درگیری و کُشتن فردی به خاطر اختلاف در امتیاز تنیس در 1606 از رم فرار کرد، روی شخصیت هنرمندان فوکوس کرده است. کاراواجو سنگ بنای این ایده آل رمانتیک را گذاشت که در آن هنرمندان بچه های تخس دردسر سازند و بوهِمی هایش هنجارهای جامعه ی مبادی آداب را دست می اندازند. این سنت هنری خوراک مناسبی برای شرح حال نویس ها فراهم آورد؛ به اين ترتيب زندگی جکسون پالاک، ژان ميشل باسكيا، ون گوگ، و ميكل آنژدر فیلم ها جاودانه شد. در این زندگی نامه های تصویری تلویحاً به این موضوع اشاره مي شود که هنرمند باید پذیرای درد، رنج و احساس عمیق باشد؛ چیزی که به هنرش غنا می بخشد. مارگارت لینداور پروفسور دانشگاه ایالت آریزونا؛ مؤلف کتاب فريدا ی بلعنده-- تاریخ هنر، محبوبیت و شهرت فريدا کالو می گوید: تقریباً تا سال 1970 نه زن هنرمند بزرگی وجود داشت و نه طبعاً ادبیاتی که توضیح دهد آنها چگونه و کجای تاریخ هنر غرب قرار می گیرند. با جان گرفتن فعالیت فمینیست ها، زنان سعی در رفع و رجوع مسئله کردند، پروژه ای که چندان هم آسان نبود.&lt;br /&gt;از لحاظ تاریخی محدودیت فرصت برای زنان به این معنی است که تعداد اندکی از زنان می توانستند به کار هنری بپردازند و از این میان، کارِ تعداد بسیار اندکی هم گرد آوری شده و شناسنامه دار است. در طول قرنها در ميان محققین و هنرمندان مذکر رسم بوده که کار زنان هنرمند با استعداد را امضا یا تصحیح کنند. هر بار هم محققین به یک هنرمند شاخص زن برخورده اند برای رعایت عرف اعلام کرده اند او ُبا هنرمندان مرد ارتباط داشته. و این بدین معنی است که اغلب این هنرمندان در طول عمرشان نادیده گرفته شده یا حداکثر تحمل شده اند. تحمیل عرف مذکر وقتی بارزتر می شود که هنرمند مشهور، زنی زیبا باشد و دارای دوستان سرشناس.&lt;br /&gt;کالو عالیترین نامزد بود. او گوش خودش را قطع نکرده بود اما داستانی دهشتناک داشت. در سال 1925 در مکزیکو سیتی وقتی که 18 ساله بود اتوبوسش با تراموایی تصادف کرد. میله ای فلزی شکمش را سوراخ کرد و از واژنش خارج شد. ستون فقراتش در سه نقطه شکست چند تا از دنده هاو لگن هم شكسته بود. پاي راستش از 11 نقطه ترك برداشت..پنجه ي پا هم از جا در رفت و ضرب ديد. کسی گمان نمی برد زنده بماند یا اگر ماند بتواند دوباره راه برود؛ اما پس از یک ماه بستری شدن در بیمارستان به خانه بازگشت. برای ماه ها با بدنِِِ ِ سرتا پا گچ گرفته شروع به نقاشی روی سه پايه اي کرد که مادرش برایش سر هم کرده بود. به کمک آینه، کالو نقاشی علامت اختصاری اش را شروع کرد؛ تصویر خودش. از میان حدود 150 تایی کار باقی مانده از او بیشترشان پرتره اند. بعدها او چنین گفت: «من خودم را نقاشی می کنم چون اغلب تنها هستم و چون خودم را بهتر از هر سوژه اي مي شناسم.&lt;br /&gt;جراحات جسمی اگر کافی نبود، داستان و هنر کالو با چیزی کامل شده که خود آن را دومین تصادف زندگی اش می نامید: دیه گو ریورا، نقاش دیواری کار مشهور مکزیکی، کسی که برای 25 سال همسر او بود. ریورا زنباره بود، عادتی که پس از ازدواج با کالو، سومین زنش هم از سرش نیفتاد. معروف است برای زنان آمریکایی مسافر مکزیک، سکس با ریورا به اندازه ی بازدید از تنوچتیتلان حیاتی بود. ریورای 300 پوندی حتی با خواهر کالو، کریستینا هم رابطه داشت. ( درمقابل، کالو هم روابط خودش را با مردان و زنان دیگر داشت).&lt;br /&gt;کالو و ریورا هر دو از طریق حزب کمونیست در سیاست مکزیک فعال بودند و بسیار مهم است بدانیم که وقتی کالو، ریورا را ملاقات کرد او رهبر و سمبل حرکتی فرا انقلابی موسوم به مکزیکانیداد بود.حركتي كه به مخالفت با تآثیر هنر «قاب شده» ی غرب برخاسته بود و در مقابل آن هنر «واقعی» و اصیل مکزیک مثل دست ساخته های دهقانان و هنر پیش کلمبیایی را قرار می داد. کالو هم کشته مرده ی پیراهن های بلند آنان بود كه در عین حال این سودمندی عملی را هم داشتند که پای ناقص شده در اثر فلج اش را هم می پوشاندند.&lt;br /&gt;کالو همچنان مخالف سرایانه، استانداردهای مرسوم زیبایی را هم زیر پا می گذاشت. او پیوستگی ابروها و سبیلش را بر نمی داشت که هیچ، بلکه با ابزارهای مخصوص برسشان می زد و حتی با مداد تیره ترشان می کرد.&lt;br /&gt;ظاهرا نقاشی های کالو در سنت پرتره های قرن نوزده مکزیک ریشه دارد، با ترکیبي بدیع از عناصر فرهنگ مردم مکزیک و فرهنگ بدویِ پیش کلمبیایی. تا سال 1930 و پيش از او هرگز کسی چنین ترکیب هایی ارائه بود. کارهایی عموما کوچک و صمیمانه که در تضاد با سنت نقاشی های دیواری عظیم زمان خود قرار می گرفت. کالو بیشتر کارهایش را همچون نقاشان خیابانی کپی کار مکزیک، به جای بوم روی فلز می کشید؛ سبکي برگرفته از نقاشی های کوچکی که به قصد نذر و نیاز و برای خاصیت معجز گونه شان در رفع بلا به مریم باکره یا مقدسین تقدیم می شدند.&lt;br /&gt;نقاشی ها اغلب بازتاب روابط آشوب زده ی او با ریورا است و غم ِ سلامتی پیوسته رو بزوالش. کالو از تصادف تا مرگ متحمل بیش از 30 عمل جراحی شد و نهایتا پای قانقاریا زده اش قطع شد. او در تابلوهایش درد را نمایش می دهد، همچنانکه به دقت تصویرخود را به مثابه «الهه ی رنج» می پرورد.&lt;br /&gt;زمانی که ریورا مشغول نقاشی دیواری انستیتتوی هنرهای دیترویت بود کالو متحمل سقط جنینی شد که او را برانگیخت تا تکان دهنده ترین پرتره هایش را به تصویر کشد؛ آنچه بعد تر تخم شهرت او را به عنوان یکی از اصیل ترین نقاشان زمانه کاشت. درآن ماه های دیترویت او تابوها را شکست، سقط جنینش خود را نقاشی کرد؛ همینطور کاری با عنوان« تولد من» که نگاهی تکان دهنده به اندام زنی نیمه پوشیده است با سر خون آلود کالو ي نوزاد که تازه از زهدان سر زده.(این تابلو طبعاً به مدونا تعلق دارد). ریورا در اتوبیوگرافیش چنین می گوید: "فريدا کار بر مجموعه شاهکارهایی را آغازکرده که تا کنون در تاریخ هنر نقاشی بی سابقه بوده است. کارها در ستایش قدرت زن است دربدوش کشیدن حقیقت، واقعیت، ظلم، و رنج. براستي هرگز پيش از اين زني چنين شعر رنج را بر پرده نقش نزد آنسان که فريدا در روزهاي ديترويت به انجام رساند."&lt;br /&gt;گرچه کارِ کالو هرگز مثل شوهرش توجه بر انگیز نبود اما تحسین پاره ای از منتقدین را نيز برانگيخت. هنگامي که سورئالیست بزرگ آندره برتون به مکزیک آمد، در دام عشق نقش و نقاش گرفتار شد، او چنینش ناميد: "روباني دورِ يك بمب"؛ برتون سال 1938 در نیویورک نمایشگاهی برای فريدا ترتیب داد که یکی از دو نمایشگاه تمام عمرش بود. کالو نقاشی را ادامه داد هر چند سلامتی رو بزوالش او را به سوی مصرف مواد مخدر و الکل کشید. اما اعتیاد دیگر کنترلش را از بین برده بود و ظرافت قلمش را که وجه مشخصه ی بهترین آثار اوست از دست برد. او در 1954 با سینه پهلو در راه پیمایی ِکمونیست ها در اعتراض به براندازی حکومت دست چپیِ گواتمالا بدست امریکا شرکت کرد و چهار روز بعد به مرگ-- یا شاید خودکشی از دنیا رفت.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نوزایی کیشِ شخصیت&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;در جریان اصلی هنر دنیا تقریبا براي 30 سال خیری از کالو نبود تا اینکه هایدن هِررا بیوگرافی معروفش را در 1983 نوشت. تا هنگام چاپ کتاب حتی یک تک نگاری هم بر كالو وجود نداشت تا دستكم مردم بدانند كار او شبیهِ چیست.اما بیوگرافی كه مي‌توانست پایه ای باشد برای يك شوي تلويزيوني تله نوولا، تب فريدا را شعله‌ور كرد. 1991 بود که موزه ی هنر متروپوليتن با پرتره ی او روی اتوبوس های نیویورک تبليغ كرد.&lt;br /&gt;امروز شهرت کالو همطراز اِویتا پرون و بسیار بیشتر از ون گوگ است--اتفاقی نیست که وقتی مدونا ده سال پیش نتوانست نقش کالو را بازی کند در نقش اِویتا ظاهر شد-- در میان همه ی خرت و پرت های میز فروش کادوی موزه ي ملي زنان نيويورك فقط پرتره ی کالو است که برای تزئین یخچال ساخته شده؛ نه مثلا تابلوی تولد من یا زخم های کوچک، تابلویی مضطرب کننده با زنی خونزیرکه بر تختی افتاده و مردی که بالای سرش خنجر بدست ایستاده است. رخسار کالو سمبل همیشگی کار هنرمندان بسیاری است که اکنون مدیحه سرای اویند. از1970 به بعد هنرمندان چیکانو در کالیفرنیا همه عهد کرده اند تا برای بزرگداشت میراثشان تصویر او را در نقاشی های دیواری شان بیاورند. اما کار وقتی بالا می گیرد که آقای هنرمند زن پوش ژاپنی یوساماسا موریمورا هم اخیرا در شویی به نام گفتگوی درونی با فريدا کالو ظاهر می شود و در آن خود را به لباس و آرایش کالو در پرتره ها در می آورد. مردم بی شماری از فريدا مانیا به لرزه در آمده اند، آنهم نه به خاطر ابراز احساسات فمینیستی شان. گریگوری لاکی از موزه ي هنرهاي لاتين آمريكا می گوید: من به شخصه فکر نمی کنم شهرت مفرط یک هنرمند چیز بدی باشد. ممکن است شما با این ميان پرده ي بازاری کردن همه چیز مخالف یا موافق باشید. اما ما با نسل جوانی احتیاج داریم که درگیر دنیای هنر شوند و او آنها را به این سو می کشاند. جوانها مثل او لباس می پوشند. این هم مد است اما این یکی مد خوشایندی است.&lt;br /&gt;ممکن است لاکی بگويد این یکی مدِ قابل تقدیسی است، چنانکه ارزيابي كالو به مثابه تمثالي مقدس قيمت کارش را بالا برده است، و در کنار نمایشگاه های امپرسیونیست های همیشه حی و حاضر انبوه جمعیت را به فروشگاه کادویی موزه می کشاند. اما روی دیگر فريدا مانیا خطر آشکاری است برای هنرمندان زنی که می خواهند با آنان نه به عنوان یک پدیده که بطور ساده به عنوان هنرمند برخورد شود.&lt;br /&gt;کیش پرستش شخصیت کالو الگویی آشنا است که در آن زن، هنرمند بودن را رهاکرده و به سوژه هنر تبدیل می شود؛ تغيير يافته از نیرویی خلاقه به بت خاموشی که جنسیت زنانه اش را بدوش می کشد. ویتنی چادویک در کتاب خود به نام زنان، هنر و جامعه با داستانهایی نظیر ماریتا روبوستی بزرگترین دختر نقاش ونیزی تینتورتو ، مسير اين رد پا را تا قرن 16 پی گرفته است. روبوستی 15 سال تمام وقت در کارگاه پدرش کار کرد و چنان مهارتی یافت که کارش از استادان بزرگ غیر قابل تشخیص است. شهرت او به عنوان نقاش پرتره احترام امپراتور و تأیید پدر را به همراه داشت. روبوستی پس از مرگ در حین زایمان در30 سالگی، به سوژه ی دلربایی برای دیگر هنرمندان و نویسنده ها بدل شد.اما نه به خاطر آثار بزرگش که به خاطرآن پایان تراژیک. هنرمندان رمانتیک قرن 19 به دنبال چادویک چهره ی روبوستی را از هنرمندی اعجوبه، به «زنِ قهرمان مسلولی که منفعلانه در انتظار مرگ نشسته و پدر را هنگام آقرینش شاهکارها تحسین می کندد» تغییر دادند.&lt;br /&gt;برخی تاریخ نویسان فمینیست با چنین سوء تعبیری از هنرمندان زن به مبارزه برخاستند اما جنون محبوبیت کالو بار ديگر آن را انتقام جویانه ُزنده کرد. بي‌گمان کالو با نقاشی خود به مثابه زنی خاموش و رنج کشیده اين فراگرد را ساده کرده است. به هر روی فرهنگ توده وار کالو اکنون متضمن فصلی مسموم است: قربانیگری. مری گاراد، پروفسور تاریخ هنر در دانشگاه های امریکا چنین می گوید او قربانی فرهنگ پدرسالاری بود، قربانی همسری بی وفا، و به سادگی قربانی تصادفی دهشتناک. اما احتمالا تنها به یک دلیل چنین محبوب است: مردم دوست دارند زنان را قربانی ببینند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;راست بسان یک زن&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;تقاضا برای صدور زندگینامه های تراژیک پیش نیازی برای تایید بزرگی زنان با استعداد هنرمند شده است اما این بال ازموم است. موردِآرتميسيا جِنتیلسكی را نگاه کنید که نیویورک تایمز پس ازگشایش نمایشگاه کارهای او درموزه یهنر متروپولیتن درفوریه عنوان«Œit' girl» دختر فصل را به او اعطا کرد.&lt;br /&gt;آرتميسيا زاده ی 1593 در رم، دختر اوراتسیو جنتيلسكي، یکی از پیروان بسیار مهم کاراواجو است. آرتميسيا اولین زن هنرمند تاریخ هنر غرب با ویژگی های غیر قابل تردید تاریخی است. او هم داستان خوبی دارد. در 1612 یکی از شاگردان پدرش او را مورد تجاوز قرار داد. دادگاه بيدرنگ آرتميسياي نوجوان را برای کشف حقیقت مورد ادعای او با شست شكن شکنجه داد. اما علی رغم چنين آزمون سختي او به عنوان هنرمند در زمان خود به شهرت رسید و به عنوان اولین زن در آکادمی مشهور دلارته دیسِگنو در فلورانس پذیرفته شد. او یکی از نخستین بازکاوی های محققین زن فمینیست در 1970 بود. اما بر اساس همان الگوي قديمي، بیشتر شهرت امروز آرتميسيا نه به خاطر هنرش که به واسطه ی داستان اوست که الهام بخش شماری از نمایش ها، فیلم ها وکتاب ها شده، از جمله داستان اخیر سوزان وریلند و نمایش «لاجوردِ آبی، خون سرخ» که نیمه ی فوریه در نیویورک به صحنه خواهد آمد.&lt;br /&gt;برخلاف تکریم ستایش آمیز کالو، کارهای آرتيمسيا زیر ضرب است.از سوی نمایشگاه مٍت –موزه ي متروپوليتن -- سهم حیاتی آرتميسيا در تاریخ هنر غرب انکار شده و شهرت او با نقدی جدی مشکوک ارزیابی می شود. منتقد و سخنگوی مِت، کِیت کریستینسن می گوید فمینیست ها ی اغوا شده با زندگينامه و قربانيتش درباره ی موفقیت او اغراق میکنند. آرتميسيا به تخمین او هنرمند متوسطی است.&lt;br /&gt;به نظر می رسد واکنش کریستینسن بیشتر به فرهنگ بازاری عوام است تا هنر آرتمیسیا. آرتمیسیا هنرمندي بیتاب، سرشناس و چهره ای مهم در تاریخ هنر است. در تاریخ هنر کسی قبلا زنان را به شکل او نقاشی نکرده بود. به عنوان مثال درتابلوی جودیت هولوفرن ها را کشتار می کند، جودیتِ عضلانيِ او به سر هولوفرن های ضربه می زند. در روایت های قبل این داستان توسط نقاشهای مرد-- که بسیاری از آنها موجود است-- جودیت همیشه زنی نازک نارنجی است که با ناز و غمزه به هولوفرن های خرس وار نزدیک می شود؛ رفتاري که از نظر آنان برازنده ی یک خانم است. اما، اگر هیچ چیز دیگر هم نبود، آرتميسيا می توانست کاری انجام دهد که مردان آکادمی مجاز به آن نبودند: او زنان را از روی مدلِ زن نقاشی می کرد، نقاشی تمام برهنه از سوزانا و کلئوپاترا در زمان او نادر است. واکنش سخت به آرتمیسیا نشانگر استانداردی دوگانه در هنر است. هنرمندان زن برای ورود به مِت نیازمند ارائه ي زندگینامه ی تراژیک اند- چيزي كه به ندرت براي مردان اتفاق مي افتد. منتقدین از تبليغ بی حد زندگینامه ی ون گوگ توسط مروجينش در بازار هنر شاکی اند. اما چنان که گِرارد اشاره می کند کسی نمی گوید درباره ی ون گوگ زیاده روی شده. او می گوید: این شهرت و اعتبار زنان هنرمند است که همیشه تهدید می شود.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;صعود پیش از سقوط&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;بی شک کالو نیز متحمل همان سرنوشت آرتميسيا خواهد شد- هرچند قرار است واکنش سخت به کار او به این زودی صورت نگیرد. در همین حال احتمالا کارهای کالو در بوته ی آزمایش روشن تری واقع خواهد شد با تاکید بیشتر روی زندگینامه تا خودِ کارها. نمایشگاه موزه ي زنان مثال خوبی است از اینکه چگونه تصویر جاری کالو اغلب مخدوش شده واینکه شاید تصویر او فراتر از زندگینامه بنشیند و لحنی جهانی به خود بگیرد، چنانکه اغلب برای هنر بزرگ پیش می آید. یک دور در نمایشگاه موزه ي ملي هنر زنان بزنید و خواهید دید که حتی از طبیعت بیجان های او هم به عنوان انعکاسی از زندگی خصوصی اش برداشت می شود. میوه ی باز، خوی پرخاشگر جنسی او و عقده ی باروری را بازمی نماید، میمونِ های پرتره اش هم به همين بلا دچارند حتی اگر او آنها را به عنوان حیوان خانگی نگهداری می کرده است. --اما سک خانگی او که در نقاشی ها هست آشکارا چنین تواردی را ایجاد نمی کند--. این شیوه ی تحلیل که همچون همیشه بوسیله ی زنان تشریح شده تا مردان، سنت دیرینه ی دیگری را در نقد هنر دنبال می کند؛ کلیشه زدن ارزش های زنانه در کار نقاشان زن و اروتیزه کردن موضوع بجای توجه به آن چیزی که آنها قصد بیانش را داشته اند. برای مثال یکی از سو تعبیرهای رایج در کار کالو در سوگ نشستن او بر ناتوانیش در داشتن بچه است. هررا می نویسد: بسیاری از نقاشی های او بر آرزوی باروری تاکید می کنند و برخی مستقیما یاس او از ناتوانی در داشتن بچه را منعکس می کنند. یکی از آخرین آنها تابلوی من و عروسک من است که در 1937 نقاشی شده. این نقاشی بیانگر شخصی است که از خیالِ مادری به جان آمده باشد. این پرتره ای از کالو است نشسته بر تختی در کنار کودک/عروسکی با نگاهی مرده. او سیگاری دود می کند و نگاهی خسته دارد، فاصله ای که میان او و کودک روی تحت است شاید انعکاس کمبود غریزه ی مادری در اوست. تصاویر دیگر او از تولد کودک و حاملگی شاید از جمله ی خشن ترین و مخرب ترین آثاری باشند که تاکنون بر بوم نقش بسته.&lt;br /&gt;لینداور از دانشگاه ایالتی آریزونا جدلی را چنین آغاز کرده: هر چند نامه های متاخر کالو اشتیاق عمیق او را به داشتن بچه فاش می کند اما یاس فراوانی که عموما ابرازمی کند ممکن است فقط به این دلیل باشد که فرهنگ زمانه اش خواستارآن بوده است. درواقع نامه های کالو دلسردی عمیق -- اگر نه که نفی مستقیم— او از داشتن فرزند را بازگو می کنند. او تشخیص می داد کودک حواس ریورا را ار کارش، همینطور از او پرت خواهد کرد. سقط جنین داوطلبانه ی او در طی یکی از بارداری ها نیزاحتمالا به همین دلیل بوده است. وقتی او دوباره باردار شد به نگهداشتن کودک فکر می کرد اما نهایتا پس ازنافرمانی عمدی از دستور دکترها مبنی بر ماندن در بستر بچه سقط شد. --در عوض او تدريس مي كرد--.&lt;br /&gt;هر چند غیر ممکن است بدانیم آیا ماندن در بسترمفید بود و آیا جراحات کالو اجازه ی آوردن کودک سالم را به او می داد یا نه، اما این رفتار زنی نیست که مشتاق بچه باشد. چادویک، از انستیتو هنر کلارک و اکنون پروفسور هنر در دانشگاه ایالتی سن فرانسیسکو می گوید: به نظر می رسد تصویر جاری از کالو بیشتر بازتاب هیجان ما در قبال زنان حرفه ای بی فرزند است تا چیزی مربوط به هنر.&lt;br /&gt;کاملا ممکن است کالو سردرگم شده باشد. آرزوی مادری با نگرانی از اینکه نتواند از پسش برآید، احساسی است که مطمئنا برای بسیاری از زنان شناخته شده است. اما این تصویر هنوز با مقدس بازی ناچیز شمرده می شود. لینداور می گوید: اگرنقاشی های کالو را دقیق تر نگاه کنیم او به زنی خطرناک تبدیل خواهد شد و توضیح می دهد که در واقع نقاشی ها بسیاری از ایده آل های فمینیست ها را به چالش می کشاند. او اضافه می کند واقعا اگر به هنر او خوب نگاه کنند به زنی خطرناک بدل خواهد شد. در اینصورت مردم یخچال چسبان های آهنربائیش را کمتر خواهند خرید.&lt;br /&gt;از آنجا که او در 47 سالگی و جوان مرد، هرگز از این شانس برخوردار نبود که برخی از شرح و تفسیر ها بر کارش را رد کند چنانکه جورجیا اٌ کیف انجام داد. او یکبار تهدید کرده بود كه اگر منتقدین دست از تفسیر فرویدی گلهای او بر ندارند نقاشی کردن را کنار خواهد گذاشت. فیشر چنین می گوید: او نمی خواست نقاشی گلهایش با گوهر زنانه یکی دانسته شود شود.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;زندگینامه، زگیل ها و همه چیز&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;اگر تجارت هنر باید روی زندگینامه تمرکز کند، زندگینامه باید حداقل در بر دارنده ی عیوب هنرمند هم باشد. هنرمندان بزرگ از این مته به خشخاش گذاشتن ها جان به سلامت در می برند. اما از آنجا که به نظر میرسد زن باید برای ورود به مِت -- موزه ي متروپوليتن-- قدیس باشد، سوداگرانِ کالو با زرنگی از نگاه به بخش های کمتر جذاب زندگینامه چشم پوشی می کنند. این مشابه رفتار چپ ها در نادیده گرفتن این حقیقت است که ریگوبرتا منچو برنده ی نوبل جعلیات زیادی در این سرگذشت وارد کرده است. باید در خدمت قهرمان پرستی بود و بخش های زیادی از زندگی کالو اصلا قهرمانانه نیست.&lt;br /&gt;بسیاری از جراحی های او غیر ضروری بود. حتی هررا هم به این موضوع اشاره می کند: مشکلات جسمی کالو اگر این قدر کشنده بودند هرگز نمی توانست آنها را به زبان هنر برگرداند. دوست نزدیک کالو دکتر لئو الوسر باور دارد که او بسیاری از جراحی ها را برای جلب توجه مردم انجام می داده، بیشترهم به خاطر ریورا. شکی نیست که او چنان به ستوهش می آورد که فمینیست ها را به تعطیم وادارد. او همچنین چند بار دست به خودکشی زد و بیشتر زندگی بالغانه اش در اعتیاد به الکل و مواد مخدر گذشت.&lt;br /&gt;و مهمتر از همه اینکه کمونیسم کالو-- که حالا هر جور هست درز گرفته می شود-- او را به پذیرفتن برخی مواضع سیاسی غیر قابل بخشش سوق داد. در 1936 ریورا که خود را وقف تروتسکیسم کرده بود از ارتباط هایش استفاده کرد تا برای تروتسکی و همسرش که مجبور به خروج از نروژ بودند پناهندگی بگیرد. ریورا و کالو تروتسکی ها را به خانه ی فامیلی کالو بردند، جایی که کالو مرد مسن را اغوا کرد. -- او پرتره ای از خود را نیز به او هدیه کرد که اکنون بر دیوار موزه ي ملي زنان واشنگتن آویخته است.&lt;br /&gt;کالو پس از ترور تروتسکی و بازگشت به سوی عشاق قدیمش در مصاحبه ای تلافی جویانه چنین ابراز کرد که تروتسکی فردی زبون بود و هنگام اقامت در خانه ی آنها از او می دزدید. -- چیزی که حقیقت نداشت--. كالو چنين مي گفت: از زمان ورودش کفر مرا با تظاهر کردنش در می آورد، و با فضل فروشی اش‎، که خیال می کرد بیش از حد مهم است.&lt;br /&gt;بندرت اثری از این جزئیات غیر متملقانه در چکیده ی زندگینامه ها ی کالو پیدا می شود. و نه این که در حقیقت کالو از آن رو به تروتسکی می تازد که استالینیستی مومن است. کالو حتی پس از آنکه همه می دانستند استالین مسئول مرگ نه فقط تروتسکی که میلیونها نفر از مردم است نیز به پرستش او ادامه داد. یکی از آخرین نقاشی های کالو -- استالین و من-- نام دارد، دفتر خاطرات او پراست از -- زنده باد استالین!-- های شتابناک دخترمدرسه وار و آرزوی دیدار او. چیزی که کمتر هم افتضاح آمیز نیست اما ناچیز شمرده می شود اتحقیر گرینگو هایی است که امروز این طورکشته مرده ی کارش هستند. هنراو آشکارا نسبت به آمریکا توهین آمیز است. عجیب است که سرویس پست امریکا به چاپ تمبر کالو فکر کرده. چادویک می گوید: -- ویزای هنرمندها - خارجی ها- این بار با سیاست کالو رد خواهد شد.--&lt;br /&gt;پس از کشف دوباره ی او در 1970 یکی از معدود افرادی که آشکارا به نقد سیاسی کالو پرداخت اکتاویو پاز برنده ی پیشین نوبل و هم سرزمين اوست. در مقاله ای در باره ی هنر مکزیک می پرسد آیا ممکن است آدم هم هنرمندی بزرگ و هم -- پست و ِرند-- باشد، او نهایتا پاسخ می دهد بله امکانش هست. اما اشاره می کند که این به خاطر هواخواهی استالین بود. -- بیش از آنکه دیگو و فريدا سوژه ی تبرک باشند باید موضوع مطالعه و توبه قرار گیرند.-- ... ضعف آنها، عیوب و لکه هایی که در کار دیگو و فريدا ست در اصل اخلاقی هستند. هر دوی آنها به ارزش های بزرگشان خیانت کردند و این در نقاشی آنها قابل مشاهده است. ممکن است هنرمندی مرتکب خطاهای سیاسی یا حتی جرمهای عمومی شود اما حقا که هنرمندان بزرگ - ویلون یا پاوند، کاراواجو یا گویا- اشتباهاتشان را بازخرید کردند، همینطور هنر و احترامشان را.&lt;br /&gt;این میراث الزاما متعلق به هنر زنان نیست. پابلو نرودا شاعر محبوب چپ شیلی نیز شعرهایی برای استالین سرود که هرگز در چاپ کتابهایش آورده نمی شوند. اما چشم بستن بر طرف تاریک شخصیت هنرمندان محروم نگاه داشتن ستایشگران هنرشان است. بدون دانستن اینکه در1953 حال کالو آنقدر زار بود که حتی نمی توانست قلم مو دست بگیرد، مردم از کجا می توانند بفهمند چرا کارهای آخرش این قدر بد هستند. یک رهگذر اتفاقی ممکن است به سادگی با مشاهده ی بوم کثیف و درب داغان آویخته بر دیوار موزه ي ملي زنان نيويورك فکر کند که احتمالا ارزش کالو زیاده از حد برآورد شده. به هر حال موزه مجالی برای تفکر متفاوت باقی نگذاشته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما حقیقتا تراژیک ترین بخش داستان کالو این است که وقتی شما شرح و تفسیرهای پرکار را رها کرده، به خودِ کارها نگاهی دقیق و درست می اندازید درمی یابید که بیشتر آنها آثاری خارق العاده اند. نقاشی ها به سکس می زنند و به خشونت، به زندگی می زنند و به مرگ آن هم با روشی ژرف و اصیل. برای مثال یکی از کارهای کمتر شناخته شده ی او -- خودکشی دوروتی هال-- است که به سفارش کلر بوث لوکه پس از آنکه دوست زیبایش با پرت کردن خود از روی پنت هاوس خود در نیویورک خودکشی کرد انجام شد. پیکر خون آلود و درهم شکسته ی هال در انتهای سقوطش با نگاهی مبهوت نشان داده شده که هنوز لباس کوکنیل بر تن دارد. پای بی کفش او انگار از قاب بیرون زده و ترشح خون روی قاب که آنهم نقاشی شده دیده می شود. کالو در این نقاشی کار بیش از آنکه به سبک امریکایی ساده انگار باشد، بر اساس سنت مکزیکی مرگ را در مرکز و جلوی تابلو نشانده است با تمام هیبتش. نقاشی حتی در چاپ سیاه وسفیدش مثل چاپ کتاب هررا هم شما را چنان میخکوب می کند انگار که شاهد صحنه ی یک تصادف اتومبیل بوده اید. نقاشی های اندکی چنین قدرتمندند.&lt;br /&gt;چنانکه گریگوری لاكي توضیح می دهد، نقاشی های کالو بسیار غنی هستند. او می توانست عناصر هنر مردمی، سرخپوستی، میتولوژی آزتک ها، سوررئالیسم، و طیف بزرگی از اشیا را با هم ترکیب کند چنانکه که برای بسیاری از مردم قابل تشخیص است. او هنرمندی چند فرهنگه در حدی عالی است.&lt;br /&gt;سرانجام هنگامی که زنان می توانند موفقیت کالو را جشن بگیرند، شاید این خود پیشرفت بزرگی باشد که از یک زن هم به عنوان هنرمندی بزرگ و هم آدمی پست و رِند یاد می شود. چون آنچنان که گاراد یادداشت کرده: --زندگی جذاب است، اما هنر چیزی است که آدم های جذاب می آفرینند.-- &lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-107463444344143613?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/107463444344143613/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=107463444344143613&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/107463444344143613'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/107463444344143613'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2004/01/blog-post.html' title='دردسر فريدا كالو'/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6337745.post-107423374645975765</id><published>2004-01-16T07:40:00.003+03:30</published><updated>2004-01-16T09:52:02.090+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آدرس سايت &lt;a href="http://www.roshandelart.8m.com"&gt;نقاشي هاي من&lt;/a&gt; &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6337745-107423374645975765?l=brightlook.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.roshandelart.8m.com' title=''/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://brightlook.blogspot.com/feeds/107423374645975765/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6337745&amp;postID=107423374645975765&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/107423374645975765'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6337745/posts/default/107423374645975765'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://brightlook.blogspot.com/2004/01/blog-post_16.html' title=''/><author><name>siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
