Thursday, February 23, 2012

ریلکه درباره سزان...





سیاوش روشندل

(یکی از نامه‌های ریلکه- از ترجمه کتاب جدیدم: نامه‌ها، درباره سزان- که برای انتشار به نشر نظر سپرده شده)

پاريس، خيابان كاسِت، شمارة 6، 29
بعد از ظهر يكشنبه [6اكتبر 1907]

. . . صداي باران و صداي ناقوس‌ها به زمان تشخص مي‌بخشند: الگويي مي‌سازند، الگوي روز يكشنبه را. اگر يادت نباشد: به خود مي‌گويي بايد يكشنبه باشد. اينجوري است كه در خبابان ساكتِ من صدا ميكنند. اما در اين گوشۀ اشرافي قديمي كه امروز صبح در آن قدم زدم خيلي يكشنبه بود. هتل‌هاي قديمي بسته در فاوبورگ سنت-گرِماين با پشت دريهاي سفيد-خاكستري‌شان، با باغچه ها و حياط هاي باسليقه‌‌شان، درهاي آهني قفل شده، درهاي سنگين چفت شده. برخي از آنها خيلي مغرورانه، تشريفاتي و دور از دسترس بودند. آنها بايد از تبارِ تاليرانها، لاروشفوكوها باشند. بعد رسيدم به خياباني به همان ساكتي با خانه هاي كوچكتر، نه با سبكي خيلي برجسته، و همه مسكوني. يكي از دروازه ها نيم باز بود؛ خدمتكاري كه روزش را شروع كرده بود برگشت و با دقت و متفكرانه مرا برانداز كرد. به نظرم رسيد كه فقط تفاوتي كوچك در الگو لازم بود تا مرا بشناسد و يك گام به عقب بردارد تا در را باز كند. چون ممكن بود خانم پيري كه آن تو زندگي ميكند، يك مادر بزرگ، ممكن بود كه نوۀ موردعلاقه‌اش حتي صبح به اين زودي به ديدنش بيايد. با لبخندي، كمي مهربانانه، خانم خدمتكار آشنا به ايفاي وظيفه ميپردازد، آرام برميگردد و راه را از درون اتاق‌هاي با مبلمان ملافه گرفته نشان ميدهد، با اشتياقي ظريف و اضطراب، به خاطر آنكه جلوي من راه ميرود. غريبه‌اي كه به اين شكل مي‌گذرد چيزي نخواهد فهميد؛ اما من حضور همۀ چيزهاي مشترك را حس ميكنم: نگاه خيرۀ پرتره ها، شمارش موزيكال ساعت‌ها و خرسندي آينه‌ها را كه روشني اين گرگ و ميش را در پاكي‌شان ذخيره ميكنند. در لحظه‌اي من سالنهاي پر از نور را باز ميشناسم، و اتاقي را كه تاريكتر است، چون نقره‌هاي خانواده آن پشت همۀ نور را جذب كرده‌اند. و همۀ اين وقار بر من فرو خواهد باريد، و مرا آماده خواهد كرد تا به ديدار بانو با لباس بنفش- سفيدش بروم، لباسي كه كسي نميتواند رنگش را به ذهن بسپارد، چون كاملاً بخشي از وجودش شده است.
من در خيابان ساكت قدم ميزدم و كاملا غرق در خيالاتم بودم كه سرويس نقرۀ تقريباً قديمي خيلي فشنگي را توي ويترين يك قنادي ديدم. پارچي با گلهاي برجستۀ كمي پژمردۀ نقره روي سرپوشش، و انعكاس فريبندۀ نور روي خميدگي لبه‌ها. 
حال باورش سخت است كه اين همان راهي است كه تو را به سالن پاييزي ميبرد. اما سرانجام من به بازار روشن نقاشي‌هاي رنگارنگ وارد شدم، كه همۀ كشش آنها نيز نتوانست طلسم خيال مرا باطل كند. بانوي پير حي و حاضر بود، و من حس كردم چقدر بايد شأن خود را پايين آورده باشد تا بيايد و اين نقاشيها را نگاه كند، و نگران از اينكه هيچ ندارم تا به او بگويم، اتاقي را يافتم با نقاشيهاي برت موريسوت (زن برادر مانه) و ديواري با كارهاي اِوا گونزالس (شاگرد مانه). براي بانوي پير درك سزان مقدور نيست؛ اما نزد ما او ارجمند، تكان‌دهنده و مهم است. او نيز (مثل) گويا ديوارهاي استوديوش در آيكس را با فانتزيهاي خود نقش كرده بود. (چند عكس از آنها را دروئه گرفته كه اينجا نمايش داده ميشوند). همۀ حرفهاي يكشنبه‌ام براي تو . . .

1 comment:

Baharé Safaee said...

وااای وااای..
چقد خوب بود سیاوش
چقد تاثیرش عمیق و فوری بود
ممنون به خاطر ترجمه ی فوق العاده ت